.......هبوط........
ای کهن درخت تک افتاده ی اضطراب
موریانه هایت هرآن تحلیلم می برند
از آن روز که از بطن امن مادرسقوط کردم
در براهوت زندگی
تاواپسین روز
تا مرگ
تنها یک چیز مرحم آلامم بود
عشق
وافسوس که این بهشت معصومیت را هم
خبیثان شهوت
و گلچنینان شب
به جهنم آلوده اند
افسوس...
من آدمم
در انتظار حوایم هبوط
میوه ی ممنوعه ای که خوردم عشق بود
و اگر قابیلم هابیل راکشت
بهانه اش اقلیما بود
ودست آویزش کلاغی که به او آموخت
: میتوان برادر کشی را در گور کرد
گناه من چه بود دراین سرگردانی مکرر قرنها
جز عشق ورزیدن
وبه راستی اگر شیطان نبود
آیا ؟؟؟
نسل آدمی منقرض نمی شد ؟!!!
وآیا وسوسه اش
زایش مکرر درد نبود ؟
هبوط
هبوط
هبوط
سقوط تکراری انسان هزارها هزاره
از امن بطون
در وادی های برزخ اضطراب
واکنون در پست ترین ارتفاعات
در آشوب آهن وسیمان و چراغ قرمز
در وحشت آسمانخراشهای ماژوخیسم و اسکیزوفرنی
در بند دیو هفت سر کابلهای نوری
در تعجیل تکنو لژی وسرعت
باز انسان
با دلمشغولیها جاودانیش
نان و خانه و یله گی
باز مضطرب و نگران
دنبال مادر ازلیش میگردد
آه ماد ر ....کاش هرگز مرا ... از کاشانه ی امنم نرانده بودی ...
این دخترک سیه چرده و گندمگون ومعصومت را
که کوچه ها هر لحظه نا امن تر میگردند
از قداره بندانی که در کمین سادگی های آدمند
در هبوطی که پایانش نیست ....