هال خانه ای نیمه مجلل و اما دمده دراصل خانه ی زوجی از نوادگان قجری است وتداعی کننده ی 
فضایی سنتی اشرافی است .دو پنجره متقارن بااورسی های رنگی نه چندان بزرک درعمق نزدیکی های 
سقف تعبیه شده است. پایین تر تابلویی تزیینی با ابعادی نسبتا بزرگ از تنه درختی کهنسال با ساقه ها 
وشاخه های بسیار ودرهم فرو رفته ومملو از شاخ وبرگهایی که قسمت اعظم فضای تابلو را اشغال کرده 
اند اما کهنگی و دلمردگی برکلیت تابلو حاکم است 
پایین تردوقاب عکس ازجوانی پیرزن و پیرمرد هست که از کهنگی حسی نوستالژیک برمی انگیزد و 
در گوشه وکنار آینه وشمعدانی و ویترینی با ظروف چینی وگلهایی مصنوعی برگلدانی وکتابخانه ای با 
کتابهایی قطور باجلدهایی زیرالکی قهوه ای قرمز وسیاه وصفحه ی تلویزیونی با قابی چوبی با 
بزرگترین ابعادی که می تواند باشد واکثرا برفک هست و گاه به فرا خور درراستای مولتی مدیا صحنه 
را همراهی خواهد کرد. درعمق چپ پله هایی که به زیر زمین منتهی می شوند ودرپیش زمینه ی سمت 
راست پله هایی که گویی به حیاطی بزرگ ومشجرمی خورند .دلمردگی برکلیه فضا حاکم بوده و درکل 
نمودار تابوتی اشرافی سنتی است . 
 ) درگوشه ی سمت ر است صحنه تخت گهواره ی سفیدی است که برآن دختر کی سه چهار ساله 
به حد اغراق آمیزی سفید و رنگ پریده وچون عروسکی بی تحرک گویی به خوابی ابدی فرو رفته است 
ودرپیش زمینه پیر مرد پشت میز تحریر در حال نوشتن به نقطه موهومی خیره شده .عینکی پنسی 
برچشم دارد و قرینه ی او پیر زنی برصندلی راحتی ننو گونه ای چرخ میخورد و بافتنی بنفش رنگی را 
به ریتم تند می بافد وگاه توقف کرده به دخترک خیره شده لبخندی تلخ می زند وباز می بافد . نور سفیدی 
که منشعش درزپرده یکی از دو پنجره ا ست دخترک را منشع نور شمع روی میز گرد وسط صحنه 
پیر زن را و نور آباژوری برنگ آبی پیر مرد رانمایان می کند .بقیه ی فضا در سایه روشن هایی رمز 
آلود فرورفته است (
پیرزن : ) دست از بافتن می کشد ( هیم خوشبختی ... ) حسرت وهرمان و پشیمانی در صدایش موج 
می زند ( هیم ... )لبخند تلخی می زند وبه بافتن ادامه می دهد (
پیر مرد : ) هنوز نگاهش برآن نقطه موهوم خیره است و آ هی از عمق نهاد می کشد( خوشبختی ...
)هردو آرام سربه سوی نقطه ی موهومی در عمق برمی گردانند .گویی مردگانی هستند که ا رواح 
سرگردانشان مقطع حساسی ازگذشته رمز آلود خود را می کا و د. زن ومرد جوانی ازهمان نقطه
موهوم در حال مجادله ی لفظی نمودار می شوند.(
مرد جوان: ببین من میگم اون پرنده ی کوچلو مرغ سعادت یه زوج بدبخته وما حق نداریم ...
زن جوان :حق دیگران حق دیگران / یه ریزهمینو میگی / پس حق ماچی؟من حق ندارم که مثل 
آندیگران ؟!!!!
مرد جوان: بله اما به چه بهایی ؟ کی این حقو به ما داده که آشیانه ی سعادت مونو رو خرابه های زندگی
دیگران بسازیم ؟

زن جوان : دیگران/ دیگران / این دیگرانی که میگی به کجاشون برمی خوره ؟ اونا تا دلت بخواد 
می تونن بازم داشته باشن / این ماییم که نمی تونیم / می فهمی ؟ من وتو...می فهمی ؟ ) گریه می کند 
وفرو می نشیند( نمی فهمی !!!
مرد جوان : ببین ... ) می خواهد بلندش کند .زن بانگاهی تیز و مالیخولیایی اورا منصرف می کند (
تو... تو...)برای گفتن یا نگفتن تردید دارد ( تو می تونی ازم طالق بگیری و ...
زن جوان : ) مشوش ومعترض تیز برمی خیزد ( هان ؟ !!!!!
مرد جوان : ) از حرفی که زده راضی نیست ( تو هنوز جوونی / زیبایی / و... می... تونی ...!!!!
زن جوان : )منقلب ( بله می تونم / می تونم برگردم به ویالی پدری در شمال/ گونه هامو گل بندازم / 
موهامو دم اسبی ببندم /بشینم توتراس اورسی منبت کاری شده طبقه ی سوم وچشم بدوزم به خیزابهای
خشن خزر تایه شازده برام بیاره / میتونم برگردم دختر بچه ای بشم و کودکانه لی لی بر م در آجر
فرش حیاط اجدادی / یاهمون نوزاده ای باشم که مصلحت تبار قجریم نافشو بریدن واسه خانزاده ای 
خدم وحشم دار / نیفتاده از بطن فخر الملوک متعلق به تو بودم / اون بیست واندی سال حالیم که 
کردن فقط بایس به تو فکر کنم مثه یه چیز مقدس 
مرد جوان : واین بیست سال بعد !!!!
زن جوان : شدم خدمه ی عبادتگاهی متروک بنام حسام
مرد جوان : وتو رب النوعی بالمنازع برای پرستش من
زن جوان : حاالبعدٍ نیم قرن تعبد ساز فصل وجدایی کوک می کنی
مرد جوان : تمام این سالها بین ما یه خ ِال بوده / یه گره کور
زن جوان : وتو می خوای این گره را واکنی با طالق 
مرد جوان : ما می تونیم همین طوری هم خوشبخت باشیم 
زن جوان : تاکی ؟
مرد جوان : تاابدیت / تا زمان باقیست / تا نداره ...
زن جوان : گذشت زمان این خال را بزرگتر می کنه /این خصلت زمانه /فاصله مردا با زناشون 
بیشترمیشه /تومی تونی این فاصله را با کتابات/ بادوستات /با خیاالتت پرکنی اما من چی ؟؟؟

مرد جوان :من دیگه حرفی از طالق نمی زنم به شرط اینکه توهم ازاون خال نگی
زن جوان : من اون خال را پر می کنم 
مرد جوان :باچی ؟؟!! 
زن جوان : با گل وعشق وخوشبختی
مرد جوان : گل متعلق به دیگریست افسانه 
زن جوان : اونو متعلق به خودمون میکنم
مرد جوان : ما این حقو نداریم 
زن جوان : تبار ما پشت به پشت متعلقات رعیت جماعت مایمالکشون بود/حتی خود رعیتو صاحب بودند
مرد جوان : ما خودمونیم / تبارمان نیستیم / ما انسانیم / انسان های متمدن 
زن جوان : رعیت که یله شد افسارها گسست / دیگه سنگ رو سنگ بند نشد وحاال ما انسانهای متمدن 
با اقدام نهایی به تعلقاتمون رنگ وبویی نو می بخشیم
مرد جوان : کدام اقدام ؟!!!
زن جوان :اونو می دزدیم 
مرد جوان : این جرمه 
زن جوان : ومن این جرمو مرتکب میشم / با بودن گل خوشبختی وادامه ی نسل به تبار ما 
برمی گرده / می فهمی ؟ خوشبختی...
مرد جوان : مقدر بوده نسل ما ابتر باشه 
زن جوان : من میرم به جنگ این تقدیر 
مرد جوان : جوهره ی تراژدی همین جاست که خیلی ها رفتند و نشد 
زن جوان : پس من طرحی نو می افکنم
مرد جوان : نمی تونی... نمی تونی .....
) در حال جر وبحث به سوی در باغ می روند ودر هاله ای تدریجا گویی محو می شوند(
پیر مرد: ) نگاه ازنقطه ی موهوم می گیرد وتند سطری می نویسد(... خوشبختی...
پیرزن : توچیزی گفتی حسام 

پیر مرد: ) درحال نوشتن ( گفتم خوشبختی
پیرزن : ) نشنیده اما تظاهر به شنیدن می کند ( اوه بله ... بله ...) بلند شده به سوی دخترک می رود /
می خواهد لمسش کند اما دستانش می لرزد و تکان می دهد گهواره را وبه طرف حسام می آید ( تو
گرسنت نیست ؟!!
پیر مرد: گرسنه نه / اما سرد مه / خیلی سرد
پیرزن : ) دست روی گوشش می گیرد ( چی گفتی ؟
پیر مرد: ) بلند تر می گوید ( گفتم خیلی سرد مه 
پیرزن : توهمیشه سرمایی بودی /اما این دفعه کامال حق با تواٍ / اینجا سردٍ / خیلی سرد /فک کنم اون
بیرون برف بباره / شایدم بوران باشه / ازاون کوالکای سخت 
پیر مرد: اما باحساب من اون بیرون بایس بهار باشه / درست اوالی بهار 
پیرزن : این منطقه سیزده ماه از دوازده ماه سالو یخبند ونه) به تلخی می خند د (
پیر مرد: ) به شکل ضربدر شانه های خود را می گیر د( کاش می رفتیم یه جای دیگه / یه جای 
 گرمتر 
پیرزن : چطور دلت میاد اینو بگی ؟!!! فکر گل روکردی ؟ 
پیر مرد: اوه بله بله / پیریه وهزار درد بی درمون/ پاک فراموش کار شد م / داشت یادم می فت که گل
ما باید توسرما باشه / هر چه سردتربهتر/ چهل درجه زیر صفر/ آخه اون یه گل یخه) می خواهد 
بنویسد ( همین روزا تمومش می کنم / مثه سابق نمی تونم تند بنویسم / انگار از گذشته قرنها دور افتادم 
خیلی وقتا وهم وواقع میرن توهم / همه ی گذشته تو سایه روشنه / تو یه فضای مه آلود/ شایدم ما مرده 
باشیم افسانه و تویه گور خوابای آشفته می بینیم / خیلی آشفته 
پیرزن : مرده ها که خواب نمی بینن پیر مرد ) لبخند (
پیر مرد : اما من تا چشم روهم میذا رم کابوس می بینم / یه کابوس تکراری /همیشه تویه کابوسام دریه 
منطقه ی ناشناس دنبالیه چیزی می گردم / بعد وسط معرکه یهو گم میشم ) به نوشته اشاره می کند ( اما
شک ندارم که این یه شا هکار میشه / آخرین شاهکارم )پیرزن بانیشخندی سرتکان می دهد چون 
داستان برایش تکراریست ( می دونی ؟ قهرمونا ی قصه م یه زوج ساحل خزرند بعدازکلی دوا درمون 
یه دختر به رنگ سبز سیر به دنیا میارن / از ترس حرف مردم فرار می کنن به بی نهایت / به آخر دنیا

 اونجا... ) متوجه می شود که پیرزن گوش نمی دهد ودوباره به فکر فرو می رود با آهی تلخ وبعد 
منقلب ومعترض برخاسته وباالی سر او می رود ( بهت اخطار می کنم افسانه / توهمیشه ی خدا باقصه
های من / بابچه های معصومی که زاده ی خالقیت ذاتی من در این تبعیدگاه ابدیند باتحقیر وتمسخر 
برخورد کردی / اما من بهت اجازه نمیدم مخصوصا به این آخری....
پیرزن : ) عصبی و از کوره دررفته و هربار صدایشان بلند تر( اما من گوش کردم مثه همیشه تا آخرش
/ فکرت بکره سوژه ات شاهکاره / این راضیت نمیکنه ؟
پیر مرد : گوش نکردی / گوش نمی کنی /هیچ وقت
پیرزن : گوشم با توبود ه حسام / همیشه
پیر مرد : نه نبوده
پیرزن : بوده... بوده ... بوده ) سکوت (
پیر مرد : ) باشکوه وگالیه ( تو اولین وتنها شنونده ی قصه های منی
پیرزن : اولین / تنها / وآخرین...
پیر مرد : توقهرمان آخرین قصه ی منی 
پیرزن : من آدم بدیه همه ی شاهکارهای تو بوده ام ) با کنایه (
پیر مرد : می خوای بگی اونا تکراریند؟
پیرزن : همشون برام صحنه ی یه دادگاهو مجسم می کنند / بچه های معصومت/ زادگان فکرت قضات
وهیئت منصفه ای مضحکند که با چشماشون زل زده اند به من/ با انگشت سبابه شون به من اشاره 
میکنند ویه ریز دادمی زنند که من متهمم / توهمه ی این سالها فقط یه هدف داشته ای /محاکمه ی من / تو
هیچوقت قدرت خالقه ای نداشته ای همانطور که من هرگز توان زایش نداشته ام/ فکر تو نازاست / مثل
من...
پیر مرد : ) درخود می شکند و به طرف میز تحریرش برمی گردد( اما این شاهکار میشه ) در تخیالت 
غرق می شود . از باال صداهایی می آید مثل کندن جایی یا عبور کسانی (
پیرزن : )متوجه صدا می شود ( می شنوی ؟ )پیر مرد هم چنان غرق خیاالت خود ( می شنوی؟

 برخاسته به طرف پله ها می آ ید نگران . باالی سر حسام برمی گردد ومضطرب ( ... می شنوی؟
پیر مرد : ) شنیده است وتظاهر به نشنیدن می کند ( گفتم که گرسنم نیست / کاش می شد یه فنجان قهوه 
ی داغ بخورم / اما حق نداریم اینجا هیچ وسیله ی حرارت زایی ... )پیرزن دوباره به طرف پله ها 
برمی گردد . پیر مرد می نویسد ( او وجدان معذبی داشت چون گناه ...
 ) پیرزن در صندلی خود می نشیند وبه پله ها چشم می دوزد . صدای گریه ی دختر بچه ی چهار 
ساله ای اوج می گیرد . نور موضعی سکوی باالی پله را روشن می کند . نخست زن جوان نمودار می 
شود که دست دختر بچه را گرفته و به اندرون می کشد .متعاقبا مرد جوان وارد می شود که دست کودک
را در جهت مخالف می کشد . (
کودک : مادر... مادر... مادرمو می خوام
مردجوان : هنوز دیر نشده افسانه / بذار بچه برگرده به خونه اش / جایی که بهش تعلق داره / اسم این 
کار تصاحبه / اون زن که به خونش برگرده اول منتظر می مونه بعدش نگران می شه اونوقت پی جویی
می کنه وحکما به اینجاهم سرمی کشه
زن جوان : اون زن رخت شور غیر از این یکی شش تای دیگه ام داره . قد ونیم قد . به جاییش 
برنمی خوره .کودکان بیچاره همه پوست واستخوون /دریغ از یه ذره توجه / روزانه هزاران کودک
 مثل این همه جای زمین تغذیه /فقر وبیماری / جنگهای داخلی / طالق و صدها
ِ
در اثر گرسنگی وسو
درد بی درمون دیگه تلف میشن عینه جوجه های ماشینی / حتی بی ارزشتر . اینا را خودت گفتی از
اون کتابات/ اونوقت تو میگی من حق ندارم ازاین خیل عظیم قربانیان یکی رو نجات بدم ؟ من که 
استطاعتشو دارم ؟!!! بشریت باید به این خدمت انسانی من مباهات کنه حسام
کودک : مادر ... مادر...
مردجوان : نمی شنوی اون مادرشو می خواد / مادرشم اونو 
زن جوان : من این غریزه ی حیوانی را جرئه جرئه در او می کشم / بهش یاد میدم که باسر به قضایا 
نگاه کنه . اون زنم خیلی زود فراموش می کنه .خیلی زود گرفتاریها احساسشو تعطیل می کنه 
مرد جوان : خب عوض اینا تو چی داری که به اون بدی ؟
زن جوان : من بهش نان ونام میدم /میذارم وارث افتخارات ومایمالک تبارم باشه / یه پول درشتم حواله
ی بابا ننش می کنم بی نام / می بینی این یه تصاحب نیس یه معامله ی منصفانه اس / در مقابل این همه

چیزی نمی خوام جز یه تعلق / که بذاره سیر نگاهش کنم / لمسش کنم / دوستش بدارم.
کودک : مادر... مادر...
مرد جوان : تا کی می تونی نگرش داری ؟ صداش می پیچه همه جا / همه می فهمن / بی ابرو 
میشیم
زن جوان : تونگران نباش /برو/ برو دنبا ل دوستات/ کتابات / یا هر چیز وهر جاییکه می خوای
من می خوامش / من می پامش / من تشنم / تشنه ی این خواستن و پاییدن / سالهاست 
مرد جوان : من تحمل این رسوایی را ندارم 
زن جوان : پس تموش کن 
مرد جوان : چه جوری
زن جوان : طالقم بده ) مرد د (
مرد جوان : افسانه ) معترض دستش را دراز می کند برای سیلی زدن و دستش در نیمه را ه می ماند (
کودک : مادر ... مادر...
 ) کودک شدیدا گریه می کند .زن جوان اورا در آغوش گرفته دست در دهانش می فشرد طول صحنه
را طی کرده و از دری که به باغ می خورد خارج می شود. مرد جوان نیز به دنبال او خارج می شود (
پیرزن : ) به طرف تخت گهواره ای کودک رفته تکانش می دهد ( گریه نکن عزیزم گریه نکن / اون 
معتقده که من تورا تصاحب کردم اما من فقط دلم به نگاهت خوشه / کلمه ی تملک در مورد من بیشتر
صدق می کنه. ازبطن مادر که افتادم این پایین یه صاحب داشتم / تازه صاحبم منو برای تصاحب 
انتخاب نکرده بود . براش مقدر کرده بودن که مالکم باشه چون اشیا/
در حالی که تو انتخاب شدی واسه عشق ورزیدن 
چی بیانگر این حس مادرانه ی منه جز عشق ؟ درسته عزیزم من حق نداشتم مثه پروانه ترا سنجاق
کنم که یه پیکره ی سنگی باشی / اما من که دارم می بافم / این که داره می نویسه مگه چیز بیشتری 
هستیم جز سنگواره ؟!!! گریه نکن عزیزم گریه نکن.حتما اون بیرون پدر ومادرت با اون شش تا خواهر
برادرات با پولی که براشون حواله کردم چاردیواریشون پراز عشق وخنده و خوشبختیست .تو فدا شدی
تا اونا زندگی کنن تو انتخاب شدی که فدا بشی
 ) صدای گریه ی کودک دوباره اوج می گیرد در توهمات آندو( : مادر.... مادر...

پیرمرد: ) متوجه گریه می شود . ( کاش انتخاب دیگه ای می کردیم
) برمی گردد ومی نشیند. ته مانده ی صدای گریه ی کودک هنوز بگوش می رسد (
) مرد جوان از مکانی که خارج شده وارد می شود ودر صندلی دور میز می نشیند . خسته و کالفه 
بنظر می رسد گریه ی کودک کمتر وکمترمی شود (
پیرزن :) تخت گهواره ای کودک را تکان داده می گرید ( گریه نکن عزیزم گریه نکن 
) گریه ی کودک افت کرده است ( 
مرد جوان : باید یه کاری بکنم .باید اون بچه را برگردونم 
پیرزن : ) خطاب به پیرمرد ( تواین کارو نمی کردی !!!
پیرمرد : کاش مانع می شدم
پیرزن : ) خطاب به مرد جوان ( اما دیگه دیر شده بود !!!
)پیرمرد می رود و پ یچ تلویزیون را می چرخاند .اول پارازیت دارد وبعد تصویر پاها وچهره ی 
عجوزه ای که در دل جنگلی خزانزده داس به دست دنبال کسی است و تصویری از قرص کامل ماه
همراه با صدای دهشتناک وحوش لحظاتی پخش می شود وته مانده ی گریه ی کودک را می بلعد 
.تصویر قطع می شود . زن جوان بیرون می آید / حاالت و حرکاتش حاکی از وضعیتی بحرانیست
رنگ باخته با دستانی لرزان ( 
مرد جوان : بذار برش گردونم 
زن جوان : ) جنون زده ( نه...
مرد جوان : تادیر نشده بذا...
زن جوان : دیگه دیر شده 
مرد جوان : ) به طرف تلویزیون رفته و خاموشش می کند و گوش فرا می دهد ( آروم شد ه دیگه 
نمیاد صداش
زن جوان : دیگه هیچ وخ صداش نمیاد
)پیرمرد دست بر شقیقه هایش می فشارد ومنقلب می شود . پیرزن تخت گهواره ای راتکان می دهد .
زن جوان دروسط صحنه فرو می نشیند 

مرد جوان : ) گیج ومتعجب ( با اون چیکار کردی افسانه ؟
زن جوان : نمی خواستم کاری باهاش بکنم 
پیرزن : نمی خواستم 
پیرمرد : ) در نهایت تاثر ( تو چیکار کردی ؟!!! ) مخاطبش پیرزن است ( 
مرد جوان : ) از زن جوان می پرسد ( چیکارش کردی افسانه ؟!!!
زن جوان : بردمش آالچیق ته باغ .لذیذ ترین غذارا جلوش گذاشتم .شیرینی ومیوه تعارفش کردم 
اما اون یه ریزمادرشو می خواست 
پیرزن : پیرن سرخ گل گلی را تنش کردم با اون جورابای لیمویی ساق بلند اما یه ریز داد می زد و
مادرشو می خواست 
زن جوان : دستمو گذاشتم جلو دهنش که مانع فریادش بشم وگرم بغلش کردم .فشار دادم به دستم تا در
سکوت بغلش کنم . خواستم خیال کنم که دوسم داره . خواستم سالها حسرت داشتنشو تالفی کنم . بیشتر 
فشاردادم 
پیرزن : می خواستم بدون مقاومت بغلش کنم پس بیشتربیشتر فشارش دادم 
 زن جوان : یهو احساس کردم خودشو رها کرده در آغوشم بی هیچ مقاومتی
مرد جوان : پس قبول که مادرش باشی ؟ برای همیشه 
زن جوان : برای همیشه ساکت شد 
مرد جوان : ساکت شد ) می خواهد برای کنترل به باغ برود (
زن جوان : آره ساکت شد )جلوش را سد می کند تا مانع رفتنش شود ( برا همیشه ساکت شد ) باالتهاب 
مالیخولیایی می گوید
پیرمرد : چطور تونستی ؟
پیرزن : تمومش کن 
 ) در زده می شود پیرمرد و پیرزن بی حرکت می مانند .مرد جوان می خواهد برای باز کردن دربرود)

زن جوان : ) معترض ( نه ... نه بازش نکن )التماس می کند ( بازش نکن... خواهش می کنم 
) همینطور التماس می کند و صورتش را می پوشاند (
 ) مرد جوان از پله ها باال رفته ودر را باز می کند ( 
راضیه : ) زنی معصوم حدودا سی وشش ساله اما از فشار زندگی تکیده بنظر می رسد و
چادرشب را چون چارقدی به دور کمر بسته ( ببخشین آقا ...
 زن جوان : ) درحالیکه می خواهد از لرزش دست و پایش جلوگیری کند / می خواهد موضوع را
ال پوشی کند ( هان ... راضیه ... بیا تو ... حتما برا رختا اومدی نه ؟ نگرانت شدم پیدات نیست ؟ 
راضیه : ای خانم مگه خبر ندارین چه خاکی به سرمون شده ؟
زن جوان : ) می خواهد خود را بی اطالع نشان دهد اما موفق نیست ( طو... طو ... طو ری شده ؟
راضیه : بچم خانم جان بچم...
زن جوان : ... ب...ب...؟؟؟ ) وا می ماند (
مرد جوان : بچت چی راضیه خانم ؟ 
راضیه : غیبش زده آقا غیبش زده از صب پیداش نیس...
زن جوان : یعنی چی که غیبش زده ؟ )حرکاتش تشویش درونش را نمایان می کند اما 
راضیه ظاهرا متوجه نیست ولی برخورد او در چنین موقعیتی برایش غیر منتظره است(
راضیه : یه چیکه آب شده رفته زمین خانم 
زن جوان : ) سرش را می گیرد و د رصندلی فرو می نشیند ( وای...
مرد جوان : خب شاید رفته خونه ی فامیلی چیزی...
راضیه : ای آقا ما که تو این شهر درند شت فامیلی نداریم غریبیم 
مرد جوان : حاال کدوم یکی بوده ؟ ماشاهللا شما بچه زیاد دارین 
راضیه : رقیه ی ننه مرده ام آقا ... رقیه ی ...
زن جوان : ه...ه... همون کو چیکه ؟ همون که موهاشو دم اسبی می بستی ؟ که چشمای قشنگی داشت 
؟ که ...
راضیه : راستش اومدم ببینم شما از ش خبری ندارین گفتم شاید...
زن جوان : ما... ؟ ما از کجا باید...

راضیه : آخه رقیه ی می گف شما همیشه بهش شیرینی میدین ... یه بار گذاشتین با عروسکا تون بازی 
کنه . راستی یتش بعیده بیاد اینجا چون می گف باغتون خیلی بزرگه . بچه اس دیگه می گف اونجا
یه شبه دیده ... گفتم شاید به هوای عروسک وشیرینی رفته زیر آال چیق و ....
زن جوان : می دونی اون باغ خیلی بزرگه و گل ... یعنی رقیه یه بار اونجا شبه دی... اتفاقا من االن
از آال چیق اومدم و کسی ....
) دوباره در زده می شود (
مرد جوان : بفرمایید در بازه 
شوهر راضیه : ) در را باز می کند و از همان جا می گوید ( ببخشین را ضیه ی ما ...) راضیه را می 
بیند ( راضیه بیا ...
راضیه : هان رقیمو پید ا ش کردی ؟!!!
شوهر راضیه : هنوز نه راضیه ... بیا یه اتفاق دیگه افتاده ...
راضیه : یه اتفاق ... بازم .. بچم دور از جون طوری شده ؟
شوهر راضیه : صابکارم می گف دوسه محله باالتر یه دختر بچه پیدا کردن بردندشهربانی.
بیا بری ببینیم شاید اون باشه . بیابریم پیداش می کنیم . یه اتفاق خوب افتاده ...
را ضیه : چه اتفاقی می تونه خوبتر از ...
شوهر راضیه : بیا تا بهت بگم ) راضیه همراه او می شود ( 
مرد جوان : اگه خبری شد مارا بی اطالع نذارین ...
شوهر راضیه : رو چشمم آقاا.... ) به راضیه در حال خروج ( یه آدم خیر که نمی دونم کی بوده ...
) خارج می شوند ودر را می بنندند (
)لحظاتی به سکوت می گذرد . پیر مرد می آید و پشت میز تحریر می نشیند(
پیرزن : ) تخت گهواره ای را تکان می دهد ( الالیی... الال یی ...الالیی کن گل پونه....
پیر مرد : ) می نویسد ( وباغ درسکوتی مرگبار فرو خفته بود .
مرد جوان : )بطرف حیاط می رود ( ....
زن جوان : کجا می خوای بری ؟!!!

مرد جوان : ) نامتعادل و گیج ( .... باغ...
زن جوان : ) با افکار پریشان ( که دنبال گل بگردی ؟!!!
مردجوان : که یه قبر بکنم .
زن جوان : ) می خندد و هذیان می گوید ( قبر ؟!!! قبر واسه چی ... واسه خودت ؟ واسه من ؟ 
پس ما مردیم ؟ )می خندد ( ما مردیم ) شور بختانه ( 
مردجوان : واسه اون خانم . اون دخترک بیچاره 
زن جوان : تو می خوای اونو بذاری زیر خاک ؟!!! دختر منو ... ؟ ؟ ؟ گل منو ؟؟؟
مردجوان : اون گل تونیست . دیگه گل هیشکی نیست . اون گل دیگه مرده .میفهمی ؟ تو کشتیش
زن جوان : ) جیغ می زند ( نه ... )زار می زند ( دخترم فقط ساکت شده به خاطر من 
مرد جوان: مرده را بایس چال کرد خانم بمونه کرم میزنه . می گنده .بوش تمام محله را پر می کنه 
اون زن شک کرده. ممکنه بازم بیاد اینجا . شایدم با پلیس برگرده / می فهمی ؟
زن جوان : ) درهمان حال گویی در رویایی عمیق غرق است ( سیس گل من فقط خوابش برده . 
میدونی مالحظه ی خستگی منو می کنه. پیرن سرخ گل گلیشو تنش می کنم بااون گوشواره های 
نگین الماسی /همه ی درا را قلف می کنم/ ساعتا را از کار می ندازم تاهمیشه شب باشه وگرم بغلش
می کنم تا ابدیت
مرد جوان: همه خبر دار میشن و سنگسارمون می کنن / گرما بخوره /داغ میشه / بومی گیره 
بذار چالش کنم افسانه / به خاطر خدا
زن جوان : باهم چالمون کن / منو گلو باهم . تنگ دل هم / ازاین لحظه به بعد تا بی نهایت من واون 
با همیم / یکی هستیم / گل اگه مرده افسانم مرده / اون زنده اس فقط گرمش شده / اینجا داغه / خیلی 
داغ / داره از گرما می سوزه / دارم می سوزم ) اوج جنون ( آهای بدادمون برسید / داریم می سوزیم
مرد جوان: ) در نهایت التماس و تآ سف ( افسانه ؟!!!
زن جوان : من و اون میریم / باید بریم . یه جای سرد . خیلی سرد / تا حسابی خنک بشیم 
 توهم آزادی / برو / هرجا دوس داری برو / دیگه برده ی هم نیستیم / هیچ بدهی هم به هم
 نداریم تمام این سالها هیچ بهم ندادیم . وصلت پول پدرانمون شده بود یه غده اینجا 
 ) سر خودش را نشان می دهد ( اونجا ) سر او را نشان می دهد ( برو آزادی / برو...

من واونم میریم / به قله ها / دامنه ها / یه جای سرد / خیلی سرد / میریم قطب / خیلی قطب
 ) از در باغ خارج می شود ( قطبٍ قطبٍ قطب ....
 مرد جوان: ) صدایش می کند ( افسانه ... ) به دنبال او خارج می شود (
 پیر مرد : )با لرزش تکرارمی کند وبه سختی می نویسد ( قطبٍ قطبٍ قط ب ) گویی دارند یخ 
می زنند ( ودر آن کلبه ی مرتفع زمان را قاب کرده بودند در همه ساعتها / سالیان سال بود که 
همه چیز یخ بسته بود / ساعت ها / گل ها وآدم ها / ) یخزده تر و یخزده تر می گوید و می نویسد (
آدمها /آد م ها..... آ..... دم..... ها.....آ.... 
پیرزن : ) درهنگام آخرین جمالت پیر مرد همگام با او کند تر و کند تر می با فد( تو گرسنت نیست 
حسام ؟!!!
پیر مرد : ) بزحمت می شنود و پاسخ می دهد ( هان ؟......
پیرزن : پرسیدم تو گرسنت نیست ...
پیر مرد : گرسنه نه اما سردمه / خیلی سرد / تمام این سالها سردم بوده / خیلی سرد / می دونی 
یرزن؟ این یه تقا سایه گناه همیشه همراهمون ٍس پ /دوران محکومیتمونو شرافتمندانه طی کردیم درحالیکه
بود. باما بود /بیست سال تویه این هوای زیر صفر هم سلولی های خوبی بودیم . دوتا محکوم خود تبعید
کرده که یک عمر بار گناهشونو بدوش کشیدند / واینجا بدور از جریان عادی زندگی آموختیم که در 
تبعید هم می شود هدفمند بود / آموختیم که عشق بورزیم به معصومیت / اینجا تو این هوای زیر صفر 
سردمه/ خیلی سرد 
پیرزن : اونا غیر این گل شش تای دیگم داشتن / البد االن همه تشکیل خانواده دادن / صاحب 
بچه های زیاد ی شده اند /راضیه االن دیگه پیرشده /فراموش کرده که گلی داشته/ ومن اینجا 
توسرمای زیر صفر بیست سال سیر نگاهش کردم / میدونی این آواخر من هم به نتایجی رسیدم 
حسام/ جنایت در جدال با معصومیت محکومه / جانی بیچاره تراز جان باخته اس / در
جنایت هر جانی حکم تاییدیست بر وجود معصومیت الحاقی در پرونده ی قتل 
ببین تواین پیرن سرخ گلی گلی این بیست سال چه آرامشی داشته
 معصومیت جاودانیست حتی در سرماترین سرماها

پیر مرد : گفتم که پیر زن فقط سردمه... خیلی سرد...
پیرزن : وگرسنت نیست / تو دیگه آزادی / می تونی بری /من یه کمم می مونم تو این هوای زیر 
ٍن یه خوک مرده / بااین
صفر/ چون اون دوران که تو گرمای حاره ترین مناطق بودم / گندیدم عی
حال اگه مثه تو آزاد بودم منطقه ی معتدلو انتخاب می کردم 
پیر مرد : س...ر...د...مه
پیرزن : وگرسنت نیست 
پیر مرد : وآیا ما خوشبخت بودیم درتمام این سالها ؟!!! ) به سختی می گوید (
پیرزن :بله / چون عشق ورزیدیم به معصومیت ....
پیر مرد : پس آمرزیده میشیم ؟
پیرزن : شاید...
پیر مرد : پس قصه ام را باهمین جمله پایان میدم »... چون عشق می ورزیم به معصومیت... « 
پیرزن : )) صدای گریه دخترک می آید : ماما...ماما...(( ) حرکت کرده باالی سر دخترک می رسد و 
تکانش می دهد ( گریه نکن عزیزم ... گریه نکن ...)میرود ومی نشیند ولرزشش بیشتر می شود وآرام
آرام به سکون می رسد (
راضیه : ) در باز شده در حالیکه خیلی پیروشکسته شده وارد می شود و از پله ها پایین می آید(
درست اومدم / باالخره پیداتون کردم / بعد از بیست سال جستن / چرا رنگتون پریده خانم جان ؟
میدونین اومدم امانتی تونو پس بدم خانم / پولتونو/ میدونین؟ من از شما دلگیر نیستم خانم / البد
رقیه ی ما تا حاالشوهر کرده / نه ؟ راستی اون کجاست ) متوجه دخترک می شود ( حتما این 
کو چلو دختر رقیه ی ماس نه ؟ نوه ی من / نوه ی شما خانم / چه شباهتی با بچگی های رقیه ی 
ما مو نمی زنه ) از این بعد حرفهایش انگار آرام آرام فید ونا مفهوم می شود ( چرا اینقد رنگش 
پریده / چه قد آرام خوابیده / ) تکانش می دهد / گریه ی دخترک : ماما... ماما... ( میدونین 
شوهرم عمرشو داده بشما / دخترام همه رفتن خونه بخت / عینه رقیه ی شما / راستی اسمشو 
چی گذاشتین ؟ چه پیرن گل گلی قشنگی 
) آوای الالیی اندک اندک ته مانده ی صداها را می بلعد 

الالیی کن گل پونه ........
 »»»» پا یان ««««
 محرم ایرانجو