***برف باریده بود همه جا***
بر چشم اندازی به ابعاد یک فراسوی لا متناهی
برف باریده بود همه جا
از شعاع دید من تا ماه
زیر درختان شاه بلوط که برفی به رنگ آبی روشن
سنگینی میکرد بر شاخسارهاشان
من ودوست کودکیهایم
که یک گام از من جلوتر بود
ره می سپردیم تا بی نهایت سایه روشن افق
کنار جاده ای تا منتها الیهی دور
یکی چون من اما پیر تر
ایستاده بود در انتظار اتوبوسی که گویی در راه بود
وبرای من ودوستم که یک گام از من جلوتر بود
دست تکان می داد با لبخند معنی دار برلب
برف باریده بود تا بیکرانه ی لا متناهی
از شعاع دید من تا ماه
من ودوستم که یک گام از من جلوتر بود
می گذشتیم از کنار سنگ قبرهایی تا نیمه ناپیدا
در خطوطی مبهم وممتد
خواندم سال های زندگیم را
از کودکی تا میانسالی
مرده های بسیاری را دیدم
وقبرهای بسیاری راشناختم
در شعاع من وماه
از خودم تا دوستم که یک گام از من جلوتر بود
وآن مرد که مسن تر از من می نمود
از کودکی تا میانسالی
ومن روی پلی بودم وزیر پایم دنیا
با گورهای همه ی زمنییان
وجاده ممتد با خط سیری از درختهای شاه بلوط که برفی آبی
سنگینی میکرد بر شاخسارهاشان
در امتداد پل یکبار دیگر به آن مرد رسیدم
وشدم آن مرد واو دیگر نبود
ودوستم که یک گام جلوتر از من بود نیز
وسنگفرش گورهای تانیمه پنهان نیزدیگر نبودند
تنها من وماه و آن شعاع فاصله و جاده و گورهای زمینیان
وبرف می بارید ومی بارید ومی بارید
تا محو همه ی رد پاها
تا آنجا که دیگر هیچ نماند
جز فضایی بیکرانه از سنگینی مهی آبی
وزنگ ساعت گوشی همراهم
که مرا به بیداری صبح تولدم فرا می خواند..