|
بنام خدا
نمایشنامه ء :
یک اشتباه خیلی کوچک
نویسنده : محرم ایرانجو
برای کار در مدارس را هنمایی
هرگونه استفاده از نمایش منوط به اخذ مجوز از نویسنده می باشد
(( صحنه تقریبا خالی از هر نوع دکور واکسسوا ر میباشدوبه غیر از چند سکو که جای جای نمایبش
مکانها وابزار های مختلف را تداعی می کنند ، افراد نمایش به حالتهای متنوع مثل تابلویی ترکیب
بندی شده ولی نامتعین فیکس شده اند ، هارمونی رنگ در تنپوش بازیگران به فراخور شخصیت
هرکدام به چشم می خورد .
کسی که اورا در متن اولی خواهیم نامید در نقشهای مختلف مثل ( معلم – مربی – نویسنده وراوی
و... ) ایفای نقش خواهد کرد در پیش زمینه نزدیک آوانسن متفکرانه گویی در حال نوشتن و
حک و اصلاح مطلبی است نیز فیکس شده است ، پرده باموسیقی درخوری به تانی وآرام گشوده
می شود . ))
اولی : ( حرکت کرده و جابجا شده و میزانسنی تازه اتخا ذ می کند ، گویی کلماتی را که مینویسد
واگویه میکند ) آنان کسا نی بود ند
هرسه : ( میزانهای جدید میگیرند دونفرشان فرز وسومی چاق وکم تحرک وبا مزه ) ما کسانی بودیم
( سومی اشتباه کرده ودر حرکت وگویش تاخیر دارد ، دوباره هرسه فیکس میشوند اما باز
سومی تاخیر دارد وبا اشارات دوتن دیگر متوجه میشود و میزان می گیرد )
اولی : ( زیاد راضی نیست و نوشته اش را گویی خط می زند ) آنان کسا... نه نشد . رسمی وکتابی
و غیر نمایشیه ... بهتره بگن ... ما ...ما ...
سپهر : ( باز اشتباها بر میگرده تا تکرار بکند ) ما ما ( دونفر دیگر اورا متوجه میکنند که نباید
می گفت )
اولی : آهان این خوبه ، ما سه تن بودیم
هرسه : ما سه تن بودیم ( دوباره نفر سوم اشتباهاتی دارد که دونفر دیگر به او تذکر میدهند )
اولی : (واگویه میکند ) سه تن ، سه شخص ، سه همکلاس که یه جورایی فک میکردند یک
سر وگردن بالاتر از بقیه ء همکلاسی های خود هستند ...(تا حدوی حرکاتش کند می شود تا به
چشم نیاید )
آرمین : ( با بادی در غبغب واسه همکلاسی هایش رجز خوانی میکند ) به من میگن آرمین وحشت
، خیلی سرم
دونفر : ( همان دونفر ) خیلی سره ( شعاری )
آرمین : خفه ...
امید : فرمودن خفه ...
سپهر : فرنودن یخه ... (تکرار کلمه با نگاه آرمین در لبانش می ماسد ) یه...خخخخ هههه...
آرمین : نبینم اینجا کسی بچه مثب بازی در بیاره ومارو ضایع کنه که بد جوری ضایعش میکنم ،
شیر فهمه؟ من تعیین می کنم تو این کلاس کی وقت چیه ، کی به کیه ، چی به چیه ...
امید : ( تایید می کند ) بع...له
سپهر : ( به حالت رقص و آواز ) کی به کیه ، چی به جیه (تکرار می کند ودوباره بانگاه چپ
چپ آرمین خاموش میشود )
آرمین : ( می نشیند و میدان را برای رجز خوانی به امید میدهد ) بنال عشقی ...
سپهر : آره برو به لال
امید : من امید م ، بهم میگن امید عشقی
سپهر : آخه خیلی کشکیه ، بامزه س ( میخندد )
آرمین : ( عصبی ) ا...وهه ... ده خفه شوپفک دو زاری توپولف ...آی زرشک
سپهر : بله این درسته ... تو پلو زرشک
امید : عشقم بکشه درس می خونم نکشه نمی خونم ...اگه بخوام به مشخ وتخش میرسم یا نمیرسم
گاهی ده میگیرم ، گاهی صفر ، یه بیستم تو هنر دارم
سپهر : ( می خند د ) راس میگه ما سه تن سه تن صرف داریم یه کامیون
امید : خلاصه هر چی هستم و نیستم مدیون سرورم آرمین آغا وحشتم ، به افتخارشون ( آ رمین
را نشان می دهد وبقیه را دعوت به تشویق می کند ( دست زدن همه )
آرمین : (به غرور وبا سر ودست تشکر میکند ) برو میدون تپل مپل
سپهر : (اطراف رامی پاید ) کی ...؟
امید : ( هلش می دهد وسط ) ترو میگه بپر میدون تپل مپل
سپهر : ( میگردد ) کدوم میدون (خنده ء همه )
آرمین : خیلی آکی بابا ، میدون تره بار ( خندهء همه )
سپهر : سبزی میخوای رئیس ، آشی باشه یا خوردن ؟
آرمین : ( می خندد ) دولمه باشه
سپهر : ا...؟ دولمه باشه ( راه افتاده دور میگردد )
آرمین : کجا میری ایکیو سان ؟
سپهر : خو ...خو ... خب میدون... که سبزی ...
آرمین : عشقی حالیش کن
امید : رو چشم رئیس ... بابا اینترنت پر سرعت ، تو بایس میرفتی تیز هوشان حقتو خوردن ...
میدون یعنی اینجا ( جلو را نشان میدهد ) برو رجزتو بخون برو
سپهر : ( وا می ماند ) چی گزمو ...؟
امید : رجز ... رجز ...
سپهر : آقا اجازه ... آجازه آقا ... ( باگریه ای خنده دار ) آقا به خدا دیشب مامانمون مریض بود ،
بابا نمون رفته بود مهمونی ، دندونمون درد می کرد نتونستیم بخونیم
آرمین : ( بلند وعصبی ) رجز بخون ...
سپهر : ( فکر میکند ) آهان رگز از اونا ... خب اینو بگید ( میزند زیر آواز ) ببه ییم سنی سنن
.... از ابراهیم کتلت بود
آرمین : نه خیر نمیده موبایلش خط نمیده ، مشترک مورد نظر هیچوخ در دسترس نمی باشد ، بابا
هالو...
امید : آرمین آغا وحشت خونتو کثیف نکن ، فشار خونت افت میکنه ، من حالیش میکنم ...
ببین چغاله بادوم ریزه میزه ، رجز بخون یعنی اینکه خودتو تعریف کن ، بشناسون
سپهر : (فکر میکند ) آهان ده خب اینو بگین ...( میاد وسط ومثل زور خونه دور میچرخد )
این منم ، من منم ، این منم ، من منم ، این...
آرمین : (ذله میشودوخودش میاد وسط معرکه ) بشین بینیم بابا ، این سپهر ه ، بهش میگن اینترنت
پرسرعت ، بس که فرزه وتنده . مخلص اینو واین امید عشقی و من که آرمین وحشت باشم ،
ایولای این مره سه ایم ، من رئیس و این دوتا نوچه ایول ایولیم ... خیلی ایولیم ...
امید : ( شعار میدهد ) ایول ایولیم ایول - از همه سریم ایول
همه : ( تکرار می کنند )
آرمین : ما ایولا سه تن بودیم
هرسه : ما سه تن بودیم ( همه فیکس می شوند )
اولی : بله اونا سه تن بودن ... سه عجوبه ء ناجور ، از مدیر و معاون بگیر تا معلم ودانش آموز و
خدمتگزار مدرسه همه وهمه از دستشون عاصی بودن و عارض و شاکی ، تا اینکه یه روز
ازهمین روزای معمولی که آسمونش یه کم همچی بفهمی نفهمی ابری بود وگرگ و میش...
رضا : ( دانش آموز تازه وارد نفس نفس زنان در دایره ای فرضی دور کلاس میدود در حالیکه
کیف مدرسه اش را بر دوش دارد ، به نظر میرسد دیرش شده است کلاس خیالی رادور
زده وبعد زدن در فرضی نفس نفس زنان وارد میشود ) س...س...سلام ( به طور خاصی
لکنت زبان دارد )
آرمین : ( به تمسخر ) به به سلام آقا پسر ...(خطاب به بقیه ) ببنینن برو وبچ (بروبچه ها ) بهار
نرسیده نوبرش رسید... (خنده )
رضا : ( مودبانه ) ب... ب ... ببخشین آقای مب...مب... مبصر م...م...من...
آرمین : بابا دمش گرم ،لایک لایکه، زبونش الکنه اما ادبیاتش بیسته ، به من میگه آق ... آق
...آقای مصبر (خنده ) گل پسر مصبر کیلو چنده ؟
رضا : شو ...شو ... شما ؟ !!!
آرمین : عشقی می پرسن شما ...
امید : بله . اینجانب امید رحمتی معروف به عشقی
سپهر: وا ین جالب سپهر یزدانی مقلب به سپهر گوگل . اینتر نت پر سرعت ، آنلاین آنلاینم
رضا : خو ...خو ...خوشبختم منم ر...ر... رضا م
سپهر : رئیس اینم چاکر شما رضا خوشبخته
آرمین : خوشبختم
سپهر : ا... اینم خوشبخته !!!
آرمین : مزه بسه تپل ، برو سر اصل مطلب
سپهر :آهان اصل مطلخ ، بازم برم میدون ؟!
امید : ببین تا زه بار ایشون سرور همه آرمین وحشتن ، تو مره سه همه از ش حساب میبرن ،
اصل مطب اینکه توهم بایس ازش بترسی همین
سپهر : بله اصل مطبخ همین بترسی
رضا : ( قاطعانه ) م...م...من ف...ف... فقط از خدا می ترسم
آرمین : نخیر زبون این آقا پسر و موش نخورد ه فقط یه کم دارازه . پسورد ش یادش رفته
امید : خوش آهنگه آرمین جون آلان دانلود ش میکنیم ، سپهر آقا را داشته باش
سپهر : الان پاسپرتشو یادش میارم
( دوتایی می گیرندش آرمین جلو میاد تا با مشت بزند در شکمش ، رضا مقاومت می کند .درهمین
گیر ودار اولی دست می زند و همه فیکس میشوند )
اولی : ( نوشته اش را حک واصلاح می کند ) نخیر ...اینجای نمایش بایس یه کاری کرد ، اما
چه کاری ؟ ( فکر می کند ) آهان فهمیدم ( مینویسد ) در همین لحظه یهو معاون مدرسه
وارد کلاس می شود ... ( خودش در نقش معاون وارد کلاس فرضی می شود .هرسه غافلگیر
شده و رضا را رها می کنند )
یکی : بر پا ( همه بلند می شوند )
اولی : بفرمایید ( متوجه وضع غیر عادی کلاس می شود ) اینجا چه خبره ؟ آرمین ، امید ،
سپهر ؟ شما داشتین چیکار میکردین ؟
آرمین : ا...ا... اجازه آقا ... اجازه ...
امید : اجازه آقا معاون ما فقط داشتیم ...داشتیم ...
سپهر : آهان آقا اجازه ... ما بی کار بودیم داشتیم میرفتیم از میدون سبزی دولمه بگیریم
( خنده ء همه )
اولی : ( با طعنه ) پس کسی را اذیت نمیکردین درسته ؟ درسته ؟
هرسه : ن...ن ...نه آقا
اولی : خیله خب بشنین ... ( خطاب به رضا ) شمام بفرمایین اونجا بشینین . خب بچه ها ،
ایشون همکلاسی جدیدتون رضاس ...تازه منتقل شدن اینجا ... امیدوارم
سپهر : بله آقا آشنا شدیم ، خوشبخته .. .
اولی : (هشدار دهنده ) سپهر ...
سپهر : چشم آقا
اولی :رضا پسر درسخون و مودبیه ،در ضمن هنرند و اهل تئاتر ونمایشه وبا آرمین وامید
و سپهر می تونن گروه تئاتر خوبی باشند وبرا جشنواره کار کنن ، امیدوارم واسه هم
دوستان خوبی باشین
سپهر : بله آقا خیلی شیرین زبونن اوشون
اولی : سا کت
سپهر : بله آقا
اولی : الانم که زنگ آخر باشه معلم ادبیاتتون متاسفانه مریض شدن و نیومدن
سپهر : ایول معلم ادبیات ، به افتخارشون ( دست میزند )
اولی : گفتم ساکت ، آخه مریض شدن معلم ادبیات ایول داره ؟ آره سپهر ؟!!!
سپهر : نخیر آقا ...
اولی : بسیار خب کیف و وسایلتونو جمع میکنین و آ روم میرین حیاط وورش میکنین...
سپهر : ( باز جو گیر می شود ) ایول به افتخارشون ...
اولی : آغا سپهر واقعا که ...
سپهر : نخیر آ قا ... ورزشو گفتیم آقا ...
اولی : بله ورش میکنین زنگ که خورد میرین آروم سوار سیرویس هاتون میشین شما رو
بخیر ومارو به سلامت ، بفرمایین ...
سپهر : هورا ... ( همه در حال رفتن فیکس )
اولی : ( از بقیه جدا شده و نقش راوی به خود گرفته و به پیش زمینه می آید ) تا اینجاش که
بخیر گذشته اما در زندگی عادی همیشه اوضاع اینطوری خو ب پیش نمیره ...
( دوباره جابجا شده وبه صحنه فیکس بچه ها نگاهی می کند و دست میزند . بچه ها
از فیکس در آمده حیاط مدرسه را تداعی میکنند و توپی خیالی را با شور وحال به هم
دیگه پاس میدهند، رضا در آن میان با بقیه اخت نشده و احساس غریبی می کند ، بعد
از لحظه ای اولی دوبا ره دست زده و همه خشک می شوند وخود در مقام نویسنده گویی
مینویسد ) باد می وزد ... موسیقی غریبی بگوش می رسد و خبر از وقوع حادثه ای
می دهد ( فکر میکند و تکرار می کند ) خبر از وقوع حادثه ...حادثه ...حادثه ( گویی
به چگونگی وقوع حادثه در صحنه می اندیشد ) ...چه حادثه ای؟ !!... آهان ...بله این
درسته ... ( دوباره دست زده و خود به کناری می رود )
( سه دوست دست از بازی کشیده و با اشاره ء آرمین در وسط صحنه ونزدیک به آوانسن
جمع می شوند ، پچ پچ می کنند ، در حال کشیدن نقشه ای برای اذیت رضا هستند)
آرمین : (زیرچشمی رضا را نگاه می کند ودر گوشی میگوید ) داره میاد ... من سرشو
گرم می کنم خب (خب ) سپهر تو محکم بهش تنه میزنی و عشقی توهم پاتو می گیری
جلوش ، کله پا میشه و خلاص ... اوکی ؟ ( اوکی ) یه بار مرور میکنیم . تو چیکار
میکنی عشقی ؟
امید : من پا میندازم
آرمین : تو چی سپهر ؟
سپهر : من ...من ... (یادش رفته ) آهان ...منم دست میندازم ...
آرمین : ده نه آی کیو
سپهر : ( تند میگوید ) میرم میدون
آرمین : نه خیر بازم ارور داد ، عشقی حالیش کن
امید : سپهر جون تو فقط بهش تنه میزنی ، افتاد ؟
سپهر : ( تکرار میکند همراه با عمل تا یادش نرود ) تنه میزنم ... تنه میزنم ...
آرمین : خیله خب دیگه تابلوش نکن ، حلّه ؟
سپهر : حل حله ... میدون نمیرم تنه میزنم ...تنه میزنم ...
آرمین : سیس ... (دستور جاگیری میدهد ، رضا به آنها میرسد ) به به آقا پسر خوش بیان ...
که فرمودین نمی ترسین بله ؟ ( سپهر در حال تمرین تنه زدن است )
رضا : وا ... وا ... واسه چی با ... با ...باید بترسم ؟
امید : واسه اینکه ما یه مثلث شومیم ، همه میدونن
سپهر : بله ما یه مثلث می شویم میم
آ رمین : سپهر نشونش بده
سپهر : (یادش رفته ) چی رو ؟ ( امید با حرکت به یادش می آورد که باید تنه بزند ، یکی دوبار
اقدام به تنه زدن میکند ولی به فضای خالی تنه میزند و در نهایت تنه ای به رضا میزند )
( امید پا انداخته رضا با کله به زمین می خورد وفریا دمی کشد . وضع ناجوری پیش می آید ،
رضا دیگه بلند نمی شود وسر صداهایی در فضا می پیچد . )
- بد جوری افتاد
- از حال رفته
- بلن نمیشه
- بیهوش شد
- مرده
( به این سو و آن سو می دوند ...کلمه ء مرده ...مرده در فضا می پیچد ... صدای آمبولانس و
آژیر به گوش میرسد ، هرسه در دایرهای فرضی به قصد فرار دور میزنند . اولی نیز با نگرانی
در موضع های مختلف قرا ر گرفته وصحنه را زیر نظر دارد در آخرین لحظه هرسه خسته ودر
حال نفس زدن در میزانسنی تازه پشت به پشت وسط صحنه مثل مثلثی می نشیند رضا ازصحنه
خارج شده است )
اولی : ( گویی می نویسد ) آنها سه تن بودند
هرسه :( در همان میزانسن ) ما سه تن بودیم
اولی : ( می نویسد ) وهر سه زندانی وجدانهای معذب خویش ، ودر ناکجا آبادی ناشناخته و به
تعلیق ( از نوشتن دست بر میدارد و حالت راوی به خود میگیردو چون منشی داداگاه
اعلام می کند ) دادگاه رسمیست ...( میرود )
آرمین : ( ترسیده وشدیدآ دچار عذاب وجدان ) ما چیکار کردیم ؟؟؟!!!
امید : تو براش رجز خوندی آرمین وحشت
آرمین : وتو ...
امید : پا انداختم براش ، من نمی خواستم توریش بشه ، فقط یه شوخی ساده بود ، یه اشتباه کوچیک
آرمین : چقد کوچیک ؟؟!!
امید : خیلی کوچیک ، کوچیک ، من نمی خواستم طوریش بشه ، همش تقصیر تو بود .
آرمین : اما سپهر بهش تنه زد ، نزد ؟
سپهر : من نمی خواستم بزنم جون مامانم ، همش داشتم طفره میرفتم که نزنم ، دل دل میکردم ،
لی لی می رفتم که تنه ا م نخوره بهش
امید : اما زدی ، تو بهش تنه زدی
سپهر : وتو...
امید : من پا انداختم براش
آرمین : واون افتاد ، بد جوری افتاد
امید : همه داشتن داد میزدن ، خون ...خون ... خون
سپهر : ( با وحشت ) خون ؟؟؟ !!! من می ترسم ماما جون ...
امید : تو فک می کنی اون بیچاره چش شد آرمین وحشت
آرمین : همه داد میزدن ، مرده ... مرده ... مرده...
سپهر : ( در نهایت درماندگی داد میزند ) ...مامان ...مامان ... بیا منو از اینجا ببر مامان .
امید : ( فضا را وارسی می کند ) ما کجاییم ؟ اینجا کجاس ؟ چن وخته اینجاییم ؟چی به سرمون میاد؟
آرمین : نمیدونم ... نمیدونم ...عجب فضای گندیه ، شاید دار مکافاتمون باشه
سپهر : ( به طور تمسخر انگیزی وحشتزده است ) دا ...دا...دار چی چی ؟
آرمین : مکافات ...
سپهر : ( به طرف امید میرود ) این که گفت یعنی چی امید عشقی جونم ؟
امید : یعنی بایس جواب پس بدیم
سپهر : یعنی بازم امتحان علوم و زیاضی و زبان ؟
امید : ما امتحانمونو دادیم پسر ورفوزه شدیم هرسه ... صفر صفر صفر ...تمام مواد
سپهر : نمره ء من همیشه ء خدا صرف شده از وقتی اومدم تو مثلث این آرمین وحشت
امید : اون اولا من فقط یکی دو بار تمرین ریاضیامو نمی نوشتم
سپهر : بعدش آرمین وحشت بهت گفت بی خیال پسر هر وخ عشقت کشید تمرین بنویس
امید : تا چشم بازکردم شده بودم امید عشقی کلاس و مره سه مثه گاو پیشونی سفید
سپهر : اشکال کار من این بود که یه کم فراموش کار بودم و درسا یادم میرف
امید :یه کم کند وهمچی یه کم فقط یه کم تپل بودی
سپهر : آره فقط یه کم ، بچه ها اسممو گذاشتن اینترنت پر سرعت ، از لطف آرمین حسابی واسه
خودمون اسم در کردیم ومعروف شدیم
امید : شده بویم مسخره ء خاص وعام ، بارها وقتی یواشکی بچه ها پشت سرمون حرف میززدن
باهمین گوشام شنیدم که همه اسممونو گذاشته بودن سه دلقک ...فکرشو بکن سه دلقک ...
همشم از دولت سر این آقا بوده ... سوپر منی معروف به آرمین وحشت ...
آرمین : ( که تا حالا به زحمت خودشو نگه داشته از کوره در رقته و می توپد ) خفه شید ...
هردوتون خفه شید ...( منقلب شده وبه پیش زمینه می آید ) خیال میکنین من مادر زاد
آرمین وحشت بودم ؟ نبودم ... ققط یه کم هیکلم درشت بود ، از همون اول ، چپ وراس
یمین ویسار ، پایین وبالا ، اینوری و اون وری تو گوشم خوندن که پسر تو زور بازوت
حرف نداره ، الی و به لی ، من هیجی نبودم ...هیجی ... این مترسکو که می بینین اونا از
من ساختن ...منم یواش یواش باورم شد چیزی که نبودم هستم، درس ومشق و ادب واخلاق
و... خلاصه همه چی رو بی خیال شدم و شدم اینی می بینین ، آرمین وحشت ...
اولی : (یک لحظه ظاهر می شود در نقش راوی ) بدم نمیگه ها ... یعنی کی مقصر بوده ؟؟!!!
( از جهت دیگر خارج میشود )
آرمین : حالام بی خودی نندازیم گردن همدیگه ، هرکی مسئول عمل خودشه ، هرسه تامون
مقصریم ، الانم اینجا تو این خراب شده که نمیدونم کجاس هستیم تا حساب پس بدیم
سپهر : ( با در ماندگی نزدیک می شود ) اون حیونکی که کاری به کار مانداشت امید . داشت ؟
امید : نه نداشت ... نداشت .
سپهر : ( به طرف آرمین می آید ) حالا با ما چیکار میکنن ؟
آرمین : ( آهی می کشد ) اگه زبونم لال رضا طوریش شده باشه که فک کنم شده کارمون تمومه
سپهر : کارمون تمومه ؟ خب پس بریم دیگه من اینجا می ترسم
امید : ( با نیشخند ) تو کی میخوای بزرگ بشی ، کارمون تمومه . یعنی فاتحه ... یعنی ممکنه
بفرستنمون بریم اون بالا ...
سپهر : خیلی بالا ؟
امید : بالای بالا
آرمین : شایدم تا حالا فرستادن ... هیچ فکرشو کردین اینجایی که ما الان هستیم کجاس ...
چرا اینجا هیچ حسی نداریم ؟ نه سردمون میشه ، نه احساس گرما میکنم ... نه گشنمون
میشه نه تشنه ... اصلا معلوم نیس نفس میکشیم یانه
سپهر : ( به امید نزدیک می شود ) امید اینایی که آرمین میگه یعنی چی ؟
امید : یعنی ممکنه ما دیگه نباشیم
سپهر : نباشیم ؟ یعنی مردیم ...؟ اما من هستم نگاه کنین دارم نفس می کشم ... ( مثل دیوانه
ها این سو و آن سو می دود ) وگشنمه ... خیلی گشنه ... ( داد می زند ) آهای مامان ...
آقا جون شماها کجایین ؟ اینجا خیلی سرد ه ، من می ترسم ، گشنمه خیلی کشنمه ... یه
پیتزا لطفآ ... لطفا ... لطفا .... ( از پا افتاده وگریه میکند )
آرمین : ایکاش یه آدم معمولی بودم ... خیلی معمولی ... مثه رضا ... مودب بودم ودرسم
هم بعد نبود ...ایکاش هیچوقت ازخودم واسه دیگرون یه غول نمی ساختم ، حالا میفهمم
معمولی بودن چقد سخته ، سختر از دیو بودن ...
امید : ( آرزومندانه به آرمین ملحق می شود ) کافی بودهرشب بشینم یه کم به در س ومشقم برسم
اونوقت همه ازم راضی بودن وکارم به این جاهای باریک نمی کشید حالا میفهمم عشقی
بودن یعنی کشکی بودن ... ما از خودمون چی ساختیم ؟؟؟ چی ساختیم
سپهر : ( به اند و ملحق می شود ، با همان حس ) کاش بعضی وقتا راه دهنم یادم می رفت
این قد این خیک پر نمیکردم از هله وهوله ، یه کم رژیم میگرفتم تا اینقد پفکی نشم
با حرفای خنده دارم خودمو دلقک کلاس نمیکردم .باهل دادن هر کسی هم جوگیر
نمی شدم و نمی رفتم میدون
آرمین : حالا دیگه واسه این حرفا دیر شده ، خیلی دیر ، والان اینجا گیر افتادیم . جایی که
شبیه هیچ جا نیس ... جاییکه نمیدونیم کجاس و نمیدونیم زنده ایم ، مرده ایم ، هستیم
نیستم
امید : جایی که انگار زمان و مکان از حرکت وا موندن ، جایی که انگار آخر دنیا باشه
سپهر : (گریه میکند ) آغا جون ، مامان کمک سپهرتون داره نوجوون مرگ میشه کجایین
لااقل این آخری عمری یه شنسل مرغی ، هات داگی ، چیزی ... هرچند میخوام
دیگه رژیم بگیرم...
آرمین : ( ناگهان بلند میشود ) اما باید یه راهی باشه ... بلند باهم داد بزنیم ... شاید یکی به
دادمون برسه یالا تکون بخورین ...
( بلند شده و در جهت های مختلف می دوند و کمک می طلبند )
هرسه : آهای کمک ... ما اینجا گیر افتادیم ... یکی به دادمون برسه ... آهای ... آهای...
( صدایی مثل باز شدن دری بزرگ و سر وصداهایی مثل انبوهی از مردم که دارند نزدیکتر
ونزدیکتر می شوند ، هرسه در حالی که شدیدآ ترسیده اند عقب عقب به وسط صحنه می آیند
و به هم می چسبند )
رضا ) : از زاویه ای مناسب وباحرکاتی موزون و اسلوموشن و رویایی پیش می آید و آن سه
بیشتر و بیشتر خود را جمع می کنن ) سلام بچه ها ، شما اینجایین ؟ ( معمولی و بدون
لکنت حرف میزند )
آرمین : تو رضایی ؟ تو ... تو ...
رضا : خب معلومه که رضام ، پس قرار بود کی باشم ؟ کجا غیبتون زد یهویی ؟ مگه قرار نشد
ما یه گروه هنری تشکیل بدیم وبرا جشنواره نمایش کار کنیم ؟ نکنه زد ین زیرش ؟
امید : یعنی ... یعنی تو نمردی ؟
رضا : این حرفا کدومه ؟ به سر تون زده
سپهر : پسر این عینه خودشه ... اصلا خودشه . سیب وپیاز نیس که از وسط نصفش کرده باشن
سالمه ولکنتم نداره
رضا : شما ها خیلی فیلمین به خدا . حالا می فهمم که چرا آغا مربی شما ها روانتخاب کرده
خوشحالم که دوستانی مثه شما دارم . بریم که آقا مربی منتظره
آرمین : ببینم رضا شما تازه منتقل نشدین این شهر
رضا : بله درسته
امید : وتو لکنت زبان نداری
رضا : معلومه که نه ،بجنبید دیره ، یالا را بیفتین بریم
آرمین : ( گیج ومتعجب به بقیه نگاه میکند ) ب...ب... بریم
امید : ( او نیز گیج ومتحیر است ) بریم
سپهر : شما برین من یه همبرگر بخرم بیام
آرمین : آقا سپهر ؟!!!! بریم
سپهر : کجا میدون ؟... رگز ؟
امید : سپهر
سپهر : آهان ... رژیم غدایی ... پفک بی پفک ... بریم ( با خنده در حال رفتن فیکس می شوند )
اولی : ( می نویسد ) ....تمام . ( شکل راوی به خود می گیرد ) بله در نمایش ممکنه یه وضعیت
پیچیده مثه یه کابوس یهو تبدیل به یه رویای شیرین بشه ... اما در زندگی واقعی کمتر از این
فرصت دادن های دوباره اتفاق می افته ...آخ که من چقد گشنم شد ... بفرمایین همبرگر...
( در حال رفتن فیکس )
پایان
|