**آخرين سروده

 

 

           ****كتاب ناخوانده*****

 

لطفآ نظر بدهيد

 

 

 

فصل غارت شدن احسا س است

وچهل دزد فلك

دركمينند به يغما ببرند

همه معناي مرا

من كتابي پرم از واژه ي ناخوانده ي عشق

همه اوراقم را

درتمناي نگاهي

گوشه ي چشم خماري

تار زلفي

خط ابرو ، مژه اي ، مژگاني

التفاتي ، نظري ، لبخندي

 به سراپرده ي د نجي

يابه كنجي   

وعده ي ديداري

مثل يك فرصت ناممكن ودور

 من به كبريت زمان سوزاندم

همه اوراقم را

سوزاندم

آخرين سطرم را

كه مرور همه ي فصل من است

به ستيغ اسفند

ها...بياييد وبه يغماببريد

اي چهل دزد كمين كرده به غار

آخرين سطر مرا

كه مرو ر همه معناي من است

شايد آن دخترك كفش كتان فردا

گشت خاكستر اوراقم را

خواند از سوخته هايم

سطري از عاطفه ي رفته به تاراج مرا

باز ...شايد...شايد... كه خدا يافت مرا...

                                             ايرانجو

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

بسم الله الرحمن الرحیم

نمایش    :

بیست دقیقه تابهار

نویسنده :                      

محرم ایرانجو 

مخمورجام عشقم ساقی بده شرابی

پرکن قدح که بی می، مجلس ندارد آبی

(محل اجرا گذر گاهی مسکونی را تداعی می کند .مشرف بر خیابانی که صدای ترافیک تداعی کننده ی

 آنست ، به صورت معمول از میان تماشگران اجرا کسانی با جنسیت وسن و تیپ وپوشش های متنوع

 انتخاب شده  وهمچون عابرانی عادی از دوسوی گذرگاه به فرا خور می آیند باهمان منش های ذاتی یا

 دلخواه خود ومی گذرند،دوپسر  جوانسال با لباسهای درخور  با هد فون هایی که بر گوش دا رند د م

 گرفته اند- مردان میا نسا لی از جهت مخالف  که با د ید ن جوانان سر تکان می دهند – دخترانی با

 گوشی های خود ور می روند ...و از این دست به فرا خور محیطی نمایش اجرا می شود . پیر مرد

(بازیگر) پنجاه شصت ساله با لباسی معمولی ونه چندان نو  با ته ر یش سفید که مریض الحوال

می نماید وازدستگاه دستی تنگی نفس استفاده  می کند باجعبه ی چوبی نها ل  گلهای رنگی می آید

 ودر خاکی که قبلا در مرکز محل اجراتعبیه شده  گل کاری میکند واز بطری یک بار مصرف  نوشا به

 گلها راآب میدهد ، نگاهی معصوم دارد وظاهرا کاری به کسی ندارد) 

( دختر خانمی شیک و با پوششی حدالامکان نامتعارف وتیپی وآرایشی غلط انداز ودرعین حال زیبا

 ومعصوم با دو گوشی همراه می آید رد می شود زنگ می زند ، سیم کارت عوض می کند و...)

مستانه : (  با یکی د رگوشی جر وبحث می کند ) ببین سمی (سمیرا) اگه واقعآ آتی ( آتیلا ) رو میخوای

 من اینقد عاطفه سرم میشه که رامو بکشم و گورمو گم کنم ود ممو بذارم رو کولمو برم رد کارم .اصلآ

 این تحفه د و دستی تقد یم تو اما اگه...(گوش می کند ) نه ببین سمی به قول آغا جونم شتر سواری دولا

 دولا نمیشه ، اگه نمیخوای سر به تنش باشه واسه چی اینقد هیزم بیار معرکه شدی ، نه ...(گوش می

 دهد) نه خانمی من بلا نسبت خر نیستم ، هزار ویک مدل اس میدی به آتی که من الاغ مستانه الم بلم

زنگ میزنی که مستانه با فلانی وفلانی وفلانی ...( گوش میکند ) نه آخه ببین ،من چه هیزم تری بهت

 انداختم گل من ،پیش کی بد تو گفتم ، من که جونم به جونت بسته بود ...( گوش می دهد ) نه خب

معلومه که هنوزم هستش ، اما آخه ا ینکارا چیه که ...(گوش می دهد ) معلومه میخوامش من کی باهات

رو راس نبود م که این دومیش باشه نه خب بگودیگ ...( گوش می دهد ) قول ؟ مردونه ی مردونه ؟...

(گوش می دهد وطوری که انگار طرف را اقنا ء کرده دلگرم شده و میخندد)باشه زنونه قول که مردونه

 و زنونه نداره ...( می خند د و گوش می دهد ) باشه باور کردم ...( گوش می دهد ) نه به دل نگرفتم ،

بیشتر از همیشه دوست دارم ( گوش می دهد ) باشه ... نه جون سمی ... فدات ...ببین شارژم داره تموم

 میشه ...بای . ( به راهش ادامه میدهد ) ...

هومن : (جوانی بیست وهفت هشت ساله خوش تیپ ، با ریش پرافسوری ، گوشی آخرین مد ل

لمسی بر دست ،کیف چرمی اصل به همراه ، سر زبون دار و نا تو وختم ،  راه برمستانه می ببندد )

مستانه خانم...مستا....

مستانه : ( معترض ، تحویلش نمی گیرد ) ببین آقا هومن ، صد دفه گفتم بی خود سد راه من نشید . گفتم

یا نگفتم ؟...

هومن : (مودب و ملتمس گویی نقش ماری خوش خط وخال را بازی می کند ،لحنش هم چون تیپش

 خاص ومنحصر به فرد ، با ارتباط عمومی قدرتمند وسر زبون داراست ) گفتین ، مخلصتونم هستم، من

  فقط...

مستانه : آقا هومن ترمز ، بزرگتر از منی احترامتو دارم جای خود ،اما من از اوناش نیستم .دور من

 یکی روقلم بگیر، کد رهگیری من یکی رو  بی خیال شو وگرنه...

 خب... (   0kهومن : ده همین چون از اوناش نیستی اوکیی    (     

 نیستم  ...میفمی نیسم . آمار رند ی هاتو دارم ، آنلاین ، آنلاین ، افتا د. پس  o.k مستانه : نه نیستم  

به گاز برو بند   ترمز دستیتو اونجا بکش ،  اونجا صد تا هستن که برات غشم می کنن ،بفرما...

 هومن : مستانه ... مستانه فقط یه لحظه ...بله من ایمیل دارم . فیس بوگ دارم .عضو انجمن بین المللی

هه کر های یکم ،قبول – با هزار تا از اینورآبی یا وآونور آبی  یا عینه آب خوردن می چتم ، یه پا

یاهو سوپر منم خوبه؟ www.cam دات دات دات

این یارو کی بود رف تو یتنک ترکیه قد ر در آورد ،  شاگرد خودم بود ، با سیندرلام میپرم ... شرم - 

توسرا سرم – خره خرم، استا د دیوید کاپر فیلدم . میکل جکسون د رسشو از من می گر فته ،

بابا من یه پا آ لکا پونم خوبه ؟ همش قبول ، اما اینو بدون مستانه خانم من گوش مخملی هرکوفت و

زهرماری که باشم می خوامت...می خوامت مستانه خانم ا ینو بفهم ...

مستانه : راستشو بگو آقا هومن با رفقا ت سر تور کردن من چقد شرط بستی هان ؟

هومن : شرط ؟ !

مستانه : بله شرط ،  شغل شریفتون همینه دیگه مگه نیس ؟ شرطبندی ...

هومن : شرطبندی کیلو چنده ؟ من اگه می خواستم شرط ببندم به قول شما می رفتم بند رکاب می کشید م

 نه اینکه بیام   خدمت جنابعالی وابراز خاکساری کنم خانم ...

مستانه : واسه امثال تو فرق نمی کنه اینم یه جورس کورسه یه روز اونجوری یه روز اینجوری ...

 شرط شرطه مهم اینه که ببری ...  دوستات کجا دارن زاغ سیامونو چوب میزنن تاشاهکارتوببینن ؟

هومن:( فیلم بازیش اوج گرفته وکار به خود زنی وجیغ وداد می کشد ) آهای ای ایها الجماعت جمع

شین بیاین من عاشقم ، جرمه ؟ آهای ... (عده ای از تما شا گرا جمع می شوند )......

مستانه :( باقاطعیت وباز دارنده اتمام حجت می کند ) ...ببین هومن صداتو بیار پایین اینقدم کولی با زی

درنیا ر ،من یکی فیلمتو فوت آبم...  (به مرد م ) بفرمایید لطفآ یه موضوع شخصیه خودمونم حلش

میکنیم   ، بفرمایین...                               

هومن : بله بفرمایین شخصیه خود مون حلش می کنیم ، بفرمایین  ، بفرمایین...(متفرق می شوند )

مستانه : خودتم بفرما تا آغا جونموصدا نکردم .به قول آقا م برو این دام بر مرغ دگر نه ،برو، بفرما

( پیر مرد زی ریر چشمی مستانه را تحسین می کند ) بفرما ... 

 هومن : بله باشه می فرما ییم خب ، ولی اینو بدون هومن ازاون بچه سوسولاوبید میدا نیس که با این

 

با د مادا بلرزه . می خوامت ول کنم نیستم بازم میام ...

مستانه : بهتره دیگه نیای ...

هومن : میام ...

مستانه : برو بابا...

هومن : خیله خب ،خب ، صداشو میبره بالا ( مستانه می رود ،پیر مرد خشنود نگاه زیر چشمی معنی

داری به هومن  دارد ، هومن خیط شده به طرف پیر مرد می رود ) تو چی می گی د یگه پیری ، نگا

میکنه ؟ ( پیرمرد با  چون عاقل اندر سفیه نگاهش کرده جعبه را بر داشته ومیرود ،هومن بطرف گلها

 رفته باعصبانیت گلها را له کرده ولگدی به بطری آب می زند ) به هم میرسیم خا نمی ، اگه من این

 شرطو نبرد م اسممو عوض میکنم میزارم به بو گلابی ،می بینیم ...( از جهت مخالف مستا نه می رود)

(به تکرار کسانی از بین تماشاگران می آیند ومی گذ رند )

         

 ( پیر مرد با جعبه ی دیگری از نها ل ها بر می گرد د وبه تکرارمشغول کاشتن می شود طوری که

 گویی هیچ  اتفاقی نیفتا د ه ، گاهی با وسیله ای که دارد تجد ید نفس می کند .هومن پیدایش می شود

 بین اوپیرمرد نگاههایی رد بدل شده وهومن در موضعی متفاوت با میزانسن قبلی منتظرمستانه می ماند  )

هومن : ( با خود ) خداتو  شکر دختر ، این آغ رضا ی ملقب به قرقی با اسم مستعارد ختر کش هومن تا

 حالا نشونه که میرفته هد ف رد خور نداشته تو چقد روی خیط کاشتنم  شرط بستی خانوم زرنگ ؟ اما

 باختی چون دارم برا ت ،خوبشم دارم . کد رهگیری اثبات مدعامم آوردم به پیوست پسورد ش ، اینسزته

اینسرت ، پیج استایلشم پیشکش. باش تا صبح دولتت بد مد مستا نه ،خانمی ...( می خند د وناگهان  بریده

 و چشم در مسیر مستانه تیز کرده خود را می د زد د ) اومد ...

 مستانه : ( دستی به سر گوشش کشید ه بی خبر د ر حا لی که با گوشی صحبت می کند پیش می آید )

 

 ببین آ تی با ز پیله نکن این خود تی که زیر علا مت سوالی ، راه پیش گرفتی که پس نیفتی ، نه ببین...

( گوش می کند)... ا ...که جناب  اتللو شک برشون داشته نه ؟ باشه میا م رودر روتون میکنم ، تو هم

 رودر روم کن ، به قول آغا جونم اینا – تا کور شود هرکه در او غش باشد – دارم میام بای...

هومن : ( رودر رویش قرار می گیرد ) ایول خانمی ... ایول ... حقش همین بود اون زینل قاسمیه ای

هف خط گونجش رنگ شد ه ی آتیل بهداری ، ایول این د رسته...

مستا نه : ( یکه خورده و رنگ می بازد ) بازم گه تویی !!! مگه قرا ر نشد سین نحس سیزده بد ر

 تواینجا سبز نکنی عینه اجل معلق سر را م ،  میخوای سر این  کوی نعشت بیفته ؟      

هومن : ما که عمریه کشته مرده ی کوی شماییم مستا نه خانوم - بر خاک کوی یار همان به که سر

دهیم- می خوای بزنگم صد و هیجده آمبولانس بفرستن ... سا ز نا سا زبزنی همان بهترکه  سینه کش

 قبرستون وا خواست نکیر منکر بشیم ...بزنگم ؟

مستا نه : نه خیر ، نخیر شما ته مونده ی شا رژ هزارتومنیتو نگر دار واسه وداع بامامانت ،من 

می زنگم صد و ده تا آب معدنی بیا رن خدمتت...بزنگم ...  ؟

هومن : آره بزنگ جون آغا جونت اینا تابفهمی به بقول مامانم یه من ما س چقد کشکه اما اول 

اینو گوش کن تا وقتی آتیل جون رودر روت میکنه آ توت ناتو باشه ...

مستا نه : برو بذا هوای تازه بیا د با با ...اه...

هومن : فقط یه لحظ  اون گوشای مخملیتو به مابسپا زانتیا نبردی حسابمو مسد ود کن ، گوش بفرما

خواهشآ  آتی ما تی رو ( مکا لمه ی ظبط شد ه ای از گوشیش روی بلند گو تنظیم می کند ) ...  

صدای آتیلا : سمی اینقد ساده نباش ، این دوستت مستانه آخرشه ، داره سیا ت میکنه جون سمی بایه

 تیر دو نشونه ، تو ومن ،هردو ،تو خلاص ومن شکار ، شگردشه ، فقط حسین کرد شبستری نمیدونه

  توچرا خامش شد ی دختر ؟...

: واقعا ؟    صدای سمی

صدای آتیلا : پس چی مگه شک داری چقد آتی دلبسته ی سمیشه مستا نه سگ کیه ؟

مستانه : ( شدیدآ می آشوبد ) خفش کن ...

هومن : ( بابرگ برنده  ) با قیشوگوش کن ...

مستانه : گفتم ببر صدای کثیقشونو ( گریه میکند بی محا با )

هومن : (می خواهدا ز فرصت د ست داده نهایت استفاده را بکند ) بی خیا لشون مستانه ، مگه هومنت

مرده باشه ... خواستی کل حسابتو صاف میکنم  با همه ی بی جنبه های دنیا ، هومنو عشقه ، دارمت چی

 میگی  ببین من یه پکبازم در...

مستانه : ( در نهایت آ شفتگی جیغ می کشد  ) گم شو ، همتون گم شید .می خوام سر به تن همه بی

 جنبه های دنیا نباشه ، ( همه را خطاب قرار می دهد ) آهای...همه ی دنیا با همتونم ،یعنی

 انسانیت مرده ؟ همه ی انسانیت ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ !!!!!! کجان پس عیاراتو ن ؟ قلندراتون ؟ پوریای ولیاتون

؟سوپرمنا ومرد عنکبویتون ؟   چرا خفه خون گرفتین ؟آهای دنیا کر شدین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!! (گریه اش

 اوج می گیرد )

هومن : ( به تظاهر ودلجویانه  ) مگه هومن مرده باشه که...پا شو پا شو بریم این کافی شا گلتو تر کن

 حالت جامیاد ،فشارت افتاده ... پا ش...

مستانه : برو

هومن : بابا من که ...

پیرمرد : ( که دراین فواصل شدیدآ احسا س خفگی کرده ومکرر نفس میگیرد ، نزدیک است از خفگی

بیفتد ناگهانی بر آشفته وآمرانه ) ولش کن بی  شرف...

هومن : (متعجب ) به ... یه چیزیم از مادر عروس بشنو ...برورد کارت فضول پیر پاتیل ...

تو مسئول اون گلایی...این گل تو حوزه ی استحفا فظی ماست ...پاشو گلم ..

پیرمرد : گفتم د س ور د ا ر .برو ... برو...

هومن : (بطرفش می رود ) نخیر این شهروند محترم آداب دان   که هرروز خدا جاو درشون گل می

 کاره تا دسته گل به آب نده دس ور دار نیس  ( گل ها را لگد مال می کند) بفرما این دسته گلا ت ( آب                          

 

 باقی مانده ی بطری را روی گل های له شده می ریزد با تمسخر ) واینم آبش ...حالا تورابخیر و مارو

 به سلامت ...هری ...( باکف دست ضربه به سینه ی پیر مرد می زند ، پرمرد تعادلش به هم میخورد

 و تنگی نفسش بیش تر می شو د ، هومن دستگاه تنفس او را که افتاده له می کند  ) اینم از پستونک

 عموی خودم ، حالا من میرم به دسته گلم آب بدم ( بطرف مستانه ) گلم ... حالت جا...(از بغض قادر به

پاسخگویی نیست )

پیرمرد : ( با هرچه درتوان دارد بطرفش می رود )   علف هرز ...

هومن : ( برگشته ومی خواهد با پیر مرد در گیر می شود  ) نه خیر سیریشته ...

پیرمرد :( دو بازوی اورا که می خواهند هلش دهد می چسبد وغیرمنتظره دو دور چرخانده  در وسط

 میدان رهایش می کند ،هومن با نا باوری نقش زمین می شود ، میخواهد بلند شود اما..)بما ن بچه ی

 آلوده ،عاقل باشی دیگه نه پای کثیفتو رو گلای من میذاری ونه دستای نجستوبه اون گل میزنی...بیست واندی سال پیش ...( صدای جبهه وبمبازان )

آتیش وبمب وگلوله های دشمن بهاین حال روزم انداخت اما نتونس  نفلم کنه  ،

حا لا امثال تو الف بچه میخواین با دستهای خالی اما آغشته به گناه گلای منو لگد مال

 کنین ، ده من به خاطر همین گلا این حال روزومه بچه...بیا این من و اینم نعشم ، بیا همه رشته هامو

پنبه کن بعد ...بیا بیا هرچی تیر در چله کمونت داری پر کن تو این سینه من ،ده بیا (هومن وامانده

که چه کند ،مستانه وسیله ی تنفسش برداشته به می د هد ولی پیر مرد پس می زند ) نمی خواد دیگه

 نمی خوام نفس بگشم ، کجا بهتر از سینه قبر ستان ؟ چی بهتراز مرگ ؟ صدا کن با با تو صد ا کن

 ببردت خونه ، تا وقتی بیرون اومد نو بلد نیستین شما بچه ها تاوقتی کوی برزن براتون ناامنه همون

 بهتر بیرون نیاین چون اونجا براتون امن تره برو مستانه خانم یا هرچی که اسمته بروبابا تو صدا کن

   یالا صدا ش کن بیاد ...

 مستانه : من ... من... من مستانه نیستم اسم   مهتابه... با با م ندارم ...بچه بود م که مرده، چن

 

کوچه پایین ترمستاجریم ، با پول خیاطی مادرم دخل وخرج می کنیم ، تازه یه داداش   کوچلو هم  دارم

 که مادر زا د فلجه ... من...

پیرمرد : ای داد بیداد ، پس این همه ادا واطوار ، این همه ماسک ولعبده بازی واسه چیه ؟ پیدا کردن یه

 شریک زندگی ،؟ اینه راهش دختر من ؟نیس به ولاهی ...نیس ...هی ...هی...هی دل غافل... (روبه  

 هومن ) توچی هومن جان ؟ یابهتره بگم آقا رضای ملقب به قرقی که شکارات رد خور نداره ،تو چرا

 ماما نتو صدا نمی کنی تا ازکوچه جعمت کنه ؟....

هومن : ( با شرمندگی ) ندارم...

پیرمرد : چی نداری ؟

هومن : من ماما ن ندارم ، سه سال پیش طلاق گرف ازبابام رف، بعد شم یه غده سرطانی تو مخشو

 ...من...منو ببخش مس...مهتاب خانم بخدا من نمی دونستم که  تو ...

 مستانه : منم نمی دونستم که تو... این به اون در حالا که بالماسکه تموم شده بهتر دیگه حرفشم ...

پیرمرد : ( نفسش به شماره می افتد وبه طرزهولناکی صرفه کنان نقش زمین می شود ،هردو به

طرفش میدوند وهومن وسیله ی تنفسش را پیش می برد تا... ) نمی خوا د دیگه  تمومه ، چقد مونده تا

تحویل سال ؟  خیلی مونده ...

مستا نه : ( گریه کنان  ) نه ففقط بیست دقیقه مونده که ...

پیرمرد : (با ته مانده ی نفسش ) فقط بیست دقیقه ؟ خوبه ...این خیلی خوبه  ...مواظب ...موا...ظب

گل ...گل های من باشین بچه ها ... گل ...گل... گل های ...من...( تمام می کند )...

مستانه : (هق هق گریه می کند ، موبایل هایشان  زنگ می زند ، صدای آتش وگلوله وجبهه صدای موبایل ها می بلعد ، اوج گریه ی مستانه وجنگ...)

هومن : ( با بغض ) آقا...آقا...آقا...؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

والسلام

شانزده شعبان ،1390، وقت نماز صبح

ایرانجو

بنام خدا نمایشنامه ی :  تابوت    نویسنده : محرم ایرانجو

هال خانه ای نیمه مجلل و اما دمده دراصل خانه ی زوجی از نوادگان قجری است وتداعی کننده ی 
فضایی سنتی اشرافی است .دو پنجره متقارن بااورسی های رنگی نه چندان بزرک درعمق نزدیکی های 
سقف تعبیه شده است. پایین تر تابلویی تزیینی با ابعادی نسبتا بزرگ از تنه درختی کهنسال با ساقه ها 
وشاخه های بسیار ودرهم فرو رفته ومملو از شاخ وبرگهایی که قسمت اعظم فضای تابلو را اشغال کرده 
اند اما کهنگی و دلمردگی برکلیت تابلو حاکم است 
پایین تردوقاب عکس ازجوانی پیرزن و پیرمرد هست که از کهنگی حسی نوستالژیک برمی انگیزد و 
در گوشه وکنار آینه وشمعدانی و ویترینی با ظروف چینی وگلهایی مصنوعی برگلدانی وکتابخانه ای با 
کتابهایی قطور باجلدهایی زیرالکی قهوه ای قرمز وسیاه وصفحه ی تلویزیونی با قابی چوبی با 
بزرگترین ابعادی که می تواند باشد واکثرا برفک هست و گاه به فرا خور درراستای مولتی مدیا صحنه 
را همراهی خواهد کرد. درعمق چپ پله هایی که به زیر زمین منتهی می شوند ودرپیش زمینه ی سمت 
راست پله هایی که گویی به حیاطی بزرگ ومشجرمی خورند .دلمردگی برکلیه فضا حاکم بوده و درکل 
نمودار تابوتی اشرافی سنتی است . 
 ) درگوشه ی سمت ر است صحنه تخت گهواره ی سفیدی است که برآن دختر کی سه چهار ساله 
به حد اغراق آمیزی سفید و رنگ پریده وچون عروسکی بی تحرک گویی به خوابی ابدی فرو رفته است 
ودرپیش زمینه پیر مرد پشت میز تحریر در حال نوشتن به نقطه موهومی خیره شده .عینکی پنسی 
برچشم دارد و قرینه ی او پیر زنی برصندلی راحتی ننو گونه ای چرخ میخورد و بافتنی بنفش رنگی را 
به ریتم تند می بافد وگاه توقف کرده به دخترک خیره شده لبخندی تلخ می زند وباز می بافد . نور سفیدی 
که منشعش درزپرده یکی از دو پنجره ا ست دخترک را منشع نور شمع روی میز گرد وسط صحنه 
پیر زن را و نور آباژوری برنگ آبی پیر مرد رانمایان می کند .بقیه ی فضا در سایه روشن هایی رمز 
آلود فرورفته است (
پیرزن : ) دست از بافتن می کشد ( هیم خوشبختی ... ) حسرت وهرمان و پشیمانی در صدایش موج 
می زند ( هیم ... )لبخند تلخی می زند وبه بافتن ادامه می دهد (
پیر مرد : ) هنوز نگاهش برآن نقطه موهوم خیره است و آ هی از عمق نهاد می کشد( خوشبختی ...
)هردو آرام سربه سوی نقطه ی موهومی در عمق برمی گردانند .گویی مردگانی هستند که ا رواح 
سرگردانشان مقطع حساسی ازگذشته رمز آلود خود را می کا و د. زن ومرد جوانی ازهمان نقطه
موهوم در حال مجادله ی لفظی نمودار می شوند.(
مرد جوان: ببین من میگم اون پرنده ی کوچلو مرغ سعادت یه زوج بدبخته وما حق نداریم ...
زن جوان :حق دیگران حق دیگران / یه ریزهمینو میگی / پس حق ماچی؟من حق ندارم که مثل 
آندیگران ؟!!!!
مرد جوان: بله اما به چه بهایی ؟ کی این حقو به ما داده که آشیانه ی سعادت مونو رو خرابه های زندگی
دیگران بسازیم ؟

زن جوان : دیگران/ دیگران / این دیگرانی که میگی به کجاشون برمی خوره ؟ اونا تا دلت بخواد 
می تونن بازم داشته باشن / این ماییم که نمی تونیم / می فهمی ؟ من وتو...می فهمی ؟ ) گریه می کند 
وفرو می نشیند( نمی فهمی !!!
مرد جوان : ببین ... ) می خواهد بلندش کند .زن بانگاهی تیز و مالیخولیایی اورا منصرف می کند (
تو... تو...)برای گفتن یا نگفتن تردید دارد ( تو می تونی ازم طالق بگیری و ...
زن جوان : ) مشوش ومعترض تیز برمی خیزد ( هان ؟ !!!!!
مرد جوان : ) از حرفی که زده راضی نیست ( تو هنوز جوونی / زیبایی / و... می... تونی ...!!!!
زن جوان : )منقلب ( بله می تونم / می تونم برگردم به ویالی پدری در شمال/ گونه هامو گل بندازم / 
موهامو دم اسبی ببندم /بشینم توتراس اورسی منبت کاری شده طبقه ی سوم وچشم بدوزم به خیزابهای
خشن خزر تایه شازده برام بیاره / میتونم برگردم دختر بچه ای بشم و کودکانه لی لی بر م در آجر
فرش حیاط اجدادی / یاهمون نوزاده ای باشم که مصلحت تبار قجریم نافشو بریدن واسه خانزاده ای 
خدم وحشم دار / نیفتاده از بطن فخر الملوک متعلق به تو بودم / اون بیست واندی سال حالیم که 
کردن فقط بایس به تو فکر کنم مثه یه چیز مقدس 
مرد جوان : واین بیست سال بعد !!!!
زن جوان : شدم خدمه ی عبادتگاهی متروک بنام حسام
مرد جوان : وتو رب النوعی بالمنازع برای پرستش من
زن جوان : حاالبعدٍ نیم قرن تعبد ساز فصل وجدایی کوک می کنی
مرد جوان : تمام این سالها بین ما یه خ ِال بوده / یه گره کور
زن جوان : وتو می خوای این گره را واکنی با طالق 
مرد جوان : ما می تونیم همین طوری هم خوشبخت باشیم 
زن جوان : تاکی ؟
مرد جوان : تاابدیت / تا زمان باقیست / تا نداره ...
زن جوان : گذشت زمان این خال را بزرگتر می کنه /این خصلت زمانه /فاصله مردا با زناشون 
بیشترمیشه /تومی تونی این فاصله را با کتابات/ بادوستات /با خیاالتت پرکنی اما من چی ؟؟؟

مرد جوان :من دیگه حرفی از طالق نمی زنم به شرط اینکه توهم ازاون خال نگی
زن جوان : من اون خال را پر می کنم 
مرد جوان :باچی ؟؟!! 
زن جوان : با گل وعشق وخوشبختی
مرد جوان : گل متعلق به دیگریست افسانه 
زن جوان : اونو متعلق به خودمون میکنم
مرد جوان : ما این حقو نداریم 
زن جوان : تبار ما پشت به پشت متعلقات رعیت جماعت مایمالکشون بود/حتی خود رعیتو صاحب بودند
مرد جوان : ما خودمونیم / تبارمان نیستیم / ما انسانیم / انسان های متمدن 
زن جوان : رعیت که یله شد افسارها گسست / دیگه سنگ رو سنگ بند نشد وحاال ما انسانهای متمدن 
با اقدام نهایی به تعلقاتمون رنگ وبویی نو می بخشیم
مرد جوان : کدام اقدام ؟!!!
زن جوان :اونو می دزدیم 
مرد جوان : این جرمه 
زن جوان : ومن این جرمو مرتکب میشم / با بودن گل خوشبختی وادامه ی نسل به تبار ما 
برمی گرده / می فهمی ؟ خوشبختی...
مرد جوان : مقدر بوده نسل ما ابتر باشه 
زن جوان : من میرم به جنگ این تقدیر 
مرد جوان : جوهره ی تراژدی همین جاست که خیلی ها رفتند و نشد 
زن جوان : پس من طرحی نو می افکنم
مرد جوان : نمی تونی... نمی تونی .....
) در حال جر وبحث به سوی در باغ می روند ودر هاله ای تدریجا گویی محو می شوند(
پیر مرد: ) نگاه ازنقطه ی موهوم می گیرد وتند سطری می نویسد(... خوشبختی...
پیرزن : توچیزی گفتی حسام 

پیر مرد: ) درحال نوشتن ( گفتم خوشبختی
پیرزن : ) نشنیده اما تظاهر به شنیدن می کند ( اوه بله ... بله ...) بلند شده به سوی دخترک می رود /
می خواهد لمسش کند اما دستانش می لرزد و تکان می دهد گهواره را وبه طرف حسام می آید ( تو
گرسنت نیست ؟!!
پیر مرد: گرسنه نه / اما سرد مه / خیلی سرد
پیرزن : ) دست روی گوشش می گیرد ( چی گفتی ؟
پیر مرد: ) بلند تر می گوید ( گفتم خیلی سرد مه 
پیرزن : توهمیشه سرمایی بودی /اما این دفعه کامال حق با تواٍ / اینجا سردٍ / خیلی سرد /فک کنم اون
بیرون برف بباره / شایدم بوران باشه / ازاون کوالکای سخت 
پیر مرد: اما باحساب من اون بیرون بایس بهار باشه / درست اوالی بهار 
پیرزن : این منطقه سیزده ماه از دوازده ماه سالو یخبند ونه) به تلخی می خند د (
پیر مرد: ) به شکل ضربدر شانه های خود را می گیر د( کاش می رفتیم یه جای دیگه / یه جای 
 گرمتر 
پیرزن : چطور دلت میاد اینو بگی ؟!!! فکر گل روکردی ؟ 
پیر مرد: اوه بله بله / پیریه وهزار درد بی درمون/ پاک فراموش کار شد م / داشت یادم می فت که گل
ما باید توسرما باشه / هر چه سردتربهتر/ چهل درجه زیر صفر/ آخه اون یه گل یخه) می خواهد 
بنویسد ( همین روزا تمومش می کنم / مثه سابق نمی تونم تند بنویسم / انگار از گذشته قرنها دور افتادم 
خیلی وقتا وهم وواقع میرن توهم / همه ی گذشته تو سایه روشنه / تو یه فضای مه آلود/ شایدم ما مرده 
باشیم افسانه و تویه گور خوابای آشفته می بینیم / خیلی آشفته 
پیرزن : مرده ها که خواب نمی بینن پیر مرد ) لبخند (
پیر مرد : اما من تا چشم روهم میذا رم کابوس می بینم / یه کابوس تکراری /همیشه تویه کابوسام دریه 
منطقه ی ناشناس دنبالیه چیزی می گردم / بعد وسط معرکه یهو گم میشم ) به نوشته اشاره می کند ( اما
شک ندارم که این یه شا هکار میشه / آخرین شاهکارم )پیرزن بانیشخندی سرتکان می دهد چون 
داستان برایش تکراریست ( می دونی ؟ قهرمونا ی قصه م یه زوج ساحل خزرند بعدازکلی دوا درمون 
یه دختر به رنگ سبز سیر به دنیا میارن / از ترس حرف مردم فرار می کنن به بی نهایت / به آخر دنیا

 اونجا... ) متوجه می شود که پیرزن گوش نمی دهد ودوباره به فکر فرو می رود با آهی تلخ وبعد 
منقلب ومعترض برخاسته وباالی سر او می رود ( بهت اخطار می کنم افسانه / توهمیشه ی خدا باقصه
های من / بابچه های معصومی که زاده ی خالقیت ذاتی من در این تبعیدگاه ابدیند باتحقیر وتمسخر 
برخورد کردی / اما من بهت اجازه نمیدم مخصوصا به این آخری....
پیرزن : ) عصبی و از کوره دررفته و هربار صدایشان بلند تر( اما من گوش کردم مثه همیشه تا آخرش
/ فکرت بکره سوژه ات شاهکاره / این راضیت نمیکنه ؟
پیر مرد : گوش نکردی / گوش نمی کنی /هیچ وقت
پیرزن : گوشم با توبود ه حسام / همیشه
پیر مرد : نه نبوده
پیرزن : بوده... بوده ... بوده ) سکوت (
پیر مرد : ) باشکوه وگالیه ( تو اولین وتنها شنونده ی قصه های منی
پیرزن : اولین / تنها / وآخرین...
پیر مرد : توقهرمان آخرین قصه ی منی 
پیرزن : من آدم بدیه همه ی شاهکارهای تو بوده ام ) با کنایه (
پیر مرد : می خوای بگی اونا تکراریند؟
پیرزن : همشون برام صحنه ی یه دادگاهو مجسم می کنند / بچه های معصومت/ زادگان فکرت قضات
وهیئت منصفه ای مضحکند که با چشماشون زل زده اند به من/ با انگشت سبابه شون به من اشاره 
میکنند ویه ریز دادمی زنند که من متهمم / توهمه ی این سالها فقط یه هدف داشته ای /محاکمه ی من / تو
هیچوقت قدرت خالقه ای نداشته ای همانطور که من هرگز توان زایش نداشته ام/ فکر تو نازاست / مثل
من...
پیر مرد : ) درخود می شکند و به طرف میز تحریرش برمی گردد( اما این شاهکار میشه ) در تخیالت 
غرق می شود . از باال صداهایی می آید مثل کندن جایی یا عبور کسانی (
پیرزن : )متوجه صدا می شود ( می شنوی ؟ )پیر مرد هم چنان غرق خیاالت خود ( می شنوی؟

 برخاسته به طرف پله ها می آ ید نگران . باالی سر حسام برمی گردد ومضطرب ( ... می شنوی؟
پیر مرد : ) شنیده است وتظاهر به نشنیدن می کند ( گفتم که گرسنم نیست / کاش می شد یه فنجان قهوه 
ی داغ بخورم / اما حق نداریم اینجا هیچ وسیله ی حرارت زایی ... )پیرزن دوباره به طرف پله ها 
برمی گردد . پیر مرد می نویسد ( او وجدان معذبی داشت چون گناه ...
 ) پیرزن در صندلی خود می نشیند وبه پله ها چشم می دوزد . صدای گریه ی دختر بچه ی چهار 
ساله ای اوج می گیرد . نور موضعی سکوی باالی پله را روشن می کند . نخست زن جوان نمودار می 
شود که دست دختر بچه را گرفته و به اندرون می کشد .متعاقبا مرد جوان وارد می شود که دست کودک
را در جهت مخالف می کشد . (
کودک : مادر... مادر... مادرمو می خوام
مردجوان : هنوز دیر نشده افسانه / بذار بچه برگرده به خونه اش / جایی که بهش تعلق داره / اسم این 
کار تصاحبه / اون زن که به خونش برگرده اول منتظر می مونه بعدش نگران می شه اونوقت پی جویی
می کنه وحکما به اینجاهم سرمی کشه
زن جوان : اون زن رخت شور غیر از این یکی شش تای دیگه ام داره . قد ونیم قد . به جاییش 
برنمی خوره .کودکان بیچاره همه پوست واستخوون /دریغ از یه ذره توجه / روزانه هزاران کودک
 مثل این همه جای زمین تغذیه /فقر وبیماری / جنگهای داخلی / طالق و صدها
ِ
در اثر گرسنگی وسو
درد بی درمون دیگه تلف میشن عینه جوجه های ماشینی / حتی بی ارزشتر . اینا را خودت گفتی از
اون کتابات/ اونوقت تو میگی من حق ندارم ازاین خیل عظیم قربانیان یکی رو نجات بدم ؟ من که 
استطاعتشو دارم ؟!!! بشریت باید به این خدمت انسانی من مباهات کنه حسام
کودک : مادر ... مادر...
مردجوان : نمی شنوی اون مادرشو می خواد / مادرشم اونو 
زن جوان : من این غریزه ی حیوانی را جرئه جرئه در او می کشم / بهش یاد میدم که باسر به قضایا 
نگاه کنه . اون زنم خیلی زود فراموش می کنه .خیلی زود گرفتاریها احساسشو تعطیل می کنه 
مرد جوان : خب عوض اینا تو چی داری که به اون بدی ؟
زن جوان : من بهش نان ونام میدم /میذارم وارث افتخارات ومایمالک تبارم باشه / یه پول درشتم حواله
ی بابا ننش می کنم بی نام / می بینی این یه تصاحب نیس یه معامله ی منصفانه اس / در مقابل این همه

چیزی نمی خوام جز یه تعلق / که بذاره سیر نگاهش کنم / لمسش کنم / دوستش بدارم.
کودک : مادر... مادر...
مرد جوان : تا کی می تونی نگرش داری ؟ صداش می پیچه همه جا / همه می فهمن / بی ابرو 
میشیم
زن جوان : تونگران نباش /برو/ برو دنبا ل دوستات/ کتابات / یا هر چیز وهر جاییکه می خوای
من می خوامش / من می پامش / من تشنم / تشنه ی این خواستن و پاییدن / سالهاست 
مرد جوان : من تحمل این رسوایی را ندارم 
زن جوان : پس تموش کن 
مرد جوان : چه جوری
زن جوان : طالقم بده ) مرد د (
مرد جوان : افسانه ) معترض دستش را دراز می کند برای سیلی زدن و دستش در نیمه را ه می ماند (
کودک : مادر ... مادر...
 ) کودک شدیدا گریه می کند .زن جوان اورا در آغوش گرفته دست در دهانش می فشرد طول صحنه
را طی کرده و از دری که به باغ می خورد خارج می شود. مرد جوان نیز به دنبال او خارج می شود (
پیرزن : ) به طرف تخت گهواره ای کودک رفته تکانش می دهد ( گریه نکن عزیزم گریه نکن / اون 
معتقده که من تورا تصاحب کردم اما من فقط دلم به نگاهت خوشه / کلمه ی تملک در مورد من بیشتر
صدق می کنه. ازبطن مادر که افتادم این پایین یه صاحب داشتم / تازه صاحبم منو برای تصاحب 
انتخاب نکرده بود . براش مقدر کرده بودن که مالکم باشه چون اشیا/
در حالی که تو انتخاب شدی واسه عشق ورزیدن 
چی بیانگر این حس مادرانه ی منه جز عشق ؟ درسته عزیزم من حق نداشتم مثه پروانه ترا سنجاق
کنم که یه پیکره ی سنگی باشی / اما من که دارم می بافم / این که داره می نویسه مگه چیز بیشتری 
هستیم جز سنگواره ؟!!! گریه نکن عزیزم گریه نکن.حتما اون بیرون پدر ومادرت با اون شش تا خواهر
برادرات با پولی که براشون حواله کردم چاردیواریشون پراز عشق وخنده و خوشبختیست .تو فدا شدی
تا اونا زندگی کنن تو انتخاب شدی که فدا بشی
 ) صدای گریه ی کودک دوباره اوج می گیرد در توهمات آندو( : مادر.... مادر...

پیرمرد: ) متوجه گریه می شود . ( کاش انتخاب دیگه ای می کردیم
) برمی گردد ومی نشیند. ته مانده ی صدای گریه ی کودک هنوز بگوش می رسد (
) مرد جوان از مکانی که خارج شده وارد می شود ودر صندلی دور میز می نشیند . خسته و کالفه 
بنظر می رسد گریه ی کودک کمتر وکمترمی شود (
پیرزن :) تخت گهواره ای کودک را تکان داده می گرید ( گریه نکن عزیزم گریه نکن 
) گریه ی کودک افت کرده است ( 
مرد جوان : باید یه کاری بکنم .باید اون بچه را برگردونم 
پیرزن : ) خطاب به پیرمرد ( تواین کارو نمی کردی !!!
پیرمرد : کاش مانع می شدم
پیرزن : ) خطاب به مرد جوان ( اما دیگه دیر شده بود !!!
)پیرمرد می رود و پ یچ تلویزیون را می چرخاند .اول پارازیت دارد وبعد تصویر پاها وچهره ی 
عجوزه ای که در دل جنگلی خزانزده داس به دست دنبال کسی است و تصویری از قرص کامل ماه
همراه با صدای دهشتناک وحوش لحظاتی پخش می شود وته مانده ی گریه ی کودک را می بلعد 
.تصویر قطع می شود . زن جوان بیرون می آید / حاالت و حرکاتش حاکی از وضعیتی بحرانیست
رنگ باخته با دستانی لرزان ( 
مرد جوان : بذار برش گردونم 
زن جوان : ) جنون زده ( نه...
مرد جوان : تادیر نشده بذا...
زن جوان : دیگه دیر شده 
مرد جوان : ) به طرف تلویزیون رفته و خاموشش می کند و گوش فرا می دهد ( آروم شد ه دیگه 
نمیاد صداش
زن جوان : دیگه هیچ وخ صداش نمیاد
)پیرمرد دست بر شقیقه هایش می فشارد ومنقلب می شود . پیرزن تخت گهواره ای راتکان می دهد .
زن جوان دروسط صحنه فرو می نشیند 

مرد جوان : ) گیج ومتعجب ( با اون چیکار کردی افسانه ؟
زن جوان : نمی خواستم کاری باهاش بکنم 
پیرزن : نمی خواستم 
پیرمرد : ) در نهایت تاثر ( تو چیکار کردی ؟!!! ) مخاطبش پیرزن است ( 
مرد جوان : ) از زن جوان می پرسد ( چیکارش کردی افسانه ؟!!!
زن جوان : بردمش آالچیق ته باغ .لذیذ ترین غذارا جلوش گذاشتم .شیرینی ومیوه تعارفش کردم 
اما اون یه ریزمادرشو می خواست 
پیرزن : پیرن سرخ گل گلی را تنش کردم با اون جورابای لیمویی ساق بلند اما یه ریز داد می زد و
مادرشو می خواست 
زن جوان : دستمو گذاشتم جلو دهنش که مانع فریادش بشم وگرم بغلش کردم .فشار دادم به دستم تا در
سکوت بغلش کنم . خواستم خیال کنم که دوسم داره . خواستم سالها حسرت داشتنشو تالفی کنم . بیشتر 
فشاردادم 
پیرزن : می خواستم بدون مقاومت بغلش کنم پس بیشتربیشتر فشارش دادم 
 زن جوان : یهو احساس کردم خودشو رها کرده در آغوشم بی هیچ مقاومتی
مرد جوان : پس قبول که مادرش باشی ؟ برای همیشه 
زن جوان : برای همیشه ساکت شد 
مرد جوان : ساکت شد ) می خواهد برای کنترل به باغ برود (
زن جوان : آره ساکت شد )جلوش را سد می کند تا مانع رفتنش شود ( برا همیشه ساکت شد ) باالتهاب 
مالیخولیایی می گوید
پیرمرد : چطور تونستی ؟
پیرزن : تمومش کن 
 ) در زده می شود پیرمرد و پیرزن بی حرکت می مانند .مرد جوان می خواهد برای باز کردن دربرود)

زن جوان : ) معترض ( نه ... نه بازش نکن )التماس می کند ( بازش نکن... خواهش می کنم 
) همینطور التماس می کند و صورتش را می پوشاند (
 ) مرد جوان از پله ها باال رفته ودر را باز می کند ( 
راضیه : ) زنی معصوم حدودا سی وشش ساله اما از فشار زندگی تکیده بنظر می رسد و
چادرشب را چون چارقدی به دور کمر بسته ( ببخشین آقا ...
 زن جوان : ) درحالیکه می خواهد از لرزش دست و پایش جلوگیری کند / می خواهد موضوع را
ال پوشی کند ( هان ... راضیه ... بیا تو ... حتما برا رختا اومدی نه ؟ نگرانت شدم پیدات نیست ؟ 
راضیه : ای خانم مگه خبر ندارین چه خاکی به سرمون شده ؟
زن جوان : ) می خواهد خود را بی اطالع نشان دهد اما موفق نیست ( طو... طو ... طو ری شده ؟
راضیه : بچم خانم جان بچم...
زن جوان : ... ب...ب...؟؟؟ ) وا می ماند (
مرد جوان : بچت چی راضیه خانم ؟ 
راضیه : غیبش زده آقا غیبش زده از صب پیداش نیس...
زن جوان : یعنی چی که غیبش زده ؟ )حرکاتش تشویش درونش را نمایان می کند اما 
راضیه ظاهرا متوجه نیست ولی برخورد او در چنین موقعیتی برایش غیر منتظره است(
راضیه : یه چیکه آب شده رفته زمین خانم 
زن جوان : ) سرش را می گیرد و د رصندلی فرو می نشیند ( وای...
مرد جوان : خب شاید رفته خونه ی فامیلی چیزی...
راضیه : ای آقا ما که تو این شهر درند شت فامیلی نداریم غریبیم 
مرد جوان : حاال کدوم یکی بوده ؟ ماشاهللا شما بچه زیاد دارین 
راضیه : رقیه ی ننه مرده ام آقا ... رقیه ی ...
زن جوان : ه...ه... همون کو چیکه ؟ همون که موهاشو دم اسبی می بستی ؟ که چشمای قشنگی داشت 
؟ که ...
راضیه : راستش اومدم ببینم شما از ش خبری ندارین گفتم شاید...
زن جوان : ما... ؟ ما از کجا باید...

راضیه : آخه رقیه ی می گف شما همیشه بهش شیرینی میدین ... یه بار گذاشتین با عروسکا تون بازی 
کنه . راستی یتش بعیده بیاد اینجا چون می گف باغتون خیلی بزرگه . بچه اس دیگه می گف اونجا
یه شبه دیده ... گفتم شاید به هوای عروسک وشیرینی رفته زیر آال چیق و ....
زن جوان : می دونی اون باغ خیلی بزرگه و گل ... یعنی رقیه یه بار اونجا شبه دی... اتفاقا من االن
از آال چیق اومدم و کسی ....
) دوباره در زده می شود (
مرد جوان : بفرمایید در بازه 
شوهر راضیه : ) در را باز می کند و از همان جا می گوید ( ببخشین را ضیه ی ما ...) راضیه را می 
بیند ( راضیه بیا ...
راضیه : هان رقیمو پید ا ش کردی ؟!!!
شوهر راضیه : هنوز نه راضیه ... بیا یه اتفاق دیگه افتاده ...
راضیه : یه اتفاق ... بازم .. بچم دور از جون طوری شده ؟
شوهر راضیه : صابکارم می گف دوسه محله باالتر یه دختر بچه پیدا کردن بردندشهربانی.
بیا بری ببینیم شاید اون باشه . بیابریم پیداش می کنیم . یه اتفاق خوب افتاده ...
را ضیه : چه اتفاقی می تونه خوبتر از ...
شوهر راضیه : بیا تا بهت بگم ) راضیه همراه او می شود ( 
مرد جوان : اگه خبری شد مارا بی اطالع نذارین ...
شوهر راضیه : رو چشمم آقاا.... ) به راضیه در حال خروج ( یه آدم خیر که نمی دونم کی بوده ...
) خارج می شوند ودر را می بنندند (
)لحظاتی به سکوت می گذرد . پیر مرد می آید و پشت میز تحریر می نشیند(
پیرزن : ) تخت گهواره ای را تکان می دهد ( الالیی... الال یی ...الالیی کن گل پونه....
پیر مرد : ) می نویسد ( وباغ درسکوتی مرگبار فرو خفته بود .
مرد جوان : )بطرف حیاط می رود ( ....
زن جوان : کجا می خوای بری ؟!!!

مرد جوان : ) نامتعادل و گیج ( .... باغ...
زن جوان : ) با افکار پریشان ( که دنبال گل بگردی ؟!!!
مردجوان : که یه قبر بکنم .
زن جوان : ) می خندد و هذیان می گوید ( قبر ؟!!! قبر واسه چی ... واسه خودت ؟ واسه من ؟ 
پس ما مردیم ؟ )می خندد ( ما مردیم ) شور بختانه ( 
مردجوان : واسه اون خانم . اون دخترک بیچاره 
زن جوان : تو می خوای اونو بذاری زیر خاک ؟!!! دختر منو ... ؟ ؟ ؟ گل منو ؟؟؟
مردجوان : اون گل تونیست . دیگه گل هیشکی نیست . اون گل دیگه مرده .میفهمی ؟ تو کشتیش
زن جوان : ) جیغ می زند ( نه ... )زار می زند ( دخترم فقط ساکت شده به خاطر من 
مرد جوان: مرده را بایس چال کرد خانم بمونه کرم میزنه . می گنده .بوش تمام محله را پر می کنه 
اون زن شک کرده. ممکنه بازم بیاد اینجا . شایدم با پلیس برگرده / می فهمی ؟
زن جوان : ) درهمان حال گویی در رویایی عمیق غرق است ( سیس گل من فقط خوابش برده . 
میدونی مالحظه ی خستگی منو می کنه. پیرن سرخ گل گلیشو تنش می کنم بااون گوشواره های 
نگین الماسی /همه ی درا را قلف می کنم/ ساعتا را از کار می ندازم تاهمیشه شب باشه وگرم بغلش
می کنم تا ابدیت
مرد جوان: همه خبر دار میشن و سنگسارمون می کنن / گرما بخوره /داغ میشه / بومی گیره 
بذار چالش کنم افسانه / به خاطر خدا
زن جوان : باهم چالمون کن / منو گلو باهم . تنگ دل هم / ازاین لحظه به بعد تا بی نهایت من واون 
با همیم / یکی هستیم / گل اگه مرده افسانم مرده / اون زنده اس فقط گرمش شده / اینجا داغه / خیلی 
داغ / داره از گرما می سوزه / دارم می سوزم ) اوج جنون ( آهای بدادمون برسید / داریم می سوزیم
مرد جوان: ) در نهایت التماس و تآ سف ( افسانه ؟!!!
زن جوان : من و اون میریم / باید بریم . یه جای سرد . خیلی سرد / تا حسابی خنک بشیم 
 توهم آزادی / برو / هرجا دوس داری برو / دیگه برده ی هم نیستیم / هیچ بدهی هم به هم
 نداریم تمام این سالها هیچ بهم ندادیم . وصلت پول پدرانمون شده بود یه غده اینجا 
 ) سر خودش را نشان می دهد ( اونجا ) سر او را نشان می دهد ( برو آزادی / برو...

من واونم میریم / به قله ها / دامنه ها / یه جای سرد / خیلی سرد / میریم قطب / خیلی قطب
 ) از در باغ خارج می شود ( قطبٍ قطبٍ قطب ....
 مرد جوان: ) صدایش می کند ( افسانه ... ) به دنبال او خارج می شود (
 پیر مرد : )با لرزش تکرارمی کند وبه سختی می نویسد ( قطبٍ قطبٍ قط ب ) گویی دارند یخ 
می زنند ( ودر آن کلبه ی مرتفع زمان را قاب کرده بودند در همه ساعتها / سالیان سال بود که 
همه چیز یخ بسته بود / ساعت ها / گل ها وآدم ها / ) یخزده تر و یخزده تر می گوید و می نویسد (
آدمها /آد م ها..... آ..... دم..... ها.....آ.... 
پیرزن : ) درهنگام آخرین جمالت پیر مرد همگام با او کند تر و کند تر می با فد( تو گرسنت نیست 
حسام ؟!!!
پیر مرد : ) بزحمت می شنود و پاسخ می دهد ( هان ؟......
پیرزن : پرسیدم تو گرسنت نیست ...
پیر مرد : گرسنه نه اما سردمه / خیلی سرد / تمام این سالها سردم بوده / خیلی سرد / می دونی 
یرزن؟ این یه تقا سایه گناه همیشه همراهمون ٍس پ /دوران محکومیتمونو شرافتمندانه طی کردیم درحالیکه
بود. باما بود /بیست سال تویه این هوای زیر صفر هم سلولی های خوبی بودیم . دوتا محکوم خود تبعید
کرده که یک عمر بار گناهشونو بدوش کشیدند / واینجا بدور از جریان عادی زندگی آموختیم که در 
تبعید هم می شود هدفمند بود / آموختیم که عشق بورزیم به معصومیت / اینجا تو این هوای زیر صفر 
سردمه/ خیلی سرد 
پیرزن : اونا غیر این گل شش تای دیگم داشتن / البد االن همه تشکیل خانواده دادن / صاحب 
بچه های زیاد ی شده اند /راضیه االن دیگه پیرشده /فراموش کرده که گلی داشته/ ومن اینجا 
توسرمای زیر صفر بیست سال سیر نگاهش کردم / میدونی این آواخر من هم به نتایجی رسیدم 
حسام/ جنایت در جدال با معصومیت محکومه / جانی بیچاره تراز جان باخته اس / در
جنایت هر جانی حکم تاییدیست بر وجود معصومیت الحاقی در پرونده ی قتل 
ببین تواین پیرن سرخ گلی گلی این بیست سال چه آرامشی داشته
 معصومیت جاودانیست حتی در سرماترین سرماها

پیر مرد : گفتم که پیر زن فقط سردمه... خیلی سرد...
پیرزن : وگرسنت نیست / تو دیگه آزادی / می تونی بری /من یه کمم می مونم تو این هوای زیر 
ٍن یه خوک مرده / بااین
صفر/ چون اون دوران که تو گرمای حاره ترین مناطق بودم / گندیدم عی
حال اگه مثه تو آزاد بودم منطقه ی معتدلو انتخاب می کردم 
پیر مرد : س...ر...د...مه
پیرزن : وگرسنت نیست 
پیر مرد : وآیا ما خوشبخت بودیم درتمام این سالها ؟!!! ) به سختی می گوید (
پیرزن :بله / چون عشق ورزیدیم به معصومیت ....
پیر مرد : پس آمرزیده میشیم ؟
پیرزن : شاید...
پیر مرد : پس قصه ام را باهمین جمله پایان میدم »... چون عشق می ورزیم به معصومیت... « 
پیرزن : )) صدای گریه دخترک می آید : ماما...ماما...(( ) حرکت کرده باالی سر دخترک می رسد و 
تکانش می دهد ( گریه نکن عزیزم ... گریه نکن ...)میرود ومی نشیند ولرزشش بیشتر می شود وآرام
آرام به سکون می رسد (
راضیه : ) در باز شده در حالیکه خیلی پیروشکسته شده وارد می شود و از پله ها پایین می آید(
درست اومدم / باالخره پیداتون کردم / بعد از بیست سال جستن / چرا رنگتون پریده خانم جان ؟
میدونین اومدم امانتی تونو پس بدم خانم / پولتونو/ میدونین؟ من از شما دلگیر نیستم خانم / البد
رقیه ی ما تا حاالشوهر کرده / نه ؟ راستی اون کجاست ) متوجه دخترک می شود ( حتما این 
کو چلو دختر رقیه ی ماس نه ؟ نوه ی من / نوه ی شما خانم / چه شباهتی با بچگی های رقیه ی 
ما مو نمی زنه ) از این بعد حرفهایش انگار آرام آرام فید ونا مفهوم می شود ( چرا اینقد رنگش 
پریده / چه قد آرام خوابیده / ) تکانش می دهد / گریه ی دخترک : ماما... ماما... ( میدونین 
شوهرم عمرشو داده بشما / دخترام همه رفتن خونه بخت / عینه رقیه ی شما / راستی اسمشو 
چی گذاشتین ؟ چه پیرن گل گلی قشنگی 
) آوای الالیی اندک اندک ته مانده ی صداها را می بلعد 

الالیی کن گل پونه ........
 »»»» پا یان ««««
 محرم ایرانجو

نقد تاتر

🍳🍳🍳🍳🍳🍳🍳🍳🍳

به بهانه ی (آنتیگونه ) ی همایون غنی زاده:

گویی اینگونه مقدر گشته که بارگران تقدیر پدران خودرا فرزندان تاابدیت تاریخ بدوش بکشند ...

واینک آنتیگون وارث تقدیر شومی که خدایان برادیپوس شهریار رقم زده اند

واینک آنتیگون نه چون پدردرمقابل آنچه خدایان المپ برایش رقم زده اند بلکه دررودر رویی آنچه کرءون فرانروایی زمینی مقدرکرده است خودخواسته وخودآگاه به سرنوشت مختوم خود وآزادانه ونه چندان براسلوب مقدرات یک تنه قدعلم کرده ,(نه ) میگوید وتن به مرگ می سپاردتامنادی شرافت وعزت وپایمردی انسان آزاد درمقابل اقتدار کور باشد , زن شمایل ومرد وار...

آنچه آنتیگون رابه قهرمانی باسرنوشتی تراژیک بدل می کند (( نه)) گفتن او به همه ی آن چیزی است که دیگران عافیت طلبانه به آن ((بله )) گفته اند واینک او ((آنتیگون )) نه یک مرد به حسب مرسوم بلکه یک زن مغایر عادات درمقابل پدرسالاری افسارگسیخته می ایستد ,نمی میرد بلکه خودرامی میراند...

...................

واما ژان آنوی را شاید وقریب به یقین می توان اولین دراماتورژ انتیگون وخالق آنتیگونه دانست وهم اوست که شخصیتها ی نیمه خدا ونیمه انسان واسطوره ای سوفکل را ازاوج آسمان خدایان پایین کشیده و چهره ومنظر وصبغه و منش وددمنشی انسان معاصررا باتمام پیچیدگی ها ودلمشغولیها وخاصه های عصرمدرنیسم به آنها می بخشد وبه یاد بیاوریم که نخستین اجراهای آنتیگونه درفرانسه موطن آنوی به بیانیه و ((نه)) گفتنی می شود در رودر رویی ومعرکه ی طلیعه ی نا میمون ((فاشیزم ))...

.................

حال اگر بپذیریم که نخستین وظیفه ی سترگ دراماتوژ زمان حاضر ضمن معاصرکردن آثار گرانسنگ گذشته از درونمایه ,تم ,پیام وچارچوب و جان اندیشه ی اثرمرجع ووفاداری وجانبداری به دور از تعصب ازتمام ظرفیت های ارزنده ی فکری نویسنده ونویسندگان قبلی آن اثر باپرهیزاز هرگونه نگرش دگم وخنثی است هرصاحب نظر ومنتقد ,ناظر ومفسر بیغرض ,منصف وصادقی اذعان خواهد کرد که ((همایون غنی زاده )) باگزینش استادانه وآگاهانه ی سبک وسیاقی بدیع به عنوان نویسنده وچه درمقام کارگردان با ((آنتیگونه )) ی خود کاری کرده است کارستان .

سطر به سطر وبه حزم و احتیاط می گویم 

کلمه به کلمه ی نوشته 

و

آن به آن ومسررم که بگویم فرم فرم اجرای کم بدیل او نوید تولد دراماتورژی ,صاحب ذوق وقریحه ای مثال زدنی ,مسلط به فنون واصول دراماتورژی ...

دراماتورژی کاربلد که قواعد بازی راخوب می داند ,زمان وسبک های زمان معاصر خود را خوب می شناسد ودراین راستا تعهد ودلمشغولیهای خود را نیکو پاس میدارد وتارپود اثر فریاد می زند حرف دل را ونه دردگیشه را ,هرچند جذب مخاطب را نیز نه برای جیب بلکه برای بیان سخن دل نیک می داند...

......

ودر نتیجه هم درنو هم درکارگردانی وبرتر از آن دردراماتورژی کار فضایی می آفریند که کلیت مولفه هایش آکنده ازبداعت است وزیبایی و ژرفا .

واینگونه است که در آنتیگونه معاصر او،

تیزرس پیشگوی پیام آور خدایان می شود ازپست ترین اقشار اجتماعی واقتصادی معاصر,پیشخدمتی دون که پاچه لیس ,ابتر ,وراج وزواردرفته ومردنی ومفنگی وسیگاری که احتمالا مشکل عاطفی وجنسی هم دارد .

هایمون آن شاهزاده ی فاخر وعاشق پاکباخته و نجیب زاده وجذاب می شود یابو صفتی وخرص صفتی شکمباره و حریص خوردن وخوردن نیمروی تخم مرغهای گندیده که بزرگترین دلمشغولیش درکل نمایش یافتن توپ گلف گمشده اش هست 

ملکه کرءون نیز می شود ضعیفه ای ستم پذیر بیمار وروانی وشیزوفرن که زور آمپول پادشاه جان می گیرد وشیر تنها قوت تکراری نوزاد گونه ی اوست ودرمقابل تازیانه های مستبدانه همسر جزفکرفزاینده ی انتحار اندیشه اش نیست 

ایسمنه و حتی آنتیگونه چون عروسکهایی کوکی ورباتهایی برنامه ریزی شده تنها رلتشان پختن روزمره نیمرو درآشپزخانه آکنده ومشحون ازخون و یکدست سرخ مخملین دراین آپارتمان چندمتری خانواده ی کوچک وهمه مهجور پادشاه است 

پادشاهی دلقک که بیشتر به سرپرست خانواری وامانده می ماند تافرمانروایی مستبد

کرءونی که کل حکمرانی واستبداش گویی مضحکه وارفقط,درمحدوه ی جهان چندمتری خون رنگ و خفقان آور وتیمارستان گونه این خانه وفقط برای افراد همین خانواده ی گیرافتاده در محبس ضوابطی خشک ومبتذل ,در راستای زندگی وتحرکی خطی وهمه وهمه اسیر دورتسلسل چرخه ای عبث وابزورد

واین همه ریشخندی باطنزی مشمعزکننده تامنتها علیه فراترین مرزهای گروتسک .

با این هم آنتیگون سوفکل وهم آنتیگونه ی آنوی درردای سیرک گونه آنتیگونه ی غنی زاده به خاطر لایه های زیر خفته ی شرافتی انسانی وبه خاطر نه گفتن به رسمی کور وبه فرمان کرءون م نه محکوم مرگ وبدست کرءون کلاهش برمی افتد ,تخم مرغ روی سرش افتاده ومی شکند 

ومی نشیند ومی میرد 

اما اینجا همه محکوم به مرگی مختومند 

آب قطع است ,گاومرده ,مرغها دیگر تخم نمی کنند ,شیرتمام شده وبه خاطر جسدی که درخیابان بادکرده مگسهایی که هرلحظه بیشتر می شوند شایع وحامل مرگند...

اینجا نه تنها آنتیگون به خاطر نه گفتنش می میرد 

بلکه دیگران نیز-

هایمون به خاطر حزم واحتیاطش با آنکه درآن فلاش فوروارد استنایی اجرانیت پدرکشیش برای تماشگر ونه برای شاه پدر برملا می شود 

ملکه به خاطر ستم پذیری بیمارگونه اش 

 تیزرس پیشگو به خاطر نوکرمابی وحماقتش 

خلاصه همه محکوم مرگند 

کافیست کلاهی دلقک گونه برداشته شود و تخم مرغی بیفتد 

اینجا حتی مرگ تبدیل به عملی مبتذل وپیش پا افتاده می شود .

ملکه خودرا بالاخره ازپنجره پرتاب می کند 

هایمون خود طناب به گردن می اندازد وکلاهش برمی دارد

اما ایسمنه که درآغازتسلیم زره زره به عنوان نیمه دیگر آنتیگونه متحول می شود ومطابق تنها پیشگویی وراجانه تیزروس جسد خواهررا درچمدان گذاشته وعازم نیویورک می شود.

کوتاه سخن اینکه درکلیت اجرا تمامیت متریال ها اعم از :دکور,لباس ,تیپها گریمهای اغراق آمیز ,میزانسن های خطی وشکسته ,ژستها,آکساسوار وابزارها 

همه وهمه برخوردار از همگونی بی بدیل ریتمی موزون ومنطقی وچشم نواز ,بازیهای حرفه ای وبی کم کاست بازیگران (هم بازیگران استونی وهم آتیلا پسیانی ) حتی ریزترین میمک چهره هایشان بی هیچ خدشه واغماضی ودریک کلام کل اتمسفر کار همه وهمه ی عناصر درخدمت آفرینش فضای رویا گونه وشاید کابوس گونه ی موردنظر کارگردانند وهمچون پازلی چشم نواز وکامل آکنده ازنشانه های معنایی که حذف کوچکترین تکه وقطعه هم امری ناممکن بنظر می آید 

واین همه گویی بسیج شده اند تا تفکر ابزورد نویسنده وفضای گروتسک کارگردان و درجمله درماتورژی همایون غنی زاده را رقم بزنند.

.......ایرانجو........

🍳🍳🍳🍳🍳🍳🍳🍳

💟💟💟💟💟💟💟💟

 

.... رنگ زندگی... 

نوه ی جذاب وخوش ترکیب ومعصوم یک ساله اش عریان درآغوشش بود. 

دستانی ناشناس داشتند تو اون کوچه ی تنگ وتاریک با آلونکهای فروریخته وبد قواره هلش می دادند درسراشیب تند ش باریکه جوی هایی از لجن وکثافت کف کرده ومتعفن جاری بود. زیر پایش به وسعت بی قواره ی تمام کوچه موشهای درشت هیبت, سوسکهای قهوه ای تیره ی شاخک دار, کرم وعقرب وکژدم وآبدزدک وهزار پا, بی تناسب از سر وکول هم بالا می رفتند. صدای ضربانهای تند, نامنظم وبلند قلبش چون شیپو ر شوم رزمی نابرابر و نفخ سور اسرافیل در گوشش زنگ می زد, به سختی نفس می کشید. احساس می کرد باری سنگین تراز کره ی خاکی بردوش دارد که با وجود شیب تند کوچه جلو رفتن را براش سخت کرده است , صدای نامتعارف وخشن و ترسناک گله ای از سگها از پشت سر و فاصله ای نه چندان دور, گنگ ومبهم بگوشش میرسید که جرات پا پس نهادن را براش سختتر می کرد. بدتر ازهمه اینکه روبرویش را بن بستی از سیمان وبتن وآهن با ارتفاعی نا متناهی تا آسمانی به رنگ بنفش کبود سد کرده بود, چارستون بدنش کرخت شده بود وداشت در این آتمسفر دهشتناک تحلیل می رفت, با ته مانده ی قدرت استدلال نا مانده اش به خود نهیب زد : 

_آخرالزمان شده واین وضعیت نیست مگر تجسم اعمالم... اما این کودک, نوه ام, این معصومیت, این زیبایی چرا باید درزشتی متجسم با من شریک باشه ؟!!!! 

چرک وتعفن وکرم وسگ, در این بن بست واماندگی داشتند می بلیعدنش واودرحالیکه خود را منصفانه مستحق این عقوبت میدونست همش نگران نوه ی معصوم وشیرین تر از جانش بود... 

که موشهای درشت هیکل داشتند گوشت های تن عریانش را می جویدند. 

باصدایی که بزحمت بالا می اومد فریادزد :

_نه... این کودک نباید... 

ازپا افتاد, سگهای گرسنه, محاصره اش کردند, بی هیچ توان مقاومتی تسلیم شد, بزحمت گفت :

آیا مرده ام ؟!! اما این کودک... 

با صدای ناهنجار زنگ موبایلش از خواب پرید. خیس عرق شده بود... 

به یاد آورد که چند روز پیش باز نشست شده 

وبه خانمش قول داده که صبح زود بیدار شه وگلدانهای رنگ ورو رفته حیاط خانه را رنگ بزنه... 

رنگ زندگی... 

.... صبح ششم خرداد ۹۵.... 

.... محرم ایرانجو... 

💟💟💟💟💟💟💟

💟💟💟💟💟💟

.... هماهنگی اجزاء تشکیل دهنده یک سیستم باکل سیستم ... 

قالب های متفاوت هنری اعمم از شعر, موسیقی, , ادبیات داستانی ودراماتیک, (رمان, نوول, داستان کوتاه, قصه, مثل, لطیفه و... ), نمایشنامه, انواع فیلمنامه, فیلم, سناریو, (مستند, داستانی, سینمایی و.. ) با بارکمیک یا تراژیک 

صرف نظر از قالب وژانر 

ازیک بعد یا متعارفند یا غیر متعارف 

یا واقعگرا هستند ویا دریکی مکاتب :

فرا واقعگرا اعمم از سوررآلیسم, اکسپرسیونیسم 

و.... 

قراردارند 

اما درکل آثار ماندگار هنری ازدوران کلاسیک گرفته تادوران پست مدرن یک وجه اشتراک کلی را باید دارا باشند تامهر ماندگاری برآنها بخورد 

به عنوان مثال :

سمفونی دهم بتهون 

مونالیزای داوینچی 

ایثار تارکوفسکی 

جنگ وصلح تولستوی 

مهرهفتم اینگمار برگمان 

بینوایان هوگو 

مونا وآنای مترلینگ 

مرگ درپاییز رادی 

هملت شکسپیر 

کرگدن یونسکو 

درانتظار گودو ی بکت 

مرگ فروشنده ی میلر

گوریل پشمالوی اونیل 

ناگهان هذا حبیب ا... نعلبندی بوف کور هدایت 

جنایت ومکافات داستایوفسکی 

دون کیشوت سروانتس 

حیدربابای شهریار 

سرگیجه ی هیچکاک 

وبسیار ی آثار جاودانی 

بی توجه به سبک وسیاق 

قالب. زمان و دیگر مولفه ها 

همه یک وجه مشترک برای تضمین ماندگار بودن ازیک طرف ومنحصر به فرد بودن از دیگر سودارند... 

 

این وجه مشترک دریک کلمه ارگانیک بودن ویکدستی این آثار هست 

به عبارت دیگر اگر اثر هنری را یک سیستم درنظر بگیریم باید کوچکترین جزء اثر ازنظر فرم وشکل زیبایی واستیک کل اثر را داشته ودرکلیت اثر نیز عنصری جدایی ناپذیر درخدمت سیستم بودن کل باشد 

وازنظر بار محتوایی ومفهومی نیز هرجزء ضمن اینکه در خدمت بارمعنایی پیام کلی اثر است فی نفسه وبه تنهایی حامل معنایی ازجنس معنایی کل اثر باشد 

هرمند اگر ساختمانی با قواعد وقانونمندیهای دنیای واقعی با اثرش بنا می نهد باید آجر به آجر ساختمان باکل ساختمان ازهرنظر همخوانی داشته باشد 

واگر هنرمند با اثرش جهانی غیر از جهان واقعی را بنا می نهد و اصطلاحا ساختارشکنی می کند 

اولا باید قانون مندی های جهانی را که شالوده افکنی کرده است برای مخاطب باوجود تمام سمبلیک ونمادین و نامتعارف بودنش موجه نماید ودوما خود درجزء جزء اثر با قوانینی که ورای عادتهای ما پی افکنده وفادار بماند.... 

 

........ والسلام....... 

...... ۲۲فروردین ۹۵.... 

...... ایرانجو.... 

💟💟💟💟💟💟💟

.

💟💟💟💟💟💟........ 

 

شعبده وطلسم... 

........... 

سالن کوچک فرهنگ مملو ازتماشگراست, خوانشگران ومخاطبان رودرروی هم, نه ردایی, نه ترفندی, 

خوانشگر هیچ در اختیار ندارد جز صندلی لکنتی ومیزی مستعمل, 

نه لباس خاصی 

نه گریمی 

نه نورهای موضعی و رنگی برای تاکید ودراماتیزه کردن صحنه 

حتی نورهای سالن و بالای سر تماشگر هم همه روشن,

نه هیچ ابزارو متریالی در اتمسفر وفضا برای ایجاد زره ای تمرکز 

نه مجاز به حرکت و ژست و میزانسنی خاص که برجسته کند خوانش را 

نه موسیقی شورانگیز ودرخوری که یاری دهد حس را جز موسیقی سکوت, سکوت وسکوت... 

تنها صورت سنگی و بی میمیک خوانشگر همچون بومی خالی ازرنگ وخطی مهیای هرنوع تصویرگری 

خوانشگر خاطره ا ی مهیج وغم انگیزرا با نیشخندی هیستریک برای خبرنگار یا پرستار زنی روایت می کند برای کسی که حضور کمرنگش هست اما نیست. 

گویی هیزمی راباید باشعله ی ضعیف کبریتی آتش گیرانید,

 اندک اندک به سادگی وعریانی یک شعر کودکانه بی هیچ اغراق وتفاخر وتکبری برای بزرگنمایی نقش 

جادو شکل می گیرد وسحر آغاز می شود ودیری نمی پاید که آرام, آرام به کشاکش و معرکه ی کابوسی وارد می شویم, طوری که گویی لحظه لحظه ی آنرا خود زندگی می کنیم 

توگویی این خود ماییم و خود خوانشگر که دردی فجیع را تجربه کرده ایم... 

.... به پاس تماشای خوانشگری(رسول بانگین ) در نمایش (به هم می رسیم)... 

.......

💟💟💟💟💟💟💟

.

💟💟💟💟💟💟........ 

 

شعبده وطلسم... 

........... 

سالن کوچک فرهنگ مملو ازتماشگراست, خوانشگران ومخاطبان رودرروی هم, نه ردایی, نه ترفندی, 

خوانشگر هیچ در اختیار ندارد جز صندلی لکنتی ومیزی مستعمل, 

نه لباس خاصی 

نه گریمی 

نه نورهای موضعی و رنگی برای تاکید ودراماتیزه کردن صحنه 

حتی نورهای سالن و بالای سر تماشگر هم همه روشن,

نه هیچ ابزارو متریالی در اتمسفر وفضا برای ایجاد زره ای تمرکز 

نه مجاز به حرکت و ژست و میزانسنی خاص که برجسته کند خوانش را 

نه موسیقی شورانگیز ودرخوری که یاری دهد حس را جز موسیقی سکوت, سکوت وسکوت... 

تنها صورت سنگی و بی میمیک خوانشگر همچون بومی خالی ازرنگ وخطی مهیای هرنوع تصویرگری 

خوانشگر خاطره ا ی مهیج وغم انگیزرا با نیشخندی هیستریک برای خبرنگار یا پرستار زنی روایت می کند برای کسی که حضور کمرنگش هست اما نیست. 

گویی هیزمی راباید باشعله ی ضعیف کبریتی آتش گیرانید,

 اندک اندک به سادگی وعریانی یک شعر کودکانه بی هیچ اغراق وتفاخر وتکبری برای بزرگنمایی نقش 

جادو شکل می گیرد وسحر آغاز می شود ودیری نمی پاید که آرام, آرام به کشاکش و معرکه ی کابوسی وارد می شویم, طوری که گویی لحظه لحظه ی آنرا خود زندگی می کنیم 

توگویی این خود ماییم و خود خوانشگر که دردی فجیع را تجربه کرده ایم... 

.... به پاس تماشای خوانشگری(رسول بانگین ) در نمایش (به هم می رسیم)... 

.......

💟💟💟💟💟💟💟

(اینجا) در تعقیب یکدیگرند و خود نمیدانند که قصدشان از این کار چیست؟

آنها یکدیگر را عصبانی میکنند بدون این که علت آن را بدانند.

@Friedrich_nietzsche

#فریدریش_نیچه

#چنین_گفت_زرتشت

درباره گذشتگان

 

اجرای نمایش به صورت نمایشنامه خوانی

هنگام خوانش متن ؛هرمتنی. یک رمان ؛یک شعر ؛یک مقاله ی علمی ؛مشاهده ی یک نقاشی ومضافا حتی مواجهه با هرپدیده عینی وذهنی مخاطب درخوانش ومشاهده ی خود به هیچ عنوان بی طرفانه ومانند یک ظرف که بی هیچ تغییری درمحتوا وماهییت سوژه ومظروف را پذیرا نمی شود. بلکه پیش زمینه ها و علایق واحساسات وخصوصا جهان بینی ونگرش وبینش خودرا نه آگاهانه بلکه ناخودآگاه درخوانش خود دخالت می دهد. رسانه ها وپدیده ها خواسته یاناخواسته وجه نمادین چند بعدی دارند وتاثیراتشان ازفردی به فرددیگر متفاوت وگاه متضاد هست 

(یادم می آید دوستی در دوران نوجوانی سگ گله ی درشت هیکلشان را نشانم داد وگفت

-ببین ببری من چه دندانهای زیبایی دارد... 

نگاه که کردم سک درحال دندان گروچه کردن به من بود ومن نزدیک بود قالب تهی کنم )

تفاوتی که اجرای صحنه ای ازیک متن نمایشی با اجرای آن به صورت نمایشنامه خوانی دارد این است عناصری چون صحنه ؛ نور؛ دکور ومیزانسن و ژست ومیمیک و حرکت و مهترازاینها عامل مهم کارگردانی صحنه ای از اثر حذف می شود وتقریبا مثل نمایش های رادیویی بار اصلی انتقال حس وحال و اتمسفروفضا سازی کار به عهده ی صدای بازیگران گذاشته می شود. 

فکر می کنم کارگردانی خوانش یک نمایشنامه یا اجرای یک متن به صورت نمایشنامه خوانی ویا بازیگریش به اندازه ی کار صحنهت وحتی بیشتر از آن نیاز به هوشمندی وتبحر دارد. وهمانگونه که گفته آمد اگر با ماهرت صورت پذیرد بیننده وشنونده خلاء های چون عناصر غایب کار صحنه ای با تصاویر ذهنی و جهان بینی وعلایق خود ودقیقا آنگونه که خود می خواهد پر می کند. مثلا خود صحنه را خلق می کند ودکور را با نیروی شگفت تخیلش می آفریند و حتی دراماتورژی وکارگردانی کار مطابق ایده آل های خود می سازد وبا مشارکتی مضاعف فعالانه ونه منفعل جهان نمایشنامه را با یاری گرفتن ازنماد ذهنیش خود می سازد ........ باآرزوی توفیق دوستان.... 

....... ایرانجو.....  

..........

باور

و تخیل درکاربازیگر

دربسیاری ازموارد چه درتمرینات وچه در اجرا بازیگران هوشمند ونه خلاق ناخودآگاه ونه اکثرا آگاهانه باشگرف ریا ودروغ ؛کارگردان

وتماشگر وحتی خودشان رافریب میدهند وانصافا نقش را زیبا ایفا می کنند اما این زیبایی شدیدا فاخر ومتظاهرانه وحتی رشک برانگیز به نظر میرسد. ما مرعوب ماهرت بازیگر میشویم وفریب دروغ بزرگی را روی صحنه درحال شکل گرفتن میخوریم. درحالی که بازیگر به جای اینکه ازفرشته معصوم وصادق وخلاق تخیل خود تاثیر بگیرد از شیطانک زیرک درونش فرمان میگیرد. 

گارگردان هوشمند همانند روانکاوی چیره دست وراهبی ریاضت کش درپروسه ای اودیسه وارافسون شیطان را ازوجود می رساند و پریای رویایی ومعصوم تخیل وبه دنبال آن باوروایمان راوجود او زنده می کند. اگرچنین مراقبه ای تحقق یابد ما شاهد نه یک بازی متظاهرانه. ریاکارانه وپرزرق وبرق بلکه ناظر یک زندگی صادقانه ومومنانه وشگفت انگیز روی صحنه خواهیم. به عبارتی نه یک دورغ استادنه بلکه یک حقیقت صوفیانه ازبازیگر را تجربه خواهیم کرد. البته بنده کلما ت مومنانه وصوفیانه وایمان را نه بعنوان باور مذهبی بلکه ازنظر وجوه نمادین این واژه های به عاریه گرفته ام....... موفق باشید دوستان بزرگوار.... ایرانجو... 

......

بازیگران.... 

.......... 

 آنان ف ریب را به خلوت خانه برده اند به جای عشق وخودنیز ناباورانه باورکرده اند که سحرگاه فردا خورشید حقیقت را به تماشا خواهند گذاشت برسیل خواب زدگان روی پنجره ی صحنه. آنان دیوار چهارم باور را قرنهاست که فروریخته اند ؛ قرنهاست. 

.... ایرانجو.... 

به نام خدا

نمایشنامه

 

 

 

 

 

بچه های دیجیتال

نویسنده

                                                                                         محرم ایرانجو

 

پرده...

   پرده که باز می شود تعدای از بچه ها در میزانسن های متفاوت ومتنوع در حالی که هرکدام

   دستگاه یا قطعه ای ماشینی و دیجیتالی را تداعی می کنند فیکس شده اند ، درآن میان کودکی

   با تن پوشی سفید معصوم و با قیافه ای سمپاتیک طوری که گویی در ازدحام دنیای تکنولزی

   زده  گم شده است ازدیگران متمایزشده است .

   لحظاتی به همین حالت می پاید و بعد موسیقی در خورحرکات ماشینی اوج گرفته و بچه ها چون

   ربات ها به حرکت در می آیند وصداهای رباتیک ایجاد می کنند .

   کودک آشفته و نالان وهاج و واج درمیان آنها می گردد .

کودک : ( از ماشینها می پرسد و استمداد می طلبد ) کمکم کنید ، من گم شدم ، گم شدم ، اینجا

           کجاست ؟ شماها کی هستین ؟ چی هستین ؟ من کی ام ؟ چی ام ؟ کجام ،

رباتها : (با صداهای رباتیک تکرار می کنند ) کی ام ؟چی ام ؟ کجام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.........

کودک : (چون گمشده ها آشنایی را صدا می زند ) آهای ...آهای...

رباتها :  (با صداهای رباتیک تکرار می کنند ) آهای ...آهای ...آهای...

  ربات 1 : ( چون ماشینی که در حال زیر گرفتن کودک )  یکی ببرد این گربه را / تا حرکت

 کنم من ،

زبات 2:   د اره له میشه  زیر چرخای ماشین

 ربات 3 :    جمع کند این جنازه را یکی

 کودک : ( با زجه ) آهای ...

رباتها  : ( رباتیک وبا تمسخر ) آهای...

( با قطع شدن موسیقی همه فیکس می شوند )

راوی : ( یکی ازبچه ها ازمیان رباتها جدا شده به پیش زمینه می آید ودر ارتباط مستقیم با

          تماشاگر ) من اونجا بودم ، اینجا بودم همراه شما ،( از تماشاگر می پرسد ) اینجا کجاست ؟

           خب معلومه  ، اینجا ، اونجا ، همه جا ، شهر ما ، کوچه ی ما ، خونه ی ما ، ما

            ما اینجا گیر افتادیم در ازد حام ماشینها ، گم شدیم دردنیای www.com (داد می زند )

           کمک ، کمک ، کمک ، آهای ...

کودک : کمک ، کمک ، آهای ...

رباتها : ( تکرا رمی کنند ) کمک ، کمک ، آهای.....

       ( رباتها چون انواع اتومبیل گاز میدهند ، سرعت می گیرند ،ترمز میکنند ، سبقت می گیرند

        تصادف می کنند ودر نهایت فیکس می شوند )

راوی :  معلم انشامون تو تخته ی هوشمند نوشت ...

معلم  : ( یکی ازمیان بچه ها گویی درتخته ی هوشمند می نویسد ) اوقات فراغت خود را چگونه

         سپری می کنید ؟

شاگرد 1:  آقا اجازه ، شکلک درمی آریم (خنده ی همه )

شاگرد 2: چرت می زنیم (خنده ی همه )

شاگرد 3 : هات داگ می خوریم (خنده ی همه )

شاگرد 4: اجازه آقا ؟ بازی می کنیم

معلم   : آفرین ، چه بازیهایی ؟

( بچه ها همه باهم به حالت عروسکهای کوکی می چرند و می پرند و جابجا می شوند می خوانند)

بچه ها  :  هرکی شکلک درآره ، شکل عروسک در آره ، یک ،  دو ، سه   ( فیکس می شوند )

راوی :  یادش به خیر ،بابا بزرگم می گفت ...

بابا بزرگ   : ( یکی از بچه ها ) یادش بخیر بچه که بودیم ، اون قدیما ، توکوی وبرزن چه بازی

                  هایی می کردیم ...

   ( بچه ها دایره ای می سازند و دست در دست هم بازی سنتی عمو زنجیر باف را اجرا می کنند )

بچه ها  : عموزنجیر باف ،بله ، زنجیر منو بافتی ،بله ، پشت کوه انداختی ، بله ، بابا اومده ، چی

            چی آورده ، نخود وکشمش ، بخور وبیا ، باصدای چی ، باصدای ...(بازی لحظاتی می

            پاید  )

کودک  : ( از آن میان ) آهای ... آهای ...

بچه ها  : آهای ... آهای ... 

      ( همه میزانسن های جدید می گیرند ود رحالیکه وسایل مختلف مثل ، تبلت و تلفن همراه و

       دسته های پلی استیشن و هدفون و ... بردست دارند فیکس می شوند ) 

.............

          راوی  :  معلم انشامون تو تخته سیاه هوشمند نوشت 

معلم   : ( رباتیک می گوید ) اوقات فراغت خود را... را... را ...وای من چقد ارور میدم ، میدم

          میدم ... اوقات فراغت خود را چیکار می کنید...چیکار می کنید...چیکار می کنید...

 ( موسیقی مناسب رقص رباتیک اوج می گیرد، بچه ها  به حالت ربات ، در جای جای صحنه

   باگوشیهایشان ور می روند ، پلی استیشن بازی می کنند ، جنون آمیز می رقصند ، با موسیقی

   دم می گیرند ، اس می فرستند ، چت می کنند و... لحظاتی بعد موسیقی افت کرده و بازیها کندتر

    می شود )

 پدر : ( یکی از بچه ها  ، با گوشی ) پسر پسرم قند عسلم ؟ الو ...الو...

پسر :( یکی از بچه ها  ، با گوشی ) پاپی جونم ، الو ... الو ...

مادر : ( یکی از بچه ها  ، با گوشی ) ذرت مکزیکی من ؟ زی زی ماما ن؟ الو ...الو...

پسر : ( یکی از بچه ها  ، با گوشی ) مامی جونم ، الو... الو...

هردو : (دونفراز   بچه ها  ، با گوشی درنقش پدر ومادر) دلمون برات تنگ شده ، چیکارمیکنی ؟

پسر : بالا تو اتاقمم ،  یه بازی لیگو پرتیس سونیک دانلود کردم آنلاینه آنلاین ، شماکجایین؟  

مادر:  من تو تانگوام  ، تانگو ، حالا زدم انیستاگرم ، یهو...

پدر : من وایفام ، لایکه پسرم ،لایکه ، لایکه ، او- لی ...

پسر : (بلند صدا می زند ) پدر بزرگ ؟؟؟؟

پدر بزرگ  : ( یکی از بچه ها  ) دارم انگری برت می زنم  نی نی من ، پرندگان خشمگین ، یه هو

                 بیاین بازی  یه هو....

            ( صحنه به صورت بازی  انگری برت در می آید و کودک را گویی با تیرو کمان به هم

               پرتاب می کنند وصدای پرندگان بازی را ایجاد می کنند )

   کودک  :  ، آهای   من  اینجا گیر افتادم در ازدحام ماشینا ، تویه دنیای بازیهای مجازی ،کمک

 

               کمک ،کمک  ...........

   

( همه هجوم می آورند ، کودک در میان آنها در حال خفه شدن است )

(  همه فیکس می شوند )

    راوی  :   یادش بخیر ، بابا بزرگم همیشه می گفت

    بابا بزرگ  : یادش بخیر اون قدیما عجب بازی هایی داشتیم

 ( بچه ها فضای بازی سنتی  (( گرگم وگله می برم  )) را شکل می دهند ، یکی گرگ می شود

   ودیگری گوسفند  و بقیه ی بچه ها بره ،

   همراه بازی شعرهایی را هم بصورت مکالمه رد وبدل می کنند ،

   بازیگر نقش کودک آخرین بره است در پایان زنجیره موضع می گیرد  )

گرگ :    گرگم و گله می برم                                                                                             

گوسفند :  چوپون دارم نمی زارم                                                                                         

گرگ :   اون شکمت رو می درم              من بایه حمله می برم

گوسفند : بره هامو دوس میدارم              جونم بره نمی ذارم

گرگ :   زیرپاتو لیز می کنم                    دندونامو تیز می کنم

گوسفند :  می گیرمت زیرسمم                من تورا ریز ریز می کنم                                          

بره ها  :  مادر مارو به گرگ نده              مادر مارو به گرگ نده                                           

  ( مبارزه شکل می گیرد و گرگ کودک را  از آخرزنجیره ه ی بره ها به چنگ می آورد ،

اما با اتحاد و همدلی بره ها او از گرگ پس   گرفته می شود )  

      ( گرگ در حال فرار و گوسفند و بره هایش به دنبال او فیکس می شوند  )

راوی : یادش بخیر ،تو اون بازیها ، صمیمیت بود وصفا و محبت ،

زندگی گروهی بود ، روحیه ی تعاون وهمکاری ،

         

          جنبش بود وجوشش،

   پرورش روح بود و ورزیدگی جسم

   یعنی همه ی اون چیزایی که تو دنیای دیجیتال  وسرعت زده ی   ما کمیاست

  ( صحنه به صورت محوطه ی یک بیمارستان روانی در می آید وبچه ها به فراخور نقش بیماران

  را بازی می کنند ودر محوطه جابجا می شوند ودر قالب شخصیت های مختلف  مسائلی را عنوان

    می کنند )

_ من یه ربات سخنگو هستم ، پیچ ومهره هام  زنگ زدن ، روغنکاری میخوام جناب دکتر

_ من گشنمه ، چیپس می خوام ، پفک میخوام ، پیتزا وچیز برگر بده ، سوپ چیه ؟ آش کدومه

    سبزی چیه ماش کدومه ؟

_ من کاربر سایت چی چی ، گوگل جونم دکم نکن ، هکرجونم من تبلتم ، ویروس دارم دکم نکن

_ مشترک مورد نظر هیچوقت در دسترس نمی باشد ( تکرار )

_ من ماشینم روح ندارم ، رودخونه و کوه ندارم ، خیابون یک طرفم ، دنده وترمز ندارم

_یه برجم من  ، یه آپارتمان ، سی طبقم ،  آسانسورم ، طبقه  ی بیستم ...طبقه ی سی ام

   طبقه ...طبقه ...طبقه ...               

_ به من عاجز کمک کنین ، من دوسه مگا پیکسل کم دارم ، جون من آقا یه قیق کمک ...  

    کمک...

 همه   : ما ماشینیم ، کامپیوتریم ، وبلاگ داریم ، ایمییل داریم ، جیمل داریم ، دکترجونم

 ویروسییم ، ارورمیدیم  ...کمک ...کمک ...

کودک  : کمک ...کمک ...بدادم برسین ...دارم تویه این دود ودم  ، تو این دنیای دیوونه ی

دیوونه خفه می شم ...کمک...

همه : ( احساس خفگی می کنند ) کمک ... ( درحال از پا افتادن هستند )

دکتر : ( یکی ازبچه ها درنقش دکتر ، او خود نیز متعادل نیست )  مریض بعدی ...مریض بعدی  

         ...مریض بعدی ... (  همه برای ویزیت با آه وناله صف می کشند و می نالند ودکتر یکی

         یکی وفله ای معاینه می کند ) شما چه تونه ؟ شما ... شما ... شما ...

 ( یکی بعد از دیگری می گوید )

   _ همش ارور میدم دکتر جون

   _  هنگ کردم

   _ ویندوزم بالا نمی یاد

   _  همه فایلام ریخته به هم

   _ مسمومیت صوتی

   _  استرس  دکتر ، استرس ...

   _ روحم ...روحم

   _ جسمم ... جسمم

   _افسردگی دارم ، گوشه گیر وتنهام

   _ وای اگزوزم... ووووای

همه   : وووواااای...

   _ قند دارم ، شکردارم  ، اوره دارم ، چربی نگو ،

دکتر : شما کوپن اعلام کن جونم

   _ منم سنگ کلیه دارم

دکتر : سنگ فروشی بازکن آقا

کودک : کمک ...کمک ... دارم اینجا خفه میشم ...کمک ...

 همه   :  چاره چیه...؟ چاره چیه...؟   علاج درد ماچیه ؟؟؟

 

( درهم می پیچند و در حالتهای متنوع  وا می مانند و فیکس می شوند )

راوی : راستی چاره چیه ؟ اندرویدو تعطیل کنیم ؟!  اینترنت پرسرعتمونو متوقف

          کنیم  ؟ ! ! ماشنا رو بزیزیم دور ؟! یعنی میشه؟؟؟؟!!!

( بچه ها با شخصیتهای ماشینی که دارند به کند ی جابجا می شوند )

 

 

 همه   :   ( به کندی می گویند )     

   نه نمیشه نه نمیشه  _  بدون ماشین نه  نمیشه  2

 راوی : نخیر واقعا دیگه بدون ماشین نمیشه

          اما ....

        میتونیم گاهی  با ماشین بزنیم به دل طبیعت

        گاهی ...گاهی ....  کلش.....

       کنیم را تعطیل بریم سراغ بازی های خودمون... آماده ....کمربندا رو ببندین حرکت می کنیم 

( همراه با ترانه ی پایانی درخور )

 ( بچه ها دوتا دوتا ،سه تا سه تا گوشه هایی از بازی های سنتی و خودمونی مثل توپ بازی های

 ، قایم موشک ، طناب کشی و... را به نمایش می گذارند ،  ودر نهایت فیکس می شوند )

 

 

                                                                                                           والسلام

 

 


  نمایشنامه
-----------
*********وقتی آدم برفیها ذوب می شوند**********


*********************************************

نویسنده : محرم ایرانجو
( فضایی کلا یک دست و مات ، یکی دو سه ردیف صندلی به نشانه ی کلاس درسی نمادین ونه واقع
گرایانه چیده شده اند ، فضایی که بشود در موقع لزوم آنرا به هر فضای دیگری تغییر داد
دانش آموزانی به ردیف نشسته اند وبه عنواین مختلف شلوغی میکنند ، هواپیما می پرانند ، گلوله ی
 کاغد پرتاب می کنند ، باهم درگیر میشوند وجر و بحث میکنند و...
یکی از آن میان که هیکل درشت تری دارد به عنوان مبصر بقیه دعوت به رعایت نظم وسکوت می
 کند .وهمه در حالتهای مختلف فیکس شده اند  )
یکی  از دانش آموزان ( میلاد دوست رضا ) از بقیه جدا می شود به پیش زمینه آمده و این قطعه
را با موسیقی در خوری در زمینه روایت می کند )
 
،گوشه ای آرام میگریست، من هم کنارش رفتم و گریستم،هر دو یک درد داشتیم ...، دیشب خدارو دیدم...
" آدم ها...."
( دو دانش آموز سر جای خود برمی گردنند ومی نشینند ، موسیقی فید شده و کلاس از فیکس در 
 میآیدسر وصدا و بازیگوشی و اخطار های مبصر لحظاتی می پاید در آن میان( رضا )
که پسر لاغر اندام و عینکی  در خود فررفته و غمگین است )
 
 
 
 
مبصر = ( بعد از تذکرات معمول)  ساکت بچه ها ساکت، اگه بچه های خوبی باشین، منم بهتون
خبری میدم که حسابی کلاس روبترکونه ( سر وصدا ادامه می یابد )نه خیر اینطوری که نمیشه
یا همتون خفه یا خبر بی خبر
دانش آموز1 =اول بگو خبر خوش یا ناخوش
مبصر= هم خوش هم ناخوش بستگی داره
دانش آموز 2 = پس مخلوطه ( خنده ی بچه ها )
مبصر= تلخ وشیرین
دانش آموز دیگر = این که شد فیلم هندی ( خنده ی بچه ها )
مبصر= پس بی خیال شید ، خبر بی خبر
دانش آموزان = بله بله چطور شد ؟؟؟  ( ریتمیک )
مبصر = آبشو کشیدن چلو شد ...( ریتمیک )
دانش آموزان = یکی این وسط ولو شد ( دوبارریتمیک )
مبصر = خبر بی خبر
دانش آموزان =خبر خبر ، یالا خبر ( دوبار ریتمیک )
مبصر = خیله خب ساکت ساکت ساکت و اما خبر ...دی دی دی دیم ...  ( ایجاد تعلیق می کند )
                امروز آقا معلم گرفتاری داشتن و نمیان ... ( شور و حال بچه ها ) واما خبرناخوش ...
 دی دی دی دیم ، آقا ناظم گفتن هوا برفیه بیرون نمیریم وهمین جا آروم به مشخ و
                تخشمون میرسیم ... ( سروصدا و اعتراض بچه ها )
دانش آموزان = خبر خبر نصف خبر ، حال گیری بود نصف دگر ( دو بار ریتمیک )
مبصر = واما آخر خبر ، آقا گفتن می تونیم آروم ، البته خیلی آروم مشغول باشیم ...( شادی و
 جنب و جوشی در کلاس ،  حرکت می کنند ، در کلاس دور می گیرند ، معرکه ای به پا میشه
        ، درآن میان    رضا  ومیلاد به دیگران ملحق نمی شوند ، رضا غمگین و میلاد نگران
         حال او)
دانش آموزان = ( یکی بعد از دیگری )
-         ای بابا اینا که هنوزتمرکیده ان؟
-         ده پاشو بیا بازی دیگه بچه مثبت
-         جا خوش کردن
-         حال ندارن
-         چاییدن ( خنده ی همه )
 
این دوتا حال ندارن ، هیچ قیل و قال ندارن
 
زاغ و کلاغن هردو – یا توی باغن هردو
 
کلاغه پر نداره – خودش خبر نداره
 
( سعی می کنند آنها را هم بکشند وسط ومخصوصا بیشتر سر به سر رضا می گذارند )
رضا =  ( مقاومت می کند و آخر سر از کوره در می رود ) ولم کنید ...
دانش آموزان =
-         نه خیر لال نیستن زبون دار تشریف دارن
-         بله اونم چه سر زبونی
-         (همه ) بازی بازی ، بپر بازی – بچه ی خوب نازی نازی
    ( به اینسو و آنسو می کشندش ، هلش می دهند و اذیتش می کنند )
میلاد = ( در دفاع از رضا ) چیکارش دارین ؟ گیر دادینا ، خب نمیاد بازی ، بذارین به حال
             خودش باشه
دانش آموزان =
              - بفرما ،آغا کلاغه فامیلم داره
              - آقایون با شخصیت  بهشون بر خورد
              - کپی پست همدیگن
              - چطوره کاتشون کنیم 
              - پاس و اسپکن
              - وسط و بکن
              - آفساید ، آفساید
              - ( مثل گزارشگر فوتبال ) مهاجمان حمله می کنن ، حالا یه ضد حمله شکل میگیره
             میبره جلو ، پاس می ده ، بکا م ، به  رونالدو ، عجب شوط زن قدریه این مسی ، تویه
              دروازه
   - ( همه )   گل گل گل ....
رضا =  ولم کنید ( مشت گره می کند اما مشتش در هوا می ماند ) برید دعا کنید که قول
                    دادم ، به روح بابا بزرگو قسم خوردم ، وگرنه ...
دانش آموز 1 = ده اینو بگو ، این خرگوش مهربون به عمو زنجیرباف قول داده وگرنه
                    حمله میکرد با صدای ببر ( چون ببر می غرد )
دانش آموزان = ( زنجیر عمو زنجیر باف را شکل می دهند در حالی که رضا داخل و میلاد
                    بیرون زنجیرشان می ماند )
                  عمو زنجیر باف ؟ ( بله ) زنجیر منو بافتی ؟ ( بله ) پشت کوه انداختی ؟ ( بله )
                   بابات اومده  (چی چی آورده ؟ ) نخود و کشمش ( بخور و بیا ) با صدای چی ؟ ( با
                   صدای زاغ ) قه قه  ( صدای کلاغ ) قا ر قا ر ....
               ( همگی صدای کلاغ در می آورند و با حرکت دسته جمعی دایره را برای رضا تنگتر و
                تنگتر می کنند )
میلاد = ( عصبانی و بر آشفته به جمع آنها یورش می برد ) دست از سرش ور دارید
                     بی معرفتا
دانش آموزان = ( رضا را رها کرده متوجه میلاد می شوند ) بله ؟ بله ؟
      -  حالا با صدای چی چی ؟
 
      -  با غرش دیو سیاه 
 
  ( ادای دیوها را در می آورند )
     - جلو جلو ، عقب عقب – می کنمش یه لقمه چپ
                     - خودم اسیرش می کنم – خرد و خمیرش می کنم
                 ( پیش آمده و چهار نفرشان میلاد را بالای سر می برند جلو عقب می برندش می خواهند
                 روبه هوا پرتابش کنند )
- حالا این ریزه میزه – باهاش پرتاب نیزه
      - هی یه ...هی یه ...
     - اوا آب  تو کوزه – بپا که حیف بریزه
      - هی یه ...هی یه ...
          میلاد = ( داد می زند ) لعنتیا ولم کنین ... ولم کنین
          رضا =  ( به قصد در گیر شدن هجوم می آورد ) چی از جونش می خواین ؟ ولش کنید ( سرش 
        گیج رفته و در نیمه راه می ماند ، گویی دچار یک حمله ی عصبی شده است )
       ( در این لحظه زنگ می خورد ، بچه با سر و صدا رهایشان کرده کیف و وسایلشان را بر
        می دارند و از در فرضی با سر وصدا خارج می شوند )
دانش آموز  2 = یکی طلبت آقا میلاد
دانش آموز 1= باشه تا بعد
دانش آموز 3 = به هم می رسیم
                                       ( همه غیراز رضا و میلاد خارج می شوند )
********
 میلاد =  ( به طرف رضا رفته کمک  می کند تا بلند شود ) طوریت شد رضا ؟
      رضا =   ( روی نیمکتی می نشیند ) نه خوبم
میلاد = ( محتاط و نگران ) با ...با..بازم یکی از اون حمله ها ؟؟؟
رضا= نه ، نگران نباش فقط یه لحظه سرم گیج رفت
میلاد =  مطمئنی که خوبی ؟
رضا  = خوبم
میلاد = جدی نگیرشون باشه ؟
رضا = نمیگیرم ، هیچوخ نگرفتم ، اونا فک میکنن که من مغرورم ، خیال می کنن پز آغا
              بزرگمو میدم ، اگه جلوشون کم میارم ، اگه کوتا میام واسه اینه که تو وصیتش نوشته
 خاک باشم و به خودی ها از پایین نگا کنم ، کوه باشم با هر بادی کنده نشم ، اون اگه رف
             جلو آتش تیکه پاره شد به خاطر پزش نبود از نجابتش بود میلاد
 میلاد = میدونم رضا ، میدونم
رضا = میدونی من اگه غمگینم ، اگه لبم به خنده وا نمیشه ، اگه سرم تو لاک خودمه واسه اینه
           که یه غده تو سرمه به اندازه ی یه گردو ، واسه اینه که دکترا گفتن اگه بد خیم باشه ...
        ( گریه می کند ورضا نیز متاثر است ) میدونی؟
میلاد = میدونم
رضا = اگه کبکم خروس نمی خونه ، اگه نمیتونم مثه اونا بخندم واسه اینه که یه سال بیشتره که
              آغاجونم ومامان از هم جدا شدن ، شدم گوشت قربونی ، یه روز اینجا ، یه روز اونجا ، یه
             هفته پیش اون ، یه هفته پیش اون ، من غمگینم نه مغرور ، کجاس با ران آرامش که
             خودمو خیسش کنم   ؟ من بچه ی طلاقم میلاد ، میدونی این یعنی چی ؟
میلاد =میدونم رضا ، میدونم اما...
رضا = دیشب خواب دیدم ، خواب دیدم که تو شهر آدم برفیا بیدارمو منم یه آدم برفیم ، خورشید
        که بالا اومد ذره ذره آب شدم بخارشدم مثه پرستوهای مهاجررفتم تا اون بالای آسمونا ، بالا
        بالا ، خیلی بالا ، بعد آغا بزرگمو دیدم ،دستمو گرفت ،سرمو گذاشت رو زانوش ،
       لالایی لالایی لالایی ، تویه خواب دیشبم خوابم برد ، شیرین ترین خواب دنیا ، یه رویا...میدونی؟
میلاد = میدونم رضا اما ...
 رضا = (آه میکشد ومتوجه گذشت زمان می شود ) داره دیرت میشه میلاد، بهتره بری دیگه
                 نگرانت میشن
میلاد = ولی توچی رض...
رضا = خیالت راحت کسی نگران من نمیشه ،گاهی وقتا بابا ومامانم یادشون میره که کی پیش
                کدومشون بایس برم  ،تو برو منم چن لحظه بعد میرم ،یه کم تنها باشم بد نیس
میلاد = اما آخه ...
 رضا = برو میلاد ، لطفا ...
میلاد = باشه رضا میرم ولی قول بده که...
رضا = قول میدم که منم برم ، آره میرم ...میرم حالا برو
میلاد = ( با نگرانی خدافظی می کند و از در فرضی خارج می شود ) خدافظ...
رضا = خدافظ ، درم پشت سرت ببند (موسیقی احساسی درخور اوج می گیرد اندک اندک )
( میلاد می رود و در فرضی را می بندد )
********
رضا = ( آرام سرش روی نیمکت میگذارد ) خوابم میاد میلاد جان ، بد جوی خوابم میاد 
( باهمان موسیقی آرام آرام گویی به خواب عمیقی فرو می رود
دو دانش آموز که اکنون لباس فرم آدم برفی ها را به تن دارند از گوشه گوشه فضا به تانی وارد
می شوند وباخنده و حرکاتی بامزه در چهار گوشه موضع می گیرند
در آن میان میلاد در لباس فرمی سفید فرشته گون در پیش زمینه نمایان شده وشعر آغازین را پی
می گیرد )
" آدم ها....
آدمها
عجب از آدمایی، که نشانه‌هایت را می‌بینند و انکارت می‌کنند ... 
و عجب از تو که انکارشان را میبینی و مهربانی میکنی
کاشــــــــکی آینه‌ای بود درون‌بین که در تو
خود را می دیدند
کاش
کاش
     ( میلاد ( فرشته )ازگوشه ای خارج می شود ، دو ادم برفی حرکات با مزه خود را از سر
 می گیرند وبا حرکات و حرفای خنده دارشان به اینسو آن سو می پرند )
جینقلی = ( یکی از آدم برفیها، مثل شخصیت های کارتونی بیش ازحد معمول تند و شیرین
                   حرف می زنند  ) فینقلی ؟ ( آدم برفی دوم )
فینقلی = (آدم برفی دوم ) چیه ؟ بگو بگو داداش دینقلی
جینقلی = میگم آ... 
فینقلی = ده بگو دیگه ، خیرندیده
جینقلی = ( خنده ی خاص و بامزه ای می کنند ) میگم چیزه ، اینجا لیزه ...
فینقلی = ( کبریت خیلی را تو هوا می کشد با خنده ) آتیش ، آتیش ...
جینقلی = ( می ترسد ) جون من نکن فینقلی ور پریده ، آب میشم آ...؟
فینقلی = خب بنال دیگه چیه ؟ چیزه چه چیزه
جینقلی = میگم این همون آدم برفی  نیس که دیشب اومده بود به خوابمون ؟
فینقلی = خود خودشه ، خوشمزس
جینقلی = وای ، مگه می خوای بخوریش ؟
فینقلی =  یعنی با مزه اس بی سواد
جینقلی = اهن ...اهن ...
فینقلی = چقد می خوابه ، خیلی قنبره
جینقلی = قنبر نه تنبر ( تنبل )
فینقلی = اوهون ...اوهون ...
جینقلی = فینقلی جون ؟ بیدارش کنیم جون داداش
فینقلی = اوهون ...اهون ...بیدارش کنیم
( از طرفین بالای سرش می روند تا بیدارش کنند )
جینقلی = کوچول موچول ؟
فینقلی = ریزه میزه ؟
جینقلی = بلن نمیسه
فینقلی = چطوره قرقرکش بدیم هان؟
جینقلی = اهن ...اهن... ( قلقلک می دهند باخنده )
رضا =  ( آرام آرام بیدار می شود در زمینه ی خنده آندو ) شو شو شما ...
فینقلی = اوخ جان جواب اس م اومد ، می پرسن شما ؟
جینقلی = اهن ...اهن...
فینقلی = اوهون ...اوهون
 رضا = شما و ایشون ...همون ؟؟؟
هردو =   اهن ...اهن...اوهون ...اوهون – ما اوناییم ایشون و اوشون ، همین وهمون
رضا = یعنی وقتشه که ذوب بشیم ؟؟؟!!!
هردو = اهن ...اهن...اوهون ...اوهون – آب میشیم ذوب میشم –آش میشم سوپ میشم
رضا = من حاضرم
جینقلی = ده نشد دیگه باید ترمین کنی
فینقلی = تعلیم ببینی
رضا = ( می خندد )
جینقلی = بوق زدن ممروع
فینقلی = تن تن بری جمیله میشی یا
رضا = ( می خندد )
جینقلی = آماده ای ؟
فینقلی = دنده کراج
جینقلی = با احتیاط
فینقلی = کمل بند بسته ،بالها باز
جینقلی = بال می زنیم
رضا = ( به آنها نگاه کرده و بال می زند ، گویی از آندو تعلیم می بیند )
هردو = پر ...پر...پرواز
میلاد  = (ناگهانی به صحنه می آید ) دس نگهدارین
فینقلی = ار وار (ای وای ) پوریس
جینقلی = جریمه شدیم
فینقلی = سرعتمون غیر مجاز؟؟
میلاد  = نه نه نه
جینقلی = لاستیکمون باد نداش ؟؟
میلاد  = نه نه نه ، من فرشتم
فینقلی = جیقلی گف چی چی رشته
جینقلی = آش رشته ( می خندند )
میلاد = این راهی که می خواین برین پرخطره ( آندو می لرزند ) توده ابرای سیا ، گلوله های
                  تگرگ ، چاه و چاله ی آسمون ، موجودات فضایی ، اجنه و شیاطین ودیو ، خطر داره
هردو = ( با ترس و لرز ) خطر داره ؟ به تر داره ؟
       میلاد = اره ، یه راهنما لازم دارین
فینقلی= نگفتم جنقلی راهنمایی و رانندگیه
میلاد = دوس داشته باشین من راهنماتون میشم ، قبول؟
هردو = فرشته رشته جون قبول قبول
میلاد = شما چی زیزه میزه ، کوچول موچول ، قبوله ؟
رضا = قبوله
  میلاد = پس آماده ی پرواز میشم ، آماده ؟ حرکت ... ( رعد وبرق آسمان قلمبه )
 دیو = ( مبصر در تن پوشی وماسکی قیرگون وسیاه باقهقهه ای وحشت انگیز به مقابلشان
                می پرد )  کجا ،کجا ، کجا بااین عجله ؟؟؟
هردو = ( با ترس ) جیناب عالو ؟؟؟
دیو=  ( باچشم غره و غضب )  دیو سیاه چاله های آسمون ، بچه ی ابرای سیا ، شیطون این 
                دور برا ، هرکی بیاد به جنگ من یه لقمه خامش می کنم ، بفرما خواهش می کنم
( می خندد ) بیاین ، بیاین ...
    ( موسیقی رزم اوج میگیرد ، اول فرشته به میدانش می رود ، اورا به سویی پرت می کند ،
     بعد نوبت به فینقلی و دینقلی می رسد ، آنها با حرکت کمیکی دیو را به اینسو وآنسو کشاننده
    در نهایت درگیر شده و به سویی پرتاپ می شوند ، رضا جلو دار می شود، چون پهلوانان دور
    می چرخند ، فرشته به حالت حامی و آدم برفیها با میزانهای کمیکی با آنها دور می چرخند ،
    به هم می رسند و در گیر میشوند ، دیو می غرد ، رعد وبرقی در آسمون )
 رضا = ( به فریاد بابا بزرگش را صدا می زند ) بابا بزرگ ...
       ( در اوج موسیقی دیو با ضجه و ناله به سویی پرتاب شده و از صحنه محو می شود ، نوری آبی
        در فضا ،موسیقی در خور )
 رضا = ( گویی آشنایی دیرین را می بیند وباز می یابد ) بابا بزرگ ، بابا بزرگ ...
       ( بلند بالایی با تن پوشی رویایی نزدیک شده ، دستش را داراز کرد ه درفضای اطراف سر رضا
می چرخاند ، گویی چیزی در آورده ودردستان رضا می نهد ومی رود و محو می شود ،
        فرشته در جلو رضا در وسط و آدم برفیها پشت سر آندو
        میلاد = آماده ؟ حرکت می کنیم ...
         هردو = ( با خنده ی مخصوسشان ) غذای آماده ، حکرت می کنیم
      ( در اوج پرواز فرشته و آدم برفیها محو می شوند ،رضا بال زدنش آرامتر و آرامتر میشود وبه
       حالت اول روی نیمکت به خواب می رود )
*******
   (  نور و آکسسوار به حالت صحنه ی اول برمی گردد ، هنوزته مانده ی خنده های آدم برفیها
          از دور بگوش می رسد و دورتر و دورتر می شود  میشود )
  میلاد = ( از بیرون صحنه رضا را صدا می کند ) رضا .... رضا
 دانش آموزان = ( آنها نیز از دورها صدایش می کنند ) رضا .... رضا....رضا
رضا = ( ازخواب می پرد و با حیرت اطرافش را نگاه می کند ) ...
میلاد = ( وارد می شود ) رضا ؟ تو اینجایی ؟ طوریت نشده ؟ توکه همه را زهره ترک کردی
                  پسر ... اینهمه ساعت اینجا بودی ؟ همه نگرانت شدن ، تمام شهرو گشتن ، آخرسر
                هم اومدن سراغ من ، حدس میزدم که بایس اینجا باشی
 رضا  =  اما آدم برفیها ؟ فرشته ؟ دیو ؟ بابا بزرگ ؟ ذوب شدن، بال زدن، پرواز،میدونی من ؟
      میلاد  = میدونم رضا ، خواب دیشبتو میگی
رضا = نه میلاد میدونی من ...
میلاد = خیله خب دیگه شلوغش نکن ، آغا جون ومامانت بیرون نگرانتن
رضا = مگه اونا باهم ؟؟ !!!
میلاد = من همه چی رو بهشون گفتم ، همه غصه هاتو ...واما خبر مهم
رضا =  خبر مهم ؟؟؟
میلاد = مزدگونی یادت نره ( با شور زیاد ) اون گردو که توسرت بود ها خوشمزس ، خیلیم
جواب آزمایشت اومد .دکتر گفته توموره خوش خیمه
رضا = چی ؟؟؟!!!
 میلاد = آره نخودچی ...( سرصداها ازبیرون ) بریم همه منتظرن ، بچه ها همه اومدن عذر
    خواهی بریم دیگه ...
رضا =  ( هنوز گیج صحنه می نگرد ) بریم ... لحظه ای که می خواهد بیرون برود آدم برفیها
           به قرینه ظاهر می شوند )
جینقلی = برو دیگه ریزه میزه ، کوچول موچول ،
فینقلی =  باز پریس میاد جمیلت میکنه وا ..
هردو  = آره برو ( ریز می خندند )
( در آخرین لحظه ی خروج همه فیکس می شوند )
 
( قطعه ی میانه تکرار میشود )
 
 
 
 
عجب از آدمایی، که نشانه‌هایت را می‌بینند و انکارت می‌کنند ...
و عجب از تو که انکارشان را میبینی و مهربانی میکنی
کاشــــــــکی آینه‌ای بود درون‌بین که درتو
 
خود را می دیدند
ومی فهمدند که
شاد بـــــــــودن هنراست
شاد کردن، هنری والاتر
 
 
پایان
والسلام
 
ساعت دو –نصف شب –19بمهن ماه سال 92ارومیه
 
محرم ایرانجو

ای عشق

************************************

عشق  

  دختر رها

 دوست  

 همزادم از دورهای دور

اقیانوسها را گریستم در فراق تو

آتشها بر افر وختم در گستره ی خاک تاستیغ شب

طوفانها طوفان شهید داده ام درمسیر گردبادها در انتهای روز

عشق ، عشق ،عشق

ای همپالکی همه ی ولگردهایم ازسیب دزدی های کودکی تاهمایش های مرگ

در تشیع کدامین احساس پاک گمت کردم بر کوره رهای روزمرگی ؟

تاهمین اواخر نشانیت را داشتم در میان سیل جمعیتی که نوبت گرفته بودند در صف نان

پشت بن بست چراغ قرمز

زیر پل چهار راه خوش

سر کوچه نگار

بر صحن چمن پارک علفهای هرز

در آخرین واگن مترو ی که گرسنگان رامیبرد به ایستگاهای دلار

درنگین انگشتر دخترک گندمگونی که گلهای کاغذی می فروخت به پیرمردهای شهوت

عشق ، عشق ، عشق

دراین آخرین خوابهایم

دربیداری میبینمت

هنگام دریافت  مستمری بازنشستگیم از خودپردازپایانه ها

در خواب میبینمت

خوابی که عین بیداریست

می بینمت  که مرده ای

ودر گورت خواب می بینی  که هنوز به دنیا نیامده ای

آرام زیر گوشم نجوا می کنی :

آهای پیر مرد نگران نباش

فردا باهم متولد میشویم از پایان مرگ

دردنیایی که نه دیواری خواهد بود

نه فاصله ای

وخدا همسایه ما خواهد بود بی هیچ حائلی در میان

عشق ،عشق ،عشق

همزادم از دورهای دور

اگر بهگورستانی که در آن مدفونم  آمدی

دنبال سنگ قبری بگرد که نام توسه بار بر آن حک شده است

عشق ، عشق ، عشق ...

ودیگر هیچ ...

هیچ...

 

 

ای عشق

 برای دوست وبرادر واستادم امیر قلیزاده

************************************

عشق  

  دختر رها

 دوست  

 همزادم از دورهای دور

اقیانوسها را گریستم در فراق تو

آتشها بر افر وختم در گستره ی خاک تاستیغ شب

طوفانها طوفان شهید داده ام درمسیر گردبادها در انتهای روز

عشق ، عشق ،عشق

ای همپالکی همه ی ولگردهایم ازسیب دزدی های کودکی تاهمایش های مرگ

در تشیع کدامین احساس پاک گمت کردم بر کوره رهای روزمرگی ؟

تاهمین اواخر نشانیت را داشتم در میان سیل جمعیتی که نوبت گرفته بودند در صف نان

پشت بن بست چراغ قرمز

زیر پل چهار راه خوش

سر کوچه نگار

بر صحن چمن پارک علفهای هرز

در آخرین واگن مترو ی که گرسنگان رامیبرد به ایستگاهای دلار

درنگین انگشتر دخترک گندمگونی که گلهای کاغذی می فروخت به پیرمردهای شهوت

عشق ، عشق ، عشق

دراین آخرین خوابهایم

دربیداری میبینمت

هنگام دریافت  مستمری بازنشستگیم از خودپردازپایانه ها

در خواب میبینمت

خوابی که عین بیداریست

می بینمت  که مرده ای

ودر گورت خواب می بینی  که هنوز به دنیا نیامده ای

آرام زیر گوشم نجوا می کنی :

آهای پیر مرد نگران نباش

فردا باهم متولد میشویم از پایان مرگ

دردنیایی که نه دیواری خواهد بود

نه فاصله ای

وخدا همسایه ما خواهد بود بی هیچ حائلی در میان

عشق ،عشق ،عشق

همزادم از دورهای دور

اگر بهگورستانی که در آن مدفونم  آمدی

دنبال سنگ قبری بگرد که نام توسه بار بر آن حک شده است

عشق ، عشق ، عشق ...

ودیگر هیچ ...

هیچ...

 

 

***********آدم برفیها*********
..........................
میخواستم اشک بشوم
تاجاری شوم از جشمانت
جون سگی هار در سراشیب خیابان تف کرده ی مرگ
میخواستم آیینه بشوم در روسپی خانه ی دلار
تا ابتذال بازار مکاره ی بورس را
ببینی سر سفره ی کارگرسفید کار بیکار
وامانده در شرم سیاه دختر گرسنه ی دم بخت رها شده در خیابان نامن را
که حراج میکند خود را در ازای ساندویچی
نفرت دارم از این زندگی سگی همبرگر
که اقتصاد بی پیر سر منقل تریاک پف کرده سنکوب کرده است
فرودستان را
از آغازین ایستگاه تا خط پایان
مرده های بسیار را حمل کردتا گورستان آغوش زن بزک کرده ی هرجایی
واحترام خانم دعا زیر لب توبه میکرد از گنا هان کبیره گرسنگی دادن گرگهای شهوتش
دلتنگ شده ام دلتنگ برای نان بی سبوس ، برای شیرینی خامه دار وآغوش فرشتگان بهشت
قند وچربی واوره وروغنم کشنده شده است
و سوپر مارکت محله پایین دست طلا میکشد در ترازوی پنیر
کسی آهسته در گوشم میگوید :
خفه شو عیسی یوشیج
تو نه پدر شعرنوی
ونه استاد تحلیل
پریشان حال دار المجانین های عصر توییتری
آهسته کسی در گوشم می گوید :
آهای روسپی کلام
همان زمان که تو چرند می بافتی
تازه عروس بخت برگشته خود را کشت از غم جهاز
نرسیده به چهار راه حجله
واین چراغ قرمز
هزار هزار شماره میپاید
نگاه کن
آنجا در قطب
پنجاه درجه زیر صفر
تشییع میکنند دخترک گندمگون قصه هایت را
ملیونها تشیع کننده از ستارگان راه شیری و پنگوئن ها
و کارگران بیکار وکارتون خوابهایی که خود را گرم میکنند
در آتش ترامادول
آه بیچاره
مرد ....سقط کرد ..تموم شد
سنکوب کرده بود
واکنون در کوماست
استامانوفین کودئن کشیده بود در رورز نامه های حقوق بشر
آزاد شد ، آزاد شد
خوب زیست
خوب زیست
این انگل کوچه پس کوچه های هرزگی
ودخترش هنوز فریاد میزند
بالبهای رنگ شده اش با کاغذ رنگی
آی هراج کرده ام خود را
تنها در ازای یک ساندویج گه ...
آه ...
آدم برفیهای ذوب شده ی کثف
تف برمن
وشعر های بنفش بی خاصیتم
...

 

***برف باریده بود همه جا***

بر چشم اندازی به ابعاد یک فراسوی لا متناهی

برف باریده بود همه جا

از شعاع دید من تا ماه

زیر درختان شاه بلوط که  برفی به رنگ آبی روشن

سنگینی میکرد بر شاخسارهاشان

من ودوست کودکیهایم

که یک گام از من جلوتر بود

ره می سپردیم تا بی نهایت سایه روشن افق

کنار جاده ای تا منتها الیهی دور

یکی چون من اما پیر تر

ایستاده بود در انتظار اتوبوسی که گویی در راه بود

وبرای من ودوستم که یک گام از من جلوتر بود

دست تکان می داد با لبخند معنی دار  برلب  

برف باریده بود تا بیکرانه ی لا متناهی

از شعاع دید من تا ماه

 من ودوستم که یک گام از من جلوتر بود

می گذشتیم از کنار سنگ قبرهایی تا نیمه ناپیدا

  در خطوطی مبهم وممتد

  خواندم سال های زندگیم را

از کودکی تا میانسالی

مرده های بسیاری را دیدم

وقبرهای بسیاری راشناختم

در شعاع من وماه

از خودم تا دوستم که یک گام از من جلوتر بود

وآن مرد که مسن تر از من می نمود

از کودکی تا میانسالی

ومن روی پلی بودم وزیر پایم دنیا

با گورهای همه ی زمنییان

وجاده ممتد با خط سیری از درختهای شاه بلوط که برفی آبی

سنگینی میکرد بر شاخسارهاشان

در امتداد پل یکبار دیگر به آن مرد رسیدم

وشدم آن مرد واو دیگر نبود

ودوستم که یک گام جلوتر از من بود نیز

وسنگفرش گورهای تانیمه پنهان نیزدیگر نبودند

تنها من وماه و آن شعاع فاصله و جاده و گورهای زمینیان

وبرف می بارید ومی بارید ومی بارید

تا محو همه ی رد پاها

تا آنجا که دیگر هیچ نماند

جز فضایی بیکرانه از سنگینی مهی آبی

وزنگ ساعت گوشی همراهم

که مرا به بیداری صبح تولدم فرا می خواند..

 

***دعاکنید***
دعا کنید
برای بید های مجنونی
که رست ورشد نکرد
و برگ برگ وجودش
به روز های شکوفه وعصرهای نمو
چومشقهای شب کودک دبستانی
نخوانده سوخت
به دست مدیر تلخ فراق
ودفتر عشقش
به دست لیلی سالوس
سپرده شد به اسسهای سرخپوش غروب
وچشم خیره به ماهش
زخواب عشق پرید
ودیده های نم کودک زمان را دید
ولاجرم فی الحال
به راه بدرقه ی مردگان آمالش
نشسته می گرید
دوباره خیره به ماه
به واق هرزه ی سگهای هار میگرید
برای سلسله ی لحظه های رفته به باد
به تار موی سفید تبار میگرید
سیاه گرگ نهانخانه های ویرانی
کمین نموده به راه ستاره وکفتر
وخنده بر لب خشک جوانه خشکیده
مترسکان وکلاغان برای غارت عشق
سیاه مست به این کشتزار می تازند
وبید های جنون منفعل پریشان حال
به حال زار زما ن شاعرانه می گریند
دعا کنید برای شکوفه های سکوت
که خون خا طره شاید زخاک خاطر باغ
به سنگفرش خیابان قرن پوچیها
چو شعر الکن من
بی ثمر
هدر نرود

.......هبوط........
ای کهن درخت تک افتاده ی اضطراب
موریانه هایت هرآن تحلیلم می برند
از آن روز که از بطن امن مادرسقوط کردم
در براهوت زندگی
تاواپسین روز
تا مرگ
تنها یک چیز مرحم آلامم بود
عشق
وافسوس که این بهشت معصومیت را هم
خبیثان شهوت
و گلچنینان شب
به جهنم آلوده اند
افسوس...
من آدمم
در انتظار حوایم هبوط
میوه ی ممنوعه ای که خوردم عشق بود
و اگر قابیلم هابیل راکشت
بهانه اش اقلیما بود
ودست آویزش کلاغی که به او آموخت
: میتوان برادر کشی را در گور کرد
گناه من چه بود دراین سرگردانی مکرر قرنها
جز عشق ورزیدن
وبه راستی اگر شیطان نبود
آیا ؟؟؟
نسل آدمی منقرض نمی شد ؟!!!
وآیا وسوسه اش
زایش مکرر درد نبود ؟
هبوط
هبوط
هبوط
سقوط تکراری انسان هزارها هزاره
از امن بطون
در وادی های برزخ اضطراب
واکنون در پست ترین ارتفاعات
در آشوب آهن وسیمان و چراغ قرمز
در وحشت آسمانخراشهای ماژوخیسم و اسکیزوفرنی
در بند دیو هفت سر کابلهای نوری
در تعجیل تکنو لژی وسرعت
باز انسان
با دلمشغولیها جاودانیش
نان و خانه و یله گی
باز مضطرب و نگران
دنبال مادر ازلیش میگردد
آه ماد ر ....کاش هرگز مرا ... از کاشانه ی امنم نرانده بودی ...
این دخترک سیه چرده و گندمگون ومعصومت را
که کوچه ها هر لحظه نا امن تر میگردند
از قداره بندانی که در کمین سادگی های آدمند
در هبوطی که پایانش نیست ....

ماه

.................................

ماه...ماه...ماه...

ماه مشرف بر آبی بیکرانه ی دریاهای جنوب

وتصویرش متجلی بر خیزیگاه های امواج

متکثر در قطره ، قطره های خلیج

چون آبگینه های شکسته

نمایش خیمه شب بازی هزاران ماه

ماه ... ماه ...ماه

بی نهایت ماه

سواربرزورق های امید

ماهیگیران بی شیله پیله ای که نان کودکان چشم انتظارشان را صید می کنند ازطوفان

دلم برای ماهیان اسیر تور می سوزد

وبرای صیادانی که در منظر ماه از خشم وخروش مرگ ،روزی شکار می کنند نیز...

اما بیشتر نگران دخترکان گندمگونی هستم

که در سوسوی چراغ زنبوری کلبه های آخرایی رنگ کنار ساحل

 نگران چشم بر بیکرانه های آبی خلیج دارند

وما دری گونه هایش پرچین از دلشوره های مکرر تمامی غروبها

که آیا او خواهد آمد  ؟!

ماه ...ماه ...ماه...

آرام ومحجوبروی وملیح ...اما مرموز

سالیان بسیاریست که ناظر بیطرف خیل بیگناهانیست همه با پیشانی نوشتی یکسان

همه در خط سیری ممتد برای بقا

ماهی و ماهیگیر و مادر وکودکان وماه

زنجیره ی تکراری تنازع مرگ و زندگی

ما نده هایی همه در چرخه ی سفر جاده های مارپیچی مختوم بر گورستان

بیگناهانی همه با دستهایی آلوده برخون

محکومانی همه در محضر دادگاه زیستن

مسافرانی همه راهی بر دوردست ترین جزیره های بودن ونبودن

مرغکان ماهیخوار محصور در دایره ی شوم داشتن ونداشتن

زمینیان بیچاره ی عریان وفاش

درازکش در سایه روشن ماه

ماه ...ماه ...ماه...

مشرف بر بیکرانه های آبی دریاهای جنوب

وناظر بیطرف تراژدهای مکرر زمین در طول وعرض هزاره های بسیار...

 

 

 

تکرار خود

این جاده های تنها

مردان وزنان بسیاری گم کرده است

در مسیر گردباد ها

کمی دورتر

در گیر ودار کولاک و بوران

آنسوتر در مه

آه ای سرهای سرخ که در برهوت پول و الماس وشراب بر سر نیزه های شهوت شدید

شمایان رامیگویم ای مسافران سوته دل قطار های جهنم

شمایان ای محکومان ابد زندگیهای بی فردا

بیایید باهم لختی در کناره های این بهشت دروغین راه برویم

تا آخرین ایستگاه های خیال های پوچ

چه هزاره های بسیاری بی ثمر تا لامتناهی این ساحل عبث گوشی هاهی های رنگارنگ جمع کردیم بر دامن هوس

وچقدر در این سیر طولانی بر جیبهایی که مادر مقدس فاحشه خانه برایمان دوخته بود پوچ اندوختیم

وچه مدت مدیدی بر کنار این پنچره سنگین کلمات  بازی عمو زنجیر باف کودکیهامانم را هجی کردیم

شمایان را می گویم ای قطارهای راهی هر روزه بر هیچ

لحظه ای روی پل ابر ها توقف کنید

واز میان دو انگشتان پیروزی نگاه کنید ماوراهای پشت سر را

نگاه کنید

آنجا ، در دورستهای گنگی شعرهای من

دخترک سیه چرده و گندمگون وسبزه رو ومعصوم همه ء گستره ء مفاهیمم ایستاده است

خیره بر بیکرانه دریا و پای در باطلاق معتفن اعتزار

یک چشمش اشک و چشم دیگر پروانه های آرزو در پرواز

ومی اندیشد بر غربت این سفر سنگین هزاره ها وعصرها

که مقصدی جز  سیاهی ومرگی مختوم نیست بر دفتر خطی خطی ناکجا آبادی موعود

درجاده های موهومی که مردان وزنان بسیاری را گم کرده است آنسوتر در مه   ...

 

بنام خدا

   نمایشنامه ء :

یک اشتباه خیلی کوچک

                                                           نویسنده : محرم ایرانجو

برای کار در مدارس را هنمایی

هرگونه استفاده از نمایش منوط به اخذ مجوز از نویسنده می باشد

 

  

(( صحنه تقریبا خالی از هر نوع دکور واکسسوا ر میباشدوبه غیر از چند سکو که جای جای نمایبش  

 مکانها  وابزار های مختلف  را تداعی می کنند ، افراد نمایش به حالتهای متنوع مثل تابلویی ترکیب

 بندی شده  ولی نامتعین فیکس شده اند ، هارمونی رنگ در تنپوش بازیگران به فراخور شخصیت

هرکدام  به چشم می خورد .

کسی که اورا در متن اولی خواهیم نامید در نقشهای مختلف مثل ( معلم – مربی – نویسنده وراوی

و... ) ایفای نقش خواهد کرد در پیش زمینه نزدیک آوانسن   متفکرانه گویی در حال نوشتن و

حک و اصلاح مطلبی است نیز فیکس شده است ، پرده باموسیقی درخوری به تانی وآرام گشوده

 می  شود . ))

اولی  :  ( حرکت کرده و جابجا شده و میزانسنی تازه اتخا ذ می کند ، گویی کلماتی را که مینویسد

           واگویه میکند ) آنان کسا نی بود ند

هرسه : ( میزانهای جدید میگیرند دونفرشان فرز وسومی چاق وکم تحرک وبا مزه ) ما کسانی بودیم

          ( سومی اشتباه کرده ودر حرکت وگویش تاخیر دارد ، دوباره هرسه فیکس میشوند اما باز

           سومی تاخیر دارد وبا اشارات دوتن دیگر متوجه میشود و میزان می گیرد )

اولی : ( زیاد راضی نیست و نوشته اش را گویی خط می زند ) آنان کسا... نه نشد . رسمی وکتابی

       و غیر نمایشیه ... بهتره بگن ... ما ...ما ...    

سپهر : ( باز اشتباها بر میگرده تا تکرار بکند ) ما ما ( دونفر دیگر اورا متوجه میکنند که نباید

       می گفت )

اولی : آهان این خوبه ، ما سه تن بودیم

هرسه : ما سه تن بودیم ( دوباره نفر سوم اشتباهاتی دارد که دونفر دیگر به او تذکر میدهند )

اولی  : (واگویه  میکند ) سه تن ، سه شخص ، سه همکلاس که یه جورایی فک میکردند یک

سر وگردن بالاتر از بقیه ء همکلاسی های خود هستند ...(تا حدوی حرکاتش کند می شود تا به

چشم نیاید )

آرمین : ( با بادی در غبغب واسه همکلاسی هایش رجز خوانی میکند ) به من میگن آرمین وحشت

         ، خیلی سرم

دونفر : ( همان دونفر ) خیلی سره ( شعاری )

آرمین : خفه ...

امید : فرمودن خفه ...

سپهر : فرنودن یخه ... (تکرار کلمه با نگاه آرمین در لبانش می ماسد ) یه...خخخخ هههه...

آرمین : نبینم اینجا کسی بچه مثب بازی در بیاره ومارو ضایع کنه که بد جوری ضایعش میکنم ،

       شیر فهمه؟ من تعیین می کنم تو این کلاس کی وقت چیه ، کی به کیه ، چی به چیه ...

امید  : ( تایید می کند ) بع...له

سپهر : ( به حالت رقص و آواز ) کی به کیه ، چی به جیه (تکرار می کند ودوباره بانگاه چپ

       چپ آرمین خاموش میشود )

آرمین : ( می نشیند و میدان را برای رجز خوانی به امید میدهد ) بنال عشقی ...

سپهر : آره برو به لال

امید  : من امید م ، بهم میگن امید عشقی

سپهر : آخه خیلی کشکیه ، بامزه س ( میخندد )

آرمین  : ( عصبی ) ا...وهه ... ده خفه شوپفک دو زاری توپولف ...آی زرشک

سپهر  : بله این درسته ... تو پلو زرشک

امید :  عشقم بکشه درس می خونم نکشه نمی خونم ...اگه بخوام به مشخ وتخش میرسم یا نمیرسم

     گاهی ده میگیرم ، گاهی صفر ، یه بیستم تو هنر دارم

سپهر : ( می خند د ) راس میگه ما سه تن سه تن صرف داریم یه کامیون

امید  : خلاصه هر چی هستم و نیستم مدیون سرورم آرمین آغا وحشتم ، به افتخارشون ( آ رمین

      را نشان می دهد وبقیه را دعوت به تشویق می کند ( دست زدن همه )

آرمین : (به غرور وبا سر ودست تشکر میکند ) برو میدون تپل مپل

سپهر : (اطراف رامی پاید ) کی ...؟

امید  : ( هلش می دهد وسط ) ترو میگه بپر میدون تپل مپل

سپهر : ( میگردد ) کدوم میدون (خنده ء همه )

آرمین : خیلی آکی بابا ، میدون تره بار ( خندهء همه )

سپهر : سبزی میخوای رئیس ، آشی باشه یا خوردن ؟

آرمین : ( می خندد ) دولمه باشه

سپهر : ا...؟ دولمه باشه ( راه افتاده دور میگردد )

آرمین : کجا میری ایکیو سان ؟

سپهر : خو ...خو ... خب میدون... که سبزی ...

آرمین : عشقی حالیش کن

امید : رو چشم رئیس ... بابا اینترنت پر سرعت ، تو بایس میرفتی تیز هوشان حقتو خوردن ...

      میدون یعنی اینجا ( جلو را نشان میدهد ) برو رجزتو بخون برو

سپهر : ( وا می ماند ) چی گزمو ...؟

امید  : رجز ... رجز ...

سپهر : آقا اجازه ... آجازه آقا ... ( باگریه ای خنده دار ) آقا به خدا دیشب مامانمون مریض بود ،

        بابا نمون رفته بود مهمونی ، دندونمون درد می کرد نتونستیم بخونیم

آرمین  : ( بلند وعصبی ) رجز بخون ...

سپهر  : ( فکر میکند ) آهان رگز از اونا ... خب اینو بگید ( میزند زیر آواز ) ببه ییم سنی  سنن

        .... از ابراهیم کتلت بود

آرمین : نه خیر نمیده موبایلش خط نمیده ، مشترک مورد نظر هیچوخ در دسترس نمی باشد ، بابا

هالو...

امید : آرمین آغا وحشت خونتو کثیف نکن ، فشار خونت افت میکنه ، من حالیش میکنم ...

      ببین چغاله بادوم ریزه میزه ، رجز بخون یعنی اینکه خودتو تعریف کن ، بشناسون

سپهر : (فکر میکند ) آهان ده خب اینو بگین ...( میاد وسط ومثل زور خونه دور میچرخد )

          این منم ، من منم ، این منم ، من منم ، این...

آرمین : (ذله میشودوخودش میاد وسط معرکه  ) بشین بینیم بابا ، این سپهر ه ، بهش میگن اینترنت

          پرسرعت ، بس که فرزه وتنده . مخلص اینو واین امید عشقی و من که آرمین وحشت باشم ،

        ایولای این مره سه ایم ، من رئیس و این دوتا نوچه ایول ایولیم ... خیلی ایولیم ...

 امید : ( شعار میدهد )‌ ایول ایولیم ایول  - از همه سریم ایول 

 همه : ( تکرار می کنند )

 آرمین : ما ایولا سه تن بودیم

 هرسه  : ما سه تن بودیم ( همه فیکس می شوند )

 اولی  : بله اونا سه تن بودن ... سه عجوبه ء ناجور ، از مدیر و معاون بگیر تا معلم ودانش آموز و 

      خدمتگزار مدرسه همه وهمه از دستشون عاصی بودن و عارض و شاکی ، تا اینکه یه روز

      ازهمین روزای معمولی که آسمونش یه کم همچی بفهمی نفهمی ابری بود وگرگ و میش...

  رضا : ( دانش آموز تازه وارد نفس نفس زنان در دایره ای فرضی دور کلاس میدود در حالیکه

         کیف مدرسه اش را بر دوش دارد ، به نظر میرسد دیرش شده است  کلاس خیالی رادور

         زده وبعد زدن در فرضی نفس نفس زنان وارد میشود ) س...س...سلام ( به طور خاصی

         لکنت زبان دارد )

   آرمین : ( به تمسخر ) به به سلام آقا پسر ...(خطاب به بقیه ) ببنینن برو وبچ (بروبچه ها ) بهار

   نرسیده نوبرش رسید... (خنده )

رضا : ( مودبانه ) ب... ب ... ببخشین آقای مب...مب... مبصر م...م...من...

آرمین : بابا دمش گرم ،لایک لایکه، زبونش الکنه اما ادبیاتش بیسته ، به من میگه آق ... آق

         ...آقای مصبر (خنده ) گل پسر مصبر کیلو چنده ؟

رضا : شو ...شو ... شما ؟ !!!

آرمین : عشقی می پرسن شما ...

امید : بله . اینجانب امید رحمتی معروف به عشقی

سپهر: وا ین جالب سپهر یزدانی مقلب به سپهر گوگل . اینتر نت  پر سرعت ، آنلاین آنلاینم

رضا : خو ...خو ...خوشبختم منم ر...ر... رضا م

سپهر : رئیس اینم چاکر شما رضا خوشبخته

آرمین : خوشبختم

سپهر : ا... اینم خوشبخته !!!

آرمین : مزه بسه تپل ، برو سر اصل مطلب

سپهر :آهان اصل مطلخ  ، بازم برم میدون ؟!

امید : ببین تا زه بار ایشون سرور همه آرمین وحشتن ، تو مره سه همه از ش حساب میبرن ،

       اصل مطب اینکه توهم بایس ازش بترسی همین

سپهر : بله اصل مطبخ همین بترسی

رضا : ( قاطعانه ) م...م...من ف...ف... فقط از خدا می ترسم

آرمین : نخیر زبون این آقا پسر و موش نخورد ه فقط یه کم دارازه . پسورد ش یادش رفته

امید : خوش آهنگه آرمین جون آلان دانلود ش میکنیم ، سپهر آقا را داشته باش

سپهر : الان پاسپرتشو یادش میارم

( دوتایی می گیرندش آرمین جلو میاد تا با مشت بزند در شکمش ، رضا مقاومت می کند .درهمین

گیر ودار اولی دست می زند و همه فیکس میشوند )

اولی : ( نوشته اش را حک واصلاح می کند ) نخیر ...اینجای نمایش بایس یه کاری کرد ، اما

       چه کاری ؟ ( فکر می کند ) آهان فهمیدم ( مینویسد ) در همین لحظه یهو معاون مدرسه

    وارد کلاس می شود ... ( خودش در نقش معاون وارد کلاس فرضی می شود .هرسه غافلگیر

     شده و رضا را رها می کنند )

    یکی : بر پا ( همه بلند می شوند )

    اولی : بفرمایید  ( متوجه وضع غیر عادی کلاس می شود  ) اینجا چه خبره ؟ آرمین ، امید ،

    سپهر ؟ شما داشتین چیکار میکردین ؟

    آرمین : ا...ا... اجازه آقا ... اجازه ...

    امید : اجازه آقا معاون ما فقط داشتیم ...داشتیم ...

    سپهر : آهان آقا اجازه ... ما بی کار بودیم داشتیم میرفتیم از میدون سبزی دولمه بگیریم

            ( خنده ء همه )   

    اولی  : ( با طعنه ) پس کسی را اذیت نمیکردین درسته ؟ درسته ؟

    هرسه : ن...ن ...نه آقا

    اولی : خیله خب بشنین ... ( خطاب به رضا ) شمام بفرمایین اونجا بشینین . خب بچه ها ،

           ایشون همکلاسی جدیدتون رضاس ...تازه منتقل شدن اینجا ... امیدوارم

    سپهر : بله آقا آشنا شدیم ، خوشبخته .. .

    اولی : (هشدار دهنده ) سپهر ...

    سپهر : چشم آقا

    اولی :رضا پسر درسخون و مودبیه ،در ضمن  هنرند و اهل تئاتر ونمایشه وبا آرمین وامید

          و سپهر می تونن گروه تئاتر خوبی باشند وبرا جشنواره کار کنن ، امیدوارم واسه هم

         دوستان خوبی باشین

         سپهر : بله آقا خیلی شیرین زبونن اوشون

    اولی  : سا کت

    سپهر : بله آقا

    اولی  : الانم که زنگ آخر باشه معلم ادبیاتتون متاسفانه مریض شدن و نیومدن

 

   

    سپهر : ایول معلم ادبیات ، به افتخارشون ( دست میزند )

    اولی : گفتم ساکت ، آخه مریض شدن معلم ادبیات ایول داره ؟ آره سپهر ؟!!!

    سپهر : نخیر آقا ...

  اولی  : بسیار خب کیف و وسایلتونو جمع میکنین و آ روم میرین حیاط  وورش میکنین...

  سپهر : ( باز جو گیر می شود ) ایول به افتخارشون ...

  اولی : آغا سپهر واقعا که ...

  سپهر : نخیر آ قا ... ورزشو گفتیم آقا ...

  اولی  : بله ورش میکنین زنگ که خورد میرین آروم سوار سیرویس هاتون میشین شما رو

          بخیر ومارو به سلامت ، بفرمایین ...

  سپهر : هورا ... (  همه در حال رفتن فیکس )

  اولی  : ( از بقیه جدا شده و نقش راوی به خود گرفته و به پیش زمینه می آید ) تا اینجاش که

            بخیر گذشته اما در زندگی عادی همیشه اوضاع اینطوری خو ب پیش نمیره ...

           ( دوباره جابجا شده  وبه صحنه فیکس بچه ها نگاهی می کند و دست میزند . بچه ها

           از فیکس در آمده حیاط مدرسه را تداعی میکنند و توپی خیالی را با شور وحال به هم

           دیگه پاس میدهند، رضا در آن میان با بقیه اخت نشده و احساس غریبی می کند ، بعد

          از لحظه ای اولی دوبا ره دست زده و همه خشک می شوند وخود در مقام نویسنده گویی

          مینویسد ) باد می وزد ... موسیقی غریبی بگوش می رسد و خبر از وقوع حادثه ای

          می دهد ( فکر میکند و تکرار می کند ) خبر از وقوع حادثه ...حادثه ...حادثه ( گویی

          به چگونگی وقوع حادثه در صحنه می اندیشد ) ...چه حادثه ای؟ !!... آهان ...بله این

          درسته ... ( دوباره دست زده و خود به کناری می رود )‌

   ( سه دوست دست از بازی کشیده و با اشاره ء آرمین در وسط  صحنه ونزدیک به آوانسن 

   جمع  می شوند ، پچ پچ می کنند ، در حال کشیدن نقشه ای برای اذیت رضا هستند)

   آرمین : (زیرچشمی رضا را نگاه می کند ودر گوشی میگوید ) داره میاد  ... من سرشو

         گرم می کنم خب (خب ) سپهر تو محکم بهش تنه میزنی و عشقی توهم پاتو می گیری

         جلوش ، کله پا میشه و خلاص ... اوکی ؟ ( اوکی ) یه بار مرور میکنیم . تو چیکار

         میکنی عشقی ؟

 امید : من پا میندازم

آرمین : تو چی سپهر ؟

سپهر : من ...من ... (یادش رفته ) آهان ...منم دست میندازم ...

آرمین : ده نه آی کیو

سپهر : ( تند میگوید ) میرم میدون

آرمین : نه خیر بازم ارور داد ، عشقی حالیش کن

امید  :  سپهر جون تو فقط بهش تنه میزنی ، افتاد ؟

سپهر : ( تکرار میکند همراه با عمل تا یادش نرود ) تنه میزنم ... تنه میزنم ...

آرمین : خیله خب دیگه تابلوش نکن ، حلّه ؟

سپهر : حل حله ... میدون نمیرم تنه میزنم ...تنه میزنم ...

آرمین : سیس ... (دستور جاگیری میدهد ، رضا به آنها میرسد ) به به آقا پسر خوش بیان ...

        که فرمودین نمی ترسین بله ؟ ( سپهر در حال تمرین تنه زدن است )

رضا : وا ... وا ... واسه چی با ... با ...باید بترسم ؟

امید  :  واسه اینکه ما یه مثلث شومیم ، همه میدونن

سپهر : بله ما یه مثلث می شویم میم

آ رمین : سپهر نشونش بده

سپهر  : (یادش رفته ) چی رو ؟ ( امید با حرکت به یادش می آورد که باید تنه بزند ، یکی دوبار

         اقدام به تنه زدن میکند ولی به فضای خالی تنه میزند و در نهایت تنه ای به رضا میزند )

( امید پا انداخته رضا با کله به زمین می خورد وفریا دمی کشد . وضع ناجوری پیش می آید ،

رضا دیگه بلند نمی شود وسر صداهایی در فضا می پیچد . )

-  بد جوری افتاد

-  از حال رفته

- بلن نمیشه

- بیهوش شد

-  مرده

( به این سو و آن سو می دوند ...کلمه ء مرده ...مرده در فضا می پیچد ... صدای آمبولانس و

آژیر به گوش میرسد ، هرسه در دایرهای فرضی به قصد فرار دور میزنند . اولی نیز با نگرانی

در موضع های مختلف قرا ر گرفته وصحنه را زیر نظر دارد در آخرین لحظه هرسه خسته ودر

حال نفس زدن در میزانسنی تازه پشت به پشت وسط صحنه مثل مثلثی می نشیند رضا ازصحنه

خارج شده است )

اولی : ( گویی می نویسد ) آنها سه تن بودند

هرسه :( در همان میزانسن ) ما سه تن بودیم

اولی  : ( می نویسد ) وهر سه زندانی وجدانهای معذب خویش ، ودر ناکجا آبادی ناشناخته و به

          تعلیق ( از نوشتن دست بر میدارد و حالت راوی به خود میگیردو چون منشی داداگاه

         اعلام می کند  ) دادگاه رسمیست ...( میرود )

 آرمین : ( ترسیده وشدیدآ دچار عذاب وجدان ) ما چیکار کردیم ؟؟؟!!!

 امید  : تو براش رجز خوندی آرمین وحشت

 آرمین  : وتو ...

 امید  : پا انداختم براش ، من نمی خواستم توریش بشه ، فقط یه شوخی ساده بود ،  یه اشتباه کوچیک

آرمین : چقد کوچیک ؟؟!!

امید  : خیلی کوچیک  ، کوچیک ، من نمی خواستم طوریش بشه ، همش تقصیر تو بود .

آرمین : اما سپهر بهش تنه زد ، نزد ؟

سپهر : من نمی خواستم بزنم جون مامانم ، همش داشتم طفره میرفتم که نزنم ، دل دل میکردم ،

        لی لی می رفتم که تنه ا م نخوره بهش

امید  : اما زدی ، تو بهش تنه زدی

سپهر : وتو...

امید  : من پا انداختم براش

آرمین : واون افتاد ، بد جوری افتاد

امید : همه داشتن داد میزدن ، خون ...خون ... خون

سپهر : ( با وحشت ) خون ؟؟؟ !!! من می ترسم ماما جون ...

امید : تو فک می کنی اون بیچاره چش شد آرمین وحشت

آرمین : همه داد میزدن ، مرده ... مرده ... مرده...

سپهر :  ( در نهایت درماندگی داد میزند ) ...مامان ...مامان ... بیا منو از اینجا ببر مامان .

امید  : ( فضا را وارسی می کند ) ما کجاییم ؟ اینجا کجاس ؟ چن وخته اینجاییم ؟چی به سرمون میاد؟

آرمین : نمیدونم ... نمیدونم ...عجب فضای گندیه ، شاید دار مکافاتمون باشه

سپهر : ( به طور تمسخر انگیزی وحشتزده است ) دا ...دا...دار چی چی ؟

آرمین :  مکافات ...

سپهر :  ( به طرف امید میرود ) این که گفت یعنی چی امید عشقی جونم ؟

امید  : یعنی بایس جواب پس بدیم

سپهر :  یعنی بازم امتحان علوم و زیاضی و زبان ؟

امید :  ما امتحانمونو دادیم پسر ورفوزه شدیم هرسه ... صفر صفر صفر ...تمام مواد

سپهر : نمره ء من همیشه ء خدا صرف شده از وقتی اومدم تو مثلث این آرمین وحشت

امید : اون اولا من فقط یکی دو بار تمرین ریاضیامو نمی نوشتم

سپهر : بعدش آرمین وحشت بهت گفت بی خیال پسر هر وخ عشقت کشید تمرین بنویس

امید : تا چشم بازکردم شده بودم امید عشقی کلاس و مره سه مثه گاو پیشونی سفید

سپهر  : اشکال کار من این بود که یه کم فراموش کار بودم و درسا یادم میرف

امید  :یه کم کند وهمچی یه کم فقط یه کم تپل بودی

سپهر : آره فقط یه کم ، بچه ها اسممو گذاشتن اینترنت پر سرعت ، از لطف آرمین حسابی واسه

         خودمون اسم در کردیم ومعروف شدیم

امید  :‌ شده بویم مسخره ء خاص وعام ، بارها وقتی یواشکی بچه ها پشت سرمون حرف میززدن

       باهمین گوشام شنیدم که همه اسممونو گذاشته بودن سه دلقک ...فکرشو بکن سه دلقک ...

      همشم از دولت سر این آقا بوده ... سوپر منی معروف به آرمین وحشت ...

آرمین : ( که تا حالا به زحمت خودشو نگه داشته از کوره در رقته و می توپد ) خفه شید ...

              هردوتون خفه شید ...( منقلب شده وبه پیش زمینه می آید ) خیال میکنین من مادر زاد

           آرمین وحشت بودم ؟ نبودم ...  ققط یه کم هیکلم درشت بود ، از همون اول ، چپ وراس

           یمین ویسار ، پایین وبالا ، اینوری و اون وری تو گوشم خوندن که پسر تو زور بازوت

           حرف نداره ، الی و به لی ، من هیجی نبودم ...هیجی ... این مترسکو که می بینین اونا از

          من ساختن  ...منم یواش یواش باورم شد چیزی که نبودم هستم، درس ومشق و ادب واخلاق               

           و... خلاصه همه چی رو بی خیال شدم و شدم اینی می بینین ، آرمین وحشت ...

 اولی : (یک لحظه ظاهر می شود در نقش راوی ) بدم نمیگه ها ... یعنی کی مقصر بوده ؟؟!!!

         ( از جهت دیگر خارج میشود )

 آرمین : حالام بی خودی نندازیم گردن همدیگه ، هرکی مسئول عمل خودشه ، هرسه تامون

         مقصریم ، الانم اینجا تو این خراب شده که نمیدونم کجاس هستیم تا حساب پس بدیم

 سپهر : ( با در ماندگی نزدیک می شود ) اون حیونکی که کاری به کار مانداشت امید . داشت ؟

 امید : نه نداشت ... نداشت .

سپهر : ( به طرف آرمین می آید ) حالا با ما چیکار میکنن ؟

آرمین : ( آهی می کشد ) اگه زبونم لال رضا طوریش شده باشه که فک کنم شده کارمون تمومه

سپهر : کارمون تمومه ؟ خب پس بریم دیگه من اینجا می ترسم

امید  : ( با نیشخند ) تو کی میخوای بزرگ بشی ، کارمون تمومه . یعنی فاتحه ... یعنی ممکنه

بفرستنمون بریم اون بالا ...

سپهر : خیلی بالا ؟

امید  : بالای بالا

آرمین :    شایدم تا حالا فرستادن ... هیچ فکرشو کردین اینجایی که ما الان هستیم کجاس ...

       چرا اینجا هیچ حسی نداریم ؟ نه سردمون میشه ، نه احساس گرما میکنم ... نه گشنمون

      میشه نه تشنه ... اصلا معلوم نیس نفس میکشیم یانه

سپهر : ( به امید نزدیک می شود ) امید  اینایی که آرمین میگه یعنی چی ؟

امید  : یعنی ممکنه ما دیگه نباشیم

سپهر : نباشیم ؟ یعنی مردیم ...؟ اما من هستم نگاه کنین دارم نفس می کشم ... ( مثل دیوانه

        ها این سو و آن سو می دود ) وگشنمه ... خیلی گشنه ... ( داد می زند ) آهای مامان ...

        آقا جون شماها کجایین ؟  اینجا خیلی سرد ه ، من می ترسم ، گشنمه خیلی کشنمه ... یه

        پیتزا لطفآ ... لطفا ... لطفا .... ( از پا افتاده وگریه میکند )

 آرمین  : ایکاش یه آدم معمولی بودم ... خیلی معمولی ... مثه رضا ... مودب بودم ودرسم

          هم بعد نبود ...ایکاش هیچوقت ازخودم  واسه دیگرون یه غول نمی ساختم  ، حالا میفهمم

           معمولی بودن چقد سخته ، سختر از دیو بودن ...

 امید : ( آرزومندانه  به آرمین ملحق می شود ) کافی بودهرشب بشینم یه کم به در س ومشقم برسم

        اونوقت همه ازم راضی بودن وکارم به این جاهای باریک نمی کشید حالا میفهمم عشقی

         بودن یعنی کشکی بودن ... ما از خودمون چی ساختیم ؟؟؟ چی ساختیم

  سپهر : ( به اند و ملحق می شود ، با همان حس ) کاش بعضی وقتا راه دهنم یادم می رفت

         این قد این خیک پر نمیکردم از هله وهوله ، یه کم رژیم میگرفتم تا اینقد پفکی نشم

         با حرفای خنده دارم خودمو دلقک کلاس نمیکردم .باهل دادن هر کسی هم جوگیر

        نمی شدم و نمی رفتم میدون

   آرمین : حالا دیگه واسه این حرفا دیر شده ، خیلی دیر ، والان اینجا گیر افتادیم . جایی که

          شبیه هیچ جا نیس ... جاییکه نمیدونیم کجاس و نمیدونیم زنده ایم ، مرده ایم ، هستیم

          نیستم

    امید : جایی که انگار زمان و مکان از حرکت وا موندن ، جایی که انگار آخر دنیا باشه

    سپهر : (گریه میکند ) آغا جون ، مامان  کمک سپهرتون داره نوجوون مرگ میشه کجایین

            لااقل این آخری عمری یه شنسل مرغی ، هات داگی ، چیزی ... هرچند میخوام

           دیگه رژیم بگیرم...

   آرمین : ( ناگهان بلند میشود ) اما باید یه راهی باشه ... بلند باهم داد بزنیم ... شاید یکی به

           دادمون برسه  یالا تکون بخورین ...

   ( بلند شده و در جهت های مختلف می دوند و کمک می طلبند )

 هرسه : آهای کمک ... ما اینجا گیر افتادیم ... یکی به دادمون برسه ... آهای ... آهای...

( صدایی مثل باز شدن دری بزرگ و سر وصداهایی مثل انبوهی از مردم که دارند نزدیکتر

ونزدیکتر می شوند  ، هرسه در حالی که شدیدآ ترسیده اند عقب عقب به وسط صحنه می آیند

 و به هم می چسبند )

رضا )  :  از زاویه ای مناسب  وباحرکاتی موزون و اسلوموشن و رویایی پیش می آید و آن سه

          بیشتر و بیشتر خود را جمع می کنن ) سلام بچه ها ، شما اینجایین ؟ ( معمولی و بدون

         لکنت حرف میزند )

 آرمین : تو رضایی ؟ تو ... تو ...

 رضا : خب معلومه که رضام ، پس قرار بود کی باشم ؟ کجا غیبتون زد یهویی ؟ مگه قرار نشد

         ما یه گروه هنری تشکیل بدیم وبرا جشنواره نمایش کار کنیم ؟ نکنه زد ین  زیرش ؟

 امید : یعنی ... یعنی تو نمردی ؟

 رضا : این حرفا کدومه ؟ به سر تون زده

 سپهر : پسر این عینه خودشه ... اصلا خودشه . سیب وپیاز نیس که از وسط نصفش کرده باشن

     سالمه ولکنتم نداره

رضا  : شما ها خیلی فیلمین به خدا . حالا می فهمم که چرا آغا مربی شما ها روانتخاب کرده

         خوشحالم که دوستانی مثه شما دارم . بریم که آقا مربی منتظره

آرمین  : ببینم رضا شما تازه منتقل نشدین این شهر

رضا  : بله درسته

امید : وتو لکنت زبان نداری

رضا : معلومه که نه ،بجنبید دیره ، یالا را بیفتین بریم

آرمین : ( گیج ومتعجب به بقیه نگاه میکند ) ب...ب... بریم

امید  : ( او نیز گیج ومتحیر است ) بریم

سپهر : شما برین من یه همبرگر بخرم بیام

آرمین : آقا سپهر ؟!!!! بریم

سپهر : کجا میدون ؟... رگز ؟

امید  : سپهر

سپهر : آهان ... رژیم غدایی ... پفک بی پفک ... بریم ( با خنده در حال رفتن فیکس می شوند )

اولی  : ( می نویسد ) ....تمام . ( شکل راوی به خود می گیرد ) بله در نمایش ممکنه یه وضعیت

       پیچیده مثه یه کابوس یهو تبدیل به یه رویای شیرین بشه ... اما در زندگی واقعی کمتر از این

       فرصت دادن های دوباره اتفاق می افته  ...آخ که من چقد گشنم شد ... بفرمایین همبرگر...

                                                                              ( در حال رفتن فیکس )

                                                                                        پایان        

 

 

 

                                              

 

 

 

 

 

 

ای تو آزادیناک....!!!!!!!

 
***********ای تو....*******
بوی باران ، بوی کوچه ، بوی خاک
کاش بمیرم عاشقونه سینه چاک
واسه بارون
واسه کوچه
واسه خاک
زیر بارون تن بشورم
باوضو باشم وپاک
برای دیدن تو
بخونم بادف وچنگ
دورکعت نماز عشق
عاشقونه زیر تاک
ای تو درس اول مدرسه ی دیوونگی
ای تو لیلای تموم قصه ها
ای تو پرواز کبوتر تویه کوچ
ای تو دریا
ای تو ماهی
ای تو اوج
بی تو زخمی
بی تو بی دل
بی تو ول
بی تو سرباز تمام جبهه های غم خیس
بی تومفقود تویه سنگرهای پر دردونمور
بی تو تاریک
بی تو متروک
بی تو کور
بی تو تابوت
بی تو تشیع
بی تو گور
بی تو یک مجلس ترحیم
سوت وکور
یه تولد
یه عروسی
یه شباش
بوی بارون
بوی کوچه
بوی خاک
تومی آیی
ای شهید بی پلاک
شاه بیت همه ی شعرای خوب
ایتو عاشق
ای تو معشوق
ای تو عشق
ای برای بودنم شرط ملاک
ای رهایی
ای تو روح بی قفس
ای تو پرواز
ای تو آزادیناک...

ای سروش
********
ای سروش
ای نافهموم فاش
آوای گنگ خواب وبیداری
برهنه ترین فرشته ی ناپیدا
پژواکی جاری برهمه بسترهای عریان
رد پایت پیدا در همه ی راههای پیموده وناپیموده
واژه واژه ی اشک و خنده و نفرت وعشق
معنای همه ی سایه هایی که اوج می گیرند از دامنه ها ومی لغزند در سراشیبها
ای سروش
ای عربده ی سرمستان و استغاثه موبدان
آنان که تیغ بر گلوی بی گناهی میگذارند
وهم آنان که گناهکاری را تبرئه میکنند
در همه ی نگاههای شهوت آلود
ودر تمام سرهایی که ازشرم به زیر می افتند
رد پایت پیدا در همه ی راههای پیموده وناپیموده
معنای پرنده باز و زنباره و عاشق ولات
تن پوش حریصان بسیاردار وورشکستگان مفلس
ای سروش
همیار یتیم مفلوک
همپای توانمند مرده ریگ
پرمعنا وپوچ
چون شعر سیاه من
همراه ستم ورز وستم پذیر
رد پایت پیدا در همه ی راههای پیموده وناپیموده
ای سروش
همه چیز وهیچ
ای کتاب ناخوانای خواندنی وصل و فصل و خوف ورجاء وهجران و آمیزش
رد پایت پیدا در همه ی راههای پیموده ونا پیموده
ای زندگی
ای مرگ
ای سروش...

اي فسانه ...فسانه ... فسانه * نيما*

روزگاري گرفتار بودم
درهواي رخ ياربودم
كم نبودم چه بسيار بودم
اي فسانه ... فسانه ...فسانه
اي مرا از گذشته نشانه
شب چو عابد به يك تارمويش
درعبادت به آن قبله رويش
سجده كردم به آن خاك كويش
اي فسانه فسانه فسانه
زيستن را توبودي بهانه
ماهرويم تو بودي توبودي
هرچه بودي وجودم تو بودي
قبله ، مسجد، سجودم تو بودي
اي فسانه فسانه فسانه
اي به شعرم سرود و ترانه
سالها راز دل را نگفتم
سوختم باتو اما نگفتم
سرّ عشقت به پستو نهفتم
اي فسانه فسانه فسانه
اي چو گنجي نهان زير خانه
وه چه آسان تو پرواز كردي
بررقيبم تو رخ باز كردي
بازي عشق آغاز كردي
اي فسانه فسانه فسانه
جز دورغي نبود اين ميانه ... (تك مصراع اي فسانه را از مرحوم نيما يوشيج به عاريت گرفتم)  
                           .....................ايرانجو................

تنها بااو
****************************
خواهم رفت
 ازاين مرداب خواهم رفت
به بلنديهاي بادگير
به سرزمينهاي سرسبز
واين تن آلوده به تعفن و چرك را ترك خواهم كرد
آنگاه كه طوفان ورگبار و كولاك وبوران باشد
در  باراني ترين روز
بي هيچ چتري
بي هيچ تن پوشي
بي هيچ  ...
آزاد
رها
عريان
تا بلنديهاي بادگير
خود رابه تنها دختر گندمگون آرزوهايم خواهم رساند
وهديه ي تولدم را از او خواهم گرفت
يك شاخه گل بنفشه
يك خوشه گندم
يك قطره اشك
ومقداري از خون رگهايش را
تا دوباره جان بگيرم براي رفتن
خواهم رفت
بااو خواهم رفت
تا اوج اوج اوج دره هاي پر از بنفشه
تنهابا او خواهم رفت
وتنها بااو خواهم گفت
راز شوم سالهايي را كه اسير مرداب بودم
خواهم رفت
تنها باو خواهم رفت
به جزيره ي اسرار آميز آدمها
*********************

آدم برفی
*************************
نه نخواهم کرد
پاییز را هرگز تقدیس نخواهم کرد
چرا زیبا میبیند هرآنچه را که اینچنین زشت است ؟
واینسان زشت !!!!!!
بنگرید طبیعت را
همه چیز مرگ آغازیده است
آه رومانتیک های بی درد
که همیشه باشکم سیر به بستر رفته اید
ورویاهای طلایی دیده اید درپس هردرختی که خشکیدن آغازیده
ازپی هرگلی که پژمرده
به دنبال هر سبزی که زرد شده
ودرپایان هر شاخساری که مرده
ای شمایان که حتی برگهای آخرایی رنگ پوسیده
الهامبخش غزلهای عاشقانه تان بوده
وای شمایان که بی صبرانه انتظار سرمای زمهریر دیماه را می کشید تا تشبیه های زیبا ی زمستانی را در شعرهاتان بسرایید
اولین برف را انتظار میکشید تا آدم برفی خود رابابینی هویجی بسازید
واولین یخبندان را منتظرید تا پیست های اسکی خود را راه بیندازید
آه شمایان را میگویم ای پرستندگان وجد
تنوع طلبان بی درد
چوگان بازان میادین خیالات پوچ
شمایان را می گویم
من؟ !!!!!!
نه نخواهم کرد، من هرگز پاییز را تقدیس نخواهم کرد
من؟!!!!! من کیم ؟؟؟؟؟؟
همان دخترک گندمگون بی خانمان کارتون خواب ، همان سیه چرده ی گدا که شعر نان میگویم وگرمای مرداد بهترین لهاف من است و هرگز هیچ پاییزی را تقدیس نخواهم کرد...
...................................................................................................................

قسمت چهارم رمان :
( چهره های شیطانی یک شمایل مقدس )
..............................................
نوشته ی محرم ایرانجو
 
اینها را فقط باخود وبه خود ودرونی نگفت کاملآ بیرونی باخودش بلند بلند حرف زد
یک لحظه یاد باجناقش محسن افتاد ، فکرکرد که واقعآ عجب خواب سنگینی ،یعنی حتی با
صدای فریاد اوهم بیدار نشده وبرگشت تا نگاهش کند ، به جای محسن اسکلتی با آرواره هایی حجیم ودرشت هیکل بادندانهایی که درحالتی میان خنده وگریه تا بنا گوش کش آمده بودند دیدکه زیر نور بنفش چراغ خواب آرمیده وتوگویی قرنهاست که مرده است .
دیدن این آخری را دیگر تاب نیاورد وبیشتر شام مفصل مهمانی شب گذشته را که دست پخت نهچندان خوب اما دلچسب خواهر زنش بود بالا آورد ، نخست ضربات قلبش تندتر شد ، تند ترو تندتر بعد مثل ساعتی قدیمی که کوکش در حال تمام شدن باشد آرامتر وآرامتر تپید ، نفسش به شماره افتاد ، دایره دیدش هرلحظه کوچکتر کوچکتر شد تاجایی به صورت هاله ای ریزدرآمدو لحظه ای بعد چون دیافراگم دوربینی غیر دیجیتال کاملآ بسته شد به کندی با لبهایی که به زحمت با ز وبسته می شدند جمله ی پرمعنا وشاید بی معنی نامفهومی را قطعه گونه سرود.
_ در کودکی ، چیدم از حیاط زن همسایه،دزدانه سیبی سرخ از آنسوی دیوار فروریخته کاهگلی ، سیبی قد کره ی خاکیمون ، سیبی کال که میرسید در طول سالیا ن در دستان من وا می رفت ووارفت ، در انتهای راهی فرسنگها فرسنگ دوراما نزدیک چون دریک پلک
بهم زدن ،سیبی که نخوردمش چون میوه ای مسموم واینک آن سیب نقطه ای
به اندازه ی صفر بی مقدار ،ومن شاگرد شهریور ، تمام مواد مردود ،
مر...دو...د...دود ...یکی بود یکی نبود .
بااین حال هنوز داشت می اندیشید ، مرده یا زنده ، عاقل یا دیوانه . می اندیشید که آیا این نقطه ی پایان زندگی اوست یا مقدمه و آغازی برای جنون پیریش وآ یا دردوران پیری به آغازکودکیش برگشته تا یکبار دیگر تراژدی زندگیش راواین بار چون نمایشی کمدی آن هم ازنوع تهوع آ ورش تکرار کند ؟ می اندیشید که آیا هنوز هست؟ وبعد باز باخود بلند بلند حرف می زد
که :
- دارم فک می کنم پس شاید هنوز باشم ؟!!!
صدای ورجه ورجه های کود کانه ای از خواب بیدارش کرد ، دو پسر شیطون باجناق داشتند
ازسر وکولش بالا می رفتند ، می ترسید چشمانش را باز کند ، یک بار دیگر آنچه را که دیشب از سر گذرانده بود در ذ هنش مرور کرد ، همه را مو به به مو به یاد می آ ورد ، بی کم وکاست ، با خود گفت :
- یعنی میشه همه ی اونا وهمی بیشتر نباشن ؟!!!
وقتی اولین مشت جانانه ی پسر کوچک محسن مثل پتکی روی سر ش فرود آمد ناخود آگاه
چشمانش را گشود ، اولین چیزی که از کنار پرده نیمه باز پنجره توجهش را جلب کرد حیاط
خانه بود ، آجر فرش سنتی حیاط زیر پرتو نور خورشید مرداد مثل همیشه زیبا و آرامبخش
به نظر می آمد ، بی هیچ اثری از آن بارش نا معقول دیشبی ، تمام ریه هایش را تا آنجا
می توانست از هوا پر کرد و عمیق ترین نفسی را که می توانست کشید ، با خود گفت :
- پس هنو ز هستم واین زندکی نکبتی ادامه داره
بااینکه برای تقدیر از زنده بودنش جمله ی منفی بکار برد اما ته دلش قند آب میشد از
اینکه هنوز نفس می کشید، آن هم عمیقترین نفس دنیا را ، با ته مانده ی نفسی که پس
می داد هیکل شصت کیلوییش را کش آورد و در همان حا لیکه مشت های نه چندان کاری
بچه ها که همه از سر ذوق بیداری دیر هنگام مجید بود و گویی مشت ومالش میدادند نوش
جان می کرد به پشت خوابید و بر سقف چوبی اتاق خیره شد ، حشره ای دقیقا شبیه حشراتی که دیشب دیده بود با ابعادی کوچکتردرست در شعاع دیدش بود .
ضربان قلبش دوباره داشت بیشتر می شد، هنوز تکانی به خودش نداده بود که حشره سقوط کر د روی پیراهنش افتاد ، همانجا از پیراهنش که دیشب با آ تش سیگار سوراخ شده بود ، اما متوجه شد سوراخی روی پیراهنش نیست ، حشره به سرعت روی تختخواب شروع به فرار کرد، بچه ها به تفریح و هیجان و او بادلهره حشره را دنبال کردند ، حشره چابک دریک چشم به هم زدن در گوشه ای خزید و نا پدید شد ،در همین لحظه محسن دوقرص نان
تافتون محلی بر دست در چار چوب در ظاهر شد ، مجید رنگ پریده به او خیره شد ،نگاهش
پر از استفهام بو د وپرسشگر که :
-اما اون اسکلت ؟!!!
باجناق جوان از دیدن احوال غریب اوخنده ای از روی تعجب کرد ، خنده هایی که استهزای
دیشب را برای مجید تداعی نمود
- چته باجناق جن دیدی ؟ بابا تو دیگه کی هستی ؟ دیشب که یه ریز با خودت شعرمی گفتی و داد وهوار میکردی ، حالام که این نگاهای مکش نمیر ، حقا که معلم ادبیاتی ، پاشو پاشو که این نگاهت منو کشته . الا حضرتین بشتابید که صبونه شاهانه ، اونم لنگ ظهر آماده اس ، یالا بجنبید بچه ها ...
داشت با بهت و حیرت خودش را برای رفتن آماده میکرد که آخرین مشت جانانه ی بچه ی
کوچکسال تعجیلش را تسریع بخشید می خواست خوشبینانه به خودش امیدواری بدهد که :
- آره فقط یه کابوس بوده ، یه توهم همین ...
که یهویی متوجه خراش دستش شد ، خراشی نه به عمق زخم دیشبی اما در همان اندازه هاو همان جا ...!!! موبایلش را برداشت و آخرین شماره ی ذخیره شده را کنترل کرد ، همان
شماره بود ، شماره ی رویا مترس باجناقش ، در حال خروج یکبار دیگر اتاق را وارسی
کرد، نگاهش در مجسمه سیه چرده چنگ نواز ثابت ماند ، بنظرش آمد مجسمه زنده و
متحرک بالبخندی خاص در صدد تفهیم مطلبی به اوست حتی احساس کرد نوای چنگش را
می شنود وگویی به زبان بی زبانی به او می گفت :
- شاید زنده ای ، شاید آنچه دیشب زیستی توهمی بیش نبو د ، اما زیاد مطمئن نباش ، برو به زندگان به پیوند ، شاید روزی یاشبی قصدی را که داشتی باهم عملی کردیم ،
نگران نباش ، من باتوام وراز دار خوبی برایت خواهم بود .
لحظه ای احساس کرد ، در تحقیری که دیشب به اوروا داشته بودند آن مجسمه ی خاموش
طرف اوست وبه راستی که در آن لحظه چفدر نیازمند تایید وهمدرد ی کسی بود ، قطرات اشکی در چشمانش حلقه بست اما به هر طریق بر احساتش غالب آمد نگاه تحسین از مجسمه بر گرفت ودرحال خروج حشره را دید که از گوشه ای به گوشه ای دیگر گریخت وناپدید شد .آجر فرش حیاط مادر زن وآسمان ، همه وهمه عادی بودند ، همان دمپایی های دیشبی را به پاکرد به طرف ساختمان آنسوی حیاط راهی شد ، هیچ چیز تهدید کننده ای در طول این مسیر توجهش را جلب نکرد اما چیزی از درونش لحظه ای اورا رها نمی کرد ، هیولای غریبی که زیر پوستش لول می خورد واو بی اراده حملش می کرد آن چنان که گویی نه او هیولا را بلکه هیولاست که این پوسته را حمل میکند .
در باز بود وارد سرسرا شد در نگاه اول آشپزخانه را وارسی کرد ، همه چیز عادی بود حتی از
لیوان آبی که دیشب در دستش شکسته بو د اثری دیده نمی شد ، وقتی نگاهش راابه اتاق متمرکز کرد اولین کسی که دید خواهر زنش بود ، درست زیر همان نقطه ای که حلق آویز شده بود دور سفره پهن شده ی صبحانه نشسته بود ، به همان مهربانی وتبسم همیشگی ، برای احترام نیم خیزشد واندکی جابه جا شد ، درحالی که نگاه از صورت خواهرزن بر نگرفته بود به همگان سلام کردو از اینکه دیر از خواب بیدار شده وبقیه را تااین وقت روز منتظر صرف صبحانه گذاشتهمودبانه عذر خواهی کرد ، همگی عذرش را پذیرفتند وکنار زنش برایش جا باز کردند ، در همانحال که می نشست متوجه سرخی پوست زیر چانه ی خواهر زن شد که گویی چون حلقه ای باریککم رنگ دور گردنش پیچیده بود ، لحظه ای چون برق آنچه دیشب در این اتاق شاهد بود بی هیچ کم کاست جان گرفت وبسرعت گریخت آما بی اختیار کلمه ای خطاب به خواهر زن بر زبانش جاری شد :
- گردنت ؟!!!!
این کلمه را به قدری با بهت وترس ودردمندانه بکار برد ، که بی اختیار همگان حتی بچه ها
زدند زیر خنده ، مخصوصآ محسن حسابی ریسه رفت ، تنها کسی که نخندید زنش بو د که
خیلی بی تفاوت گفت :
- فیلمشه ، همیشه خیال می کنه رو صحنه ی نمایشه و دا ره افه ی تئاتری میاد
نزدیک بود مطابق روال اینجور موقع ها از کوره در برود که خواهر زن بدادش رسید :
- جای زنجیر سینه ریزمه ، دیشب یادم رفته بازش کنم حساسیت کرده
بی اراده پرسید :
- مطمئنین که چیز دیگه ای نبوده ؟!!
واین بار آقا محسن میدان دار شد که :
- حالا چرا گیر دادی به جای گردن بند خانم ما ، من دیشبی اومدم سر وقتش و
می خواستم خفش کنم ، آخه می خوام زن دوم بیارم رضایت نمیده
به تکرار همه زدند زیر خنده ، حتی بچه ها بی آنکه منظور پدرشان را بفهمند به تبعیت از بقیه خندیدند ،ایندفعه زن مجید باد درغبغب انداخته بود و روده بر شده بود ، مادر زن هم دست کمی از او نداشت اما بنظر میرسید به زور داردمی خندد وزیاد از جمله آخر داماد کوچکش راضی نیست، نیم خند نه چندان با صدای خواهر زن هم خالی از معنا بنظرش نیامد ،بدتر از همه مجید بودکه با به یاد آوردن لاس زدن های دیشب باجناقش با رویادلش می خواست بامشت قرص ومحکم بخوباندتوصورت محسن ، ولی بامهارتی که در تمرینات سر صحنه ی تئاتر آموخته بود زیرکانه بایک بازی زیر جلدی خشمش را درز گرفت واستادانه طنزی پراند که بی استثنا همه را از خنده روده بر کرد :
- اما من می گم کار کار سوسکا بوده ، این حشرات ناجنس تمام دیشب...
علت اینکه این طنزموقع ادا اینقدر بامزه بنظررسید بازی دو گانه ی مجید بود که در حال گفتن
قیافه اش به طرز خنده آوری خشمگین بنظر رسید ، وعجیب اینکه خودش اصلآ نخندید ووقتی
کلمه ی حشرات را چندین بار باهمان خشم حتی غضبناکتر همراه ژستی خاص بیان میکرد بقیه همچنان میخندند .
- حشرات ...حشرات ...حشرات ...
هیچکس نفهمید که مجید درآن لحظه باتداعی چه شب مخوفی کلمه ی حشرات را تکرار میکرددرست میان ته مانده ی خنده ها یهو مادر زن جمله ای بکار برد که همه را در استفهام ومجیدرادر نهایت وحشت فرو برد.
- صب یه لیوان شکسته توآشپزخونه پیدا کردم ، تکه پاره هاش همه جاپخش وپلا بودن ...
حین گفتن این جمله ها چون کارگاههای فیلمهای پلیسی جنایی مرموزومشکوک قیافه ی حاضرین را وارسی میکرد ، درست مثل یک دوربین فیلمبرداری که بعد ازگردشی روی همه ی قیافه ها روی صورت وخراش دست آقامجید فیکس شده بود ، همه چشمها حرکات ونگاههای مادرزن را تعقیب کرده وحالا رسیده بودند به محل فیکس نگاه او . مجید سعی کرد خراش رامخفی کند اما
-حتی روی تکه اصلی لیوان یه کم خون لخته شده بود.
لحظه ای سکوت وترس مخصوصا در چهره پسربزرگتر محسن که تاحدودی می فهمید حاکم شداما مجید وامانده حسابی شوکه شده بود ، بالا خره زنش سکوت را شکست .
- کار کار خودش بوده ، کوزه گر افتاد تو کوزه
این دفعه خلاقانه بازی کرد در حالی در درونش آشوبی بود
-آره راستش من دیشب یه کم تشنه بودم و...
باجناق نقش را چون پلیس فیلمهای کارتونی پی گرفت
- اونوخ یواشکی پاورچین پاورچین وارد شدی ولیوان آبو شکستی و بعدشم می خواستیزن بیچاره ی منو خفه کنی تامن بتونم زن دومو بگیرم آره قاتل ؟
ایندفعه خنده ی همه ترکید ، اما مجید باز دچار سرگیجه شد مخصوصآزمانیکه کلمه ی قاتل برزبان محسن جاری شد چرخه ی زنان غیرعادی که شیر چون آبشار بر دهان کودکان گرسنه شان روان بود دوباره شکل گرفت باصدای شیپور گونه شان که اکو میشد
- پيرمردزوار در رفته ی قاتل ... قاتل ...قاتل...
محسن داشت از این بازی باجناق خسته میشد تکانش داد .
-خیله خب بابا فهمیدیم خیلی فیلمی ، حالا شیرتو بخور تا یخ نزده
کلمات شیر ویخ چون آواری بر سرش خراب شدند
- شیر ؟ یه ... یه ...یخ
دیگه همه داشتند نگران حالش می شدند.این دفعه زنش خیلی آمرانه و به موقع بدادش رسید
- مجید بسه دیگه خل بازی همه حسابی خندیدیم ، صبونه تو بخور
دیگه عادت کرده بو د که اینجور وقتها باید خودش را جمع وجور کند ،بنابراین باتظاهر به طبیعی
بودن اوضاع شروع به خوردن کرد ، دراین میان پسر بزرگتر محسن گویی این وضعیت متمایز
برایش جالب ودارای تعلیق بود .
- بابا بازم بگید ،قصه را ، بازم بگید ، قشنگه...بازم...
ومحسن توپید که :
- قصه کدومه بچه ، صبونتو بخور ، بخور بخور بزرگ شی قربونت برم ، توام بخور ...
واین آخری راخطاب به مجید گفت و بعد بی اختیار با دیدن وضعیت غیر عادی باجناق خنده اش ترکید ، خنده ای که این بارهیچ کس اورا همراهی نکرد ، حتی بچه ها. مجید در حالیکه به ظاهر خوشنود وبه خنده لقمه ها رابا بامیلی ونمایشی می جوید به درون قورت میداد اما در درون برای کودک معصوم و تو سر یخورده ی احساسش زار زارگریه میکرد .
وآن هیولای نحس یک جایی درعمق عمق ناپیدای مخیله اش به زمین وزمان چنگ ودندان
نشان می داد.

******************************
****
چهره ی شهر برایش کاملآ غریبه می نمود، راستش این زیاد هم برایش غیر طبیعی نبود ، نزدیک به سی سال دوری از زادگاه کافی بود تاهمه چیز را به کلی دگرگون کند ، خیابانها را، کوچه ها را ، ساختمانها را وحتی آدمها را . برای او سی سال زمان کمی نبود ، وبه احتساب طبع حساس و شاعرانه ی او سی سال یعنی یک عمر، با خود فکر می کرد در عرض این سالها که او بنا به مصلحت وایجاب شغلی تن به یک کوچ ناخواسته داده بود گذشت زمان ودست روز گاربا او ، شهرش و آدمهایش چه ها که نکرده ، شش دانگ حواسش ، چشمها ، گوشها ، حتیحسهای بویایی و چشاییش به دنبال باز مانده هایی از گذشته بود ، بو می کشید ، مزه می کرد،گوش تیز می کرد ،وارسی می نمود ، درست مثل سگی ولگرد ، دقیق و مو شکافانه وگیج،همه ی نشانی ها و نشانه ها ، همه ی آنها و آنچه که می شناخت ونمی شناخت ، همه وهمه بودند ونبودند ، بعضی هارا که می شناخت یا رفته بودند ، یا پیر شده ویا مرده بودند بعضیها راهم که نمیشناخت یا درسی سال گذ شته آمده ، یا متولد شده و بال وپر گرفته و جایگزین شده بودند ، بوی کوچه پس کوچه های خاکی ، دیوارهای کوتاه کاهگلی و گل های بنفش روشن و تیره ی درختهای یاسمن ، مزه ی نسیم وتنفس هوا و کلوچه های خانگیما در ش همه وهمه دیگر نبودند ، یهویی هق زد وبغض گلویش چیزی مثل آوای گریستن نواخت ، آهنگین وغمناک ، به یاد آورد حتی ما درش راهم که دیگر نیست وپدرش و دیگرها و...و...و. خلاصه برای همه ی آنچه که خوب یا بد دیگر نبودند تنها قادر به سرودن یک صوت شد ، صوتی و دیگر هیچ :
- آ.............................
........ه
حتی یک لحظه برای این آه طویلی که ترنم کرده بود خنده اش گرفت و یاد یکی از SMS
های باجناقش محسن برای مترسش رویا افتاد . وباخود اندیشید آیا آنها لحظه ای بر این هیچ هایشان که زمانی دیگر نخواهند بود فکر می کنند ، بعد متوجه شد که خودش هم زمانی دیگر نخواهد بود باهرآنچه از کوله بار خاطره دارد ، خوش یا نا خوش .
سگ ولگرد پیری از کنارش گذ شت ، ناخودآ گاه یکه ای خورد ، حرکت ناگهانیش سگ
بیچاره را هم دچار وحشت کرد ،سگ بیچاره زوزه کشان در کوچه ای فرعی خمید و اوبی اختیار به دنبالش روانه شد ........

بیوگرافی درد به سبک عجیب وغریب ایران جو

اسم شب طوفان بود
  آسمان بستر ابرای سیاه
مادرم آبستن
 وجنین شکمش نه ماهه
 نصف شب رعدی زد 
مادرم فاجعه راچنگی زد
وبه دردی که فقط مرگ شبیهش باشد 
 کودکی را زایید 
کودکی گندمگون 
 ونق میزد توله سگ
بی محابا میگفت 
 این بیابان پر از گرگ وشغال وکفتار
 گند مرداب پر از زالو وکرم 
 زخم چرکین پر از خونابه
 زندگی را نمیخوام
********
کودک گندمگون چشمها را مالید 
 کهنه مردابی دید وسعتش ناپیدا 
 وخود آن پسر گندمگون 
اندر آن تیرگی نا پیدا 
نخل مردابی بود
ادامه دارد