ای سروش
********
ای سروش
ای نافهموم فاش
آوای گنگ خواب وبیداری
برهنه ترین فرشته ی ناپیدا
پژواکی جاری برهمه بسترهای عریان
رد پایت پیدا در همه ی راههای پیموده وناپیموده
واژه واژه ی اشک و خنده و نفرت وعشق
معنای همه ی سایه هایی که اوج می گیرند از دامنه ها ومی لغزند در سراشیبها
ای سروش
ای عربده ی سرمستان و استغاثه موبدان
آنان که تیغ بر گلوی بی گناهی میگذارند
وهم آنان که گناهکاری را تبرئه میکنند
در همه ی نگاههای شهوت آلود
ودر تمام سرهایی که ازشرم به زیر می افتند
رد پایت پیدا در همه ی راههای پیموده وناپیموده
معنای پرنده باز و زنباره و عاشق ولات
تن پوش حریصان بسیاردار وورشکستگان مفلس
ای سروش
همیار یتیم مفلوک
همپای توانمند مرده ریگ
پرمعنا وپوچ
چون شعر سیاه من
همراه ستم ورز وستم پذیر
رد پایت پیدا در همه ی راههای پیموده وناپیموده
ای سروش
همه چیز وهیچ
ای کتاب ناخوانای خواندنی وصل و فصل و خوف ورجاء وهجران و آمیزش
رد پایت پیدا در همه ی راههای پیموده ونا پیموده
ای زندگی
ای مرگ
ای سروش...

اي فسانه ...فسانه ... فسانه * نيما*

روزگاري گرفتار بودم
درهواي رخ ياربودم
كم نبودم چه بسيار بودم
اي فسانه ... فسانه ...فسانه
اي مرا از گذشته نشانه
شب چو عابد به يك تارمويش
درعبادت به آن قبله رويش
سجده كردم به آن خاك كويش
اي فسانه فسانه فسانه
زيستن را توبودي بهانه
ماهرويم تو بودي توبودي
هرچه بودي وجودم تو بودي
قبله ، مسجد، سجودم تو بودي
اي فسانه فسانه فسانه
اي به شعرم سرود و ترانه
سالها راز دل را نگفتم
سوختم باتو اما نگفتم
سرّ عشقت به پستو نهفتم
اي فسانه فسانه فسانه
اي چو گنجي نهان زير خانه
وه چه آسان تو پرواز كردي
بررقيبم تو رخ باز كردي
بازي عشق آغاز كردي
اي فسانه فسانه فسانه
جز دورغي نبود اين ميانه ... (تك مصراع اي فسانه را از مرحوم نيما يوشيج به عاريت گرفتم)  
                           .....................ايرانجو................

تنها بااو
****************************
خواهم رفت
 ازاين مرداب خواهم رفت
به بلنديهاي بادگير
به سرزمينهاي سرسبز
واين تن آلوده به تعفن و چرك را ترك خواهم كرد
آنگاه كه طوفان ورگبار و كولاك وبوران باشد
در  باراني ترين روز
بي هيچ چتري
بي هيچ تن پوشي
بي هيچ  ...
آزاد
رها
عريان
تا بلنديهاي بادگير
خود رابه تنها دختر گندمگون آرزوهايم خواهم رساند
وهديه ي تولدم را از او خواهم گرفت
يك شاخه گل بنفشه
يك خوشه گندم
يك قطره اشك
ومقداري از خون رگهايش را
تا دوباره جان بگيرم براي رفتن
خواهم رفت
بااو خواهم رفت
تا اوج اوج اوج دره هاي پر از بنفشه
تنهابا او خواهم رفت
وتنها بااو خواهم گفت
راز شوم سالهايي را كه اسير مرداب بودم
خواهم رفت
تنها باو خواهم رفت
به جزيره ي اسرار آميز آدمها
*********************

آدم برفی
*************************
نه نخواهم کرد
پاییز را هرگز تقدیس نخواهم کرد
چرا زیبا میبیند هرآنچه را که اینچنین زشت است ؟
واینسان زشت !!!!!!
بنگرید طبیعت را
همه چیز مرگ آغازیده است
آه رومانتیک های بی درد
که همیشه باشکم سیر به بستر رفته اید
ورویاهای طلایی دیده اید درپس هردرختی که خشکیدن آغازیده
ازپی هرگلی که پژمرده
به دنبال هر سبزی که زرد شده
ودرپایان هر شاخساری که مرده
ای شمایان که حتی برگهای آخرایی رنگ پوسیده
الهامبخش غزلهای عاشقانه تان بوده
وای شمایان که بی صبرانه انتظار سرمای زمهریر دیماه را می کشید تا تشبیه های زیبا ی زمستانی را در شعرهاتان بسرایید
اولین برف را انتظار میکشید تا آدم برفی خود رابابینی هویجی بسازید
واولین یخبندان را منتظرید تا پیست های اسکی خود را راه بیندازید
آه شمایان را میگویم ای پرستندگان وجد
تنوع طلبان بی درد
چوگان بازان میادین خیالات پوچ
شمایان را می گویم
من؟ !!!!!!
نه نخواهم کرد، من هرگز پاییز را تقدیس نخواهم کرد
من؟!!!!! من کیم ؟؟؟؟؟؟
همان دخترک گندمگون بی خانمان کارتون خواب ، همان سیه چرده ی گدا که شعر نان میگویم وگرمای مرداد بهترین لهاف من است و هرگز هیچ پاییزی را تقدیس نخواهم کرد...
...................................................................................................................